تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی



تا جایی که یادمه همه ی ایرانی ها در خانواده های مذهبی و متدین در جنوب شهرهاشون به دنیا می آن.

پنج شنبه عصر: - بیا بیا و ما را از این جهان پر از بیدادگری نجات بده.بیا و دین ما را نجات بده

شنبه صبح : دوازده امام زمان تقلبی در نقاط مختلف کشور دستگیر شدند

و نکته ی خیلی جالب تر اینه که برای کسی که 42 کشورجهان و حتی اینترپل دنبالش بودند و عامل چندین عملیات بمب گذاری و تروریستی بود و تاکید می کنم مسئول مستقیم ریخته شدن خون بی گناهان زیادیه مراسم عزاداری گرفته می شه اونم در کشوری غیر همزبان و در هر سر خیابانی پارچه ی سیاهی با مضمون تسلیت این سردار بزرگ(شاید در ابعاد) نصب می شه.یکی هم مثل احمد شاه مسعود کشته می شه و دریغ از یک کاغذ روی دیوار در کشور همزبان...

******************************************

خبر فوری(کرکس نیوز)

سایت کلوب پرببیننده ترین سایت ایرانی(بنا به روایتی) مسدود شد.دلیلش هر چه بود از نظر من قانع کننده نیست.حداقل در هر لحظه بالای دوهزار نفر بازدیدکننده ی آنلاین داشت.

قرار داد خاوی یر کلمنته همان طور که مطمئن بودم لغو شد.خر جمعی بالاخره کار خودش را کرد.

پیغامی به هوس مبهم: پیام شما را خواندم به روی چشم.چون مطمئن شدم

گفته بودم که حس یک ماشین نویی را دارم که فقط به خاطر پنچر بودن چهار چرخش در گاراژ افتاده ست.بیرون آمدم از گاراژ،اما اتوبان ارتباطات بیرونی و دوستی گاهی و نه همیشه، جوری یک طرفه می شود که ...مرا به گاراژ ببرید لطفاً.

آقای بسیار مهمی در جایی افرادی را که قبلا مهم بودند را تهدید جانی کرده.عجب جایی ست این سرزمین جاوید.به نظر من ذبیح ا...منصوری دلش خیلی خیلی خوش بودمیان تالیفاتش دوتا جمله هم ترجمه می کرد و می گفت ایران سرزمین جاوید،چون هنوز قابیل برای هابیل تیزی می کشد.اسمش مجلس است رسمش تیزی کشی و قداره بندی.

سریال شهریار را به صورت یک درمیان اگر گذارم به نشیمن گاه خانه(؟) بیفتد می بینم.برای کمال تبریزی احترام قائلم.با فیلمهایش لحظات خوبی را تجربه کرده ام.آدم باهوشی ست.رسانه ی تلویزیون را برای امثال تبریزی و فرهادی و عیاری نساخته اند.یکی مثل عیاری عاصی می شود(از سر و ته زدن سریال روزگار قریب) یکی مثل تبریزی تن به وصله پینه های ایدئولوژیک می دهد.در قسمتی از سریال که امروز پخش شد ایرج میرزا را انسانی حسود و هتاک نشان می داد که چشم دیدن شهریار را نداشت.به طعنه او را شازده می نامیدند.شاید همه گان ندانند که لقب ایرج میرزا(شاعری که به هر روی معروف به شاعری س.ک.س سرا و بی چاک و دهن شده) بزرگترین شاعر تعلیمی دوران مشروطه است.شعر با ارزش کم نگفته و قلم توانایی داشت.بسیار اشعار و مقالات از او دیده ام و خوانده ام درباره ی مبارزه با کج اندیشی و ریا و بد ذاتی ایرانیان و نکوهش تعصب و مبارزه با خرافات.حق ایرج میرزا این گونه نیست که در این سریال نشانش دادند.در زمان خودش روشنفکری بود و روشنفکر یعنی خلاف جریان روزمره .امیدوارم حواس کمال تبریزی پرت شده باشد و از دستش در رفته باشد چون ملک الشعراء بهار را خیلی خوب و واقعی ترسیم کرده بود. اصلاً کاش کارگردان این سریال کمال تبریزی نبود.

 

شرم آوره...خیلی شرم آور.برای اونهایی که ادعا و دغدغه ی دفاع از ارزش(؟) دارند.کدام ارزش؟این؟یا این سخنرانی؟*جناب سردار از شما که البته بعید نبود.محسن دوست دوران دانشگاه بنده اگر ارزشی باشه صاحب این ارزشه نه شما.کسی که تو 28 سال زندگی نتونست حتی یک بار بگه بابا نتونست بگه پدر نتونست دستی روی شونه هاش حس کنه که آره منم پشتم به پدرم گرمه.هنوز زبان باز نکرده بود که بابا رفت.رفت در جنگی که هنوز اجازه ی فکر کردن بهش رو نداریم.جنگی که پس لرزه هاش هنوز داره زندگی خیلی ها رو می لرزونه و از کباب فقط دود ذغالش برای اوناست.ارزشی اگر باشه صاحب اونها امثال محسن هایی ست که با این همه مشکلات بودند و ماندند و شرافتشون رو به انواع مستمری های شما نفروختندو هنوز رانت نمی دونن چیه.سردار حواست باشه حتی اگر خدایی نباشه حتی اگر حق و باطل هم مشخص نباشه سردار بازهم حواست باشه تو صاحب این چیزهایی که می گی نیستی.سردار تو از نظر من حتی ارزش فکر کردن به حرفاتو نداری تو از نظر من یه پیاده هم نیستی تو صفحه ی شطرنج.فقط دلم می خواد که محسن و محسن ها و مادرانشون نشنون که تو برای دفاع از ارزش های نداشته ت ...ما که برامون اصلاً مهم نیست تو بگو بازم بگو.از اولش هم مهم نبودی سردار

«من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسان هاي گوشت و خون داري‌هستم که مي آيند، رنج مي برند و مي روند. سعي کنيم که اولاَ : انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند؛ ثانياَ هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاَ هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر...»

این دیباچه ی وبلاگ نیلوفر بود.نیلوفر وبلاگی ست که در آن آثار دکتر مصطفی ملکیان منتشر می شود.ملکیان از متفکرانی است که می شود به آن فکر کرد.مقالاتش را دوست دارم.

خستگی این چند روز از تنم درآمد.عمل موفقیت آمیز بود و پدر به هوش آمده.

----------------------------------------------------------------

پانوشت:

*لینک رو هم از سایت همسو با آقایان آوردم تا ببینید شوریِ آش را...

 

همیشه به اشخاص بسنده می کنم به خود شخص شخیص ش و زندگی ش و...به پرسونای او و نه افکاری که بیرون می تراود.چرا نصر معاون فرح بود؟چرا سروش در پاکسازی اساتید در انقلاب فرهنگی شرکت داشت؟چرا محمد علی ابطحی لباس روحانیت دارد؟چرا بهنود آن شب با شاملو بود؟اصلاً وقتی به این مباحث پرداخته می شود مجالی برای گفته هایی که باید مطرح شود و نقدهایی که به گفته ها ایراد شود نمی ماند.این حرف می زند آن یکی مجبور است برای دفاع از خودش حرفی بزند و شاید تهمتی دوباره و بحثی نو و...می گویند کارل ریموند پوپر متفکری که در این سده ی اخیر بسیاری از دموکراسی خواهان مدیون افکار و نوشته های او هستند در زندگی شخصی انسانی دیکتاتور مآب بود.آیا این باعث می شود از کنار این همه کتاب،مقاله و سخنرانی و تلاش او برای برپایی دموکراسی و حکومت قانون و جامعه ی باز بگذریم؟مصاحبه ای با شیرین عبادی را در جایی خواندم که از بس سئوالاتش شخصی و بی مورد بود او را عاصی کرده بود و چند باری مصاحبه را بهم زد.شاید شیرین عبادی شخصی عصبی باشد به ما چه مربوط؟

دو موضوع را که بگذاری کنارهم خیلی چیزها مشخص می شود.«نقش جدید و مهم مصر در میانجی گری در مسئله ی فلسطین» «علاقه ی جدید آقایان به سفر به مصر و ایجاد رابطه میان ملت(؟) های مسلمان» که چه بشود؟دماغ آمریکا بسوزد.چون ما وحدت داریم.ما می توانیم.ما مشکل حماس و غزه را حل می کنیم.ما دوتایی داداشیم رو پرچم آمریکا...مرگ بر آمریکا.مرگ بر کارشناس مزدور.

این جا هم کتاب برایتان معرفی کردیم.خدایی خوشحالتان می کنیم همیشه نه؟هه هه.

 

سر رسید دفتر روز است نه شب / عشق سودای شبانه ست

-چرا اون دمپایی که برام خریدی این قدر بزرگه؟برو به رییس بخش بگو زودتر بیان عملم کنن.اون چی چیه آوردی بازم آب میوه پاکتی همشون یه آشغالن.فلانی چرا زنگ نزد؟این یارو اتاق بغلی خیلی سروصدا می کنه.کی رسیدی؟یخچال جا نداره تو باز چی آوردی پسره ی...چرا اینا هی منو سولاخ سولاخ می کنن؟راستی شنیدی می گن ...(یه چارتا جوک مناسبتی دست اول که خب نمی شه گفت)

-سلام پدر خوبی؟

خداوکیلی این که یکی بیاد بگه فقط رای دادن مهمه حتی اگر سفید باشه عارضه مغزی شدید نیست؟چرا ما ها این طوری شدیم؟بازهم دارم می گم اصلا فریاد می زنم معنا را دریابید معنا رفت بجنبید.

سید یه نامه ی جالب کشف کرده در ادامه ی اون دوست دارم اگه متن کامل سخنرانی های سال42 رو دارید حتما بخونین.منظورم از کامل درباره اصلاحات ارضی و رای دادن زنانه.

تازه اومدم خونه دوباره فردا دارم می رم تهران.این جاده برام خیلی خَز شده راه دیگه ای سراغ دارین؟

 

آقای دکتر پروفسور،کارشناسِ اینکاره،منبعِ آگاهِ بی طرف در مورد مسائل سیاسی منطقه جناب«اسدا...اطهری» که اون شاهکار معروفش در مورد کردها در مجله ی شهروند امروز هنوز از یادها نرفته* در برنامه ی سیاسی امروز تلویزیون(نه می دونم چه شبکه ای بود نه زمان دقیق و اسم برنامه شو می دونم داشتم می رفتم آب بخورم یه هو قیافه ی ...شو دیدم ایستادم و گوش کردم ببینم چی می گه) فرمودند: 98درصد مردم ترکیه مسلمانند و طرفدار لزوم رعایت حجاب در جامعه.بنده هم معتقدم به جز هونصد تا کانال ماهواره ای ترکیه که همه جاسوسن و می خوان ترکیه و مردم مسلمان و معتقدش رو به گند بکشن بقیه همه مسلمانند این 2درصد خائن مزدور همه چیز ترکیه هستند.ایشون یه استراتیجیک دیگه هم داشتند و این که در ترکیه «آتاتورکیسم»(؟) حاکمه.نمی دونم ایشون تا حالا لفظ «کِمالیسم» رو شنیدن؟یا همه ی بینندگان رو گاب فرض نمودن؟از وقتی جوات خیابونی شده کارشناس فوتبال بایدم امثال اینا بشن کارشناس.نمی دونم کدوم دانشگاه به این دکترای روابط بین الملل داده هر جا باشه باید ...به اون دانشگاه.

«این انقلاب با تاییدات الهی و غیبی(؟) پیروز شد» سه متر و نیم اون ورتر «این انقلاب ثمره ی خون این مردم است» هفشتده متر این ورش«انقلاب ما انفجار نور بود» آخرش «میزان رای مردم است».همه تو این کشور ورشکست بشن صنف پرده نویس و نَصّاب کارشون روز به روز بیشتر می گیره.رنگاش هم امسال همه رفته تو مایه های نارنجیغ و فوس فوری و قرمز گلی.

هربار می خوام یه کتاب رو تموم کنم شنبه می شه و شهروند امروز می آد و تمام وقت کتابخونی مارو می بلعه.نمی شه نخریدش بارها امتحان کردم نشد.مجبورم هرکتابی دستمه رو تا جمعه تموم کنم.بدبختیه ها...خیلی

-----------------------------------------------------------

پا نوشت:

*ایشون فرموده بودن که «کردها مُرده خورند».شهروند امروز از ترس...ش اون شماره رو تو وبلاگش پابلیش نکرد.این پست من در باره ی اون مطلبه در بلاگ قبلی. مقایسه کنید با بلوای اون کاریکاتور سوسک و نتیجه بگیرید.مانانیستانی مشکلش این بود که دکتر پروفسور نبود،یکی بود مثل من و شما...

 

یعنی این قدر حقیر شدیم که شماره ی 10 تیم ملی بر تن مهرزاد معدنچی باشد؟این قدر دست و پا بسته ایم که سوریه می توانست ادعای استحقاق برنده بودن هم داشته باشد؟یعنی به جز ارسال بلند توپ(و نه سانتر اصولی) از میانه ی زمین حریف به بی خطر ترین نقاط هیجده قدم هیچ تاکتیک دیگری نداشتیم؟یعنی هنوز باید سقف آرزوهایمان داشتن مهاجمی با استانداردهای متوسط مثل علی دایی باشد؟ علی کریمی باید به عقب بیاید چه کند؟چرا جباری و مبعلی روی نیمکت بنشینند؟میلاد میداوودی(تنها بازیکنی که کلاس فوتبالش به بازیکنان آمریکای جنوبی نزدیک است) کجا بود پس؟چرا باید کیفیت بازیکنان ایران در یک تیم به اندازه گراند کانیون فاصله داشته باشد؟از یک طرف تیموریان و کریمی و مهدوی کیا از طرفی کعبی و معدنچی و رجب زاده و نیک بخت.مدافعان که دمشان گرم.چغندر می کاشتیم بهتر بود.پانصد دقیقه است در مقابل تیم هایی که همه شان در رنکینگ فیفا از ما پایین تر است فقط یک بار به تیر دروازه زده ایم.هنوز اندر خم چار و پنج و شش و هفت که کلمنته نوه اش چه گفت و شفق چرا ابومسلم را تحویل داد به صنف کله پزهای مشهد.

دوست دارم فوتبال را.منتهی فکر می کنم در ایران هر چه را دوست داشته باشی باید بمیری پایش از تبعاتش.

این نوشته ...امان از این نوشته ده بار خواندمش.آزموسیس استاد است.استاد خنداندنِ رندانه.گاهی از تسلطش بر این نوع طنز می ترسم شاید هم احساس حقارت.سبکش مختص خودش است.ولی آخرین پستش مرا اصلاً نخنداند.

 

در همین روزها مقاله ای از یک آقایی معمم خواندم که نوشته بود روحانیون به قول خودش لیبرال مسلک قبل تر ها(در اوان انقلاب) قرائت های سوسیالیستی و مارکسیستی از مفاهیم دینی ارائه می دادند ولی امروزه مشغول به قرائت لیبرال از مفاهیم دینی هستند.از این جا نتیجه گرفته بود که اینها ثبات فکری ندارند و الخ.بنده چند نکته بالای همین منبر بگویم بعد خفه می شوم و می آیم پایین.تا حالا کسی را دیده اید که لیبرال باشد بعد برود مارکسیست شود؟آیا این که افرادی به مرور زمان و با تجربه و مطالعه به لیبرالیسم اعتقاد پیدا می کنند نشان دهنده ی نداشتن ثبات در تفکر است؟آیا هنوز هم در فرهنگ نداشته ی آقایان لیبرال باید در حد فحش ناموسی باشد؟کسی مثل آقای کدیور چه هیزم تری به آقایان فروخته؟

نمایندگان مجلس بر روی سفر هنرمندان و بازیگران خارجی به کشورمان حساس شده اند.نمونه سفر ژولیت بینوش به ایران.نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای گفته بود که شارون استون هم می خواهد به ایران بیاید.دادِ مجلسی ها رفته هوا «وا فرهنگا،وا اسلاما،وا دینا،واد وازالینا».البته این نشان دهنده ی پیشرفت است.چون احتمالاً همه ی نمایندگانِ عزیز مجلسِ خدمت گزار هر دو قسمتBasic Instinct را بارهادیده اند و دقیقاً می دانند در غرب چه خبر است.قربان آن ذوق هنری و حساسیت شان به فرهنگ نداشته ی مان.

دوست هنرمندم احسان صاحب سایت مستانه،قسمت جدید سایتش را افتتاح کرد.کل غزلیات حافظ با صدای موسوی گرمارودی و همچنین فال حافظ.

دیروز روز خاصی بود یکی از بهترین دوستان دوران دانشجویی،یار غار و غیره...محمود از پایان نامه ی کارشناسی ارشدش در رشته ی آبخیز داری دفاع می کرد و من به علت بیماری پدر نتوانستم بروم.دوسال برای این روز نقشه کشیده بودیم...

ناراحت نیستم چون زندگی چیزی جز این نیست.اگر همه ی برنامه ها اجرا می شد الان همه در آشویتس بودیم به گمانم.

 

-دوست عزیز بیننده ی گرامی مسابقه،یک شماره انتخاب کنید از فلان تا بهمان.

- شماره ی 1357

- آفرین به این «هوش و ذکاوت» ...

گمانم در بحران معنا به مراحل خطرناکی رسیده ایم.تا دیروز به این عمل ...مالی و پاچه خواری و آب نبات و شکلات می گفتند،حال شده «هوش و ذکاوت».معنا که رنگ باخت همه چیز از پیِ آن می رود.

پس از مدت مدیدی کتاب هم معرفی کردیم.خسته نباشیم نه؟

دانشگاه گیلان یک سوتی در حد تیم ملی داده.

پدر از بیمارستان پیام داده عمل نکنید حالم خیلی(؟) خوب است.این قدیمی ها ...امان از این قدیمی ها

ما سبکباریم از لغزیدن ما چاره نیست / عاقلان با این گرانسنگی چرا لغزیده اند؟ "پروین اعتصامی"

تعریف کردن،لقب دادن،به به و چه چه کردن و...از نظر من شولایی ست با تار و پودی از جنس سرب،سنگین.شانه اگر نحیف باشد طاقت نمی آورد.همیشه دلم می خواهد سبکبار باشم.

می گویند قرارداد خاوی یر کلمنته سرمربی اسپانیایی تیم ملی فوتبال یک میلیون دلار است بدون حقوق ماهیانه.به دستیارانی هم که آورده دستمزد تعلق نمی گیرد.پیشنهاد من این است که آقای کلمنته این مبلغ را بخواباند در سپرده گذاری میان مدت موسسه ی «موهوم المتقلبین» که سود خوبی دارد در ماه.از قِبَل آن دستمزد خودش و عمله اکره ش در می آید.باور کن سینیور.حتی برای سینیوریتا هم می توانی حساب باز کنی.

جان یک نفر روزنامه نگار افغانی در معرض خطر است.شاید کامنت ما کمک کرد.
------------------------------------------------------------------------------
احمد بورقانی هم درگذشت.دوستش داشتم.نوشته هایش را...

 

کمی گرفتارم.قلب پدر باید عمل بشه و من این چند روز فقط در حال رفت و آمد بین لاهیجان-تهران،غرب و شرق تهران،لابی کردن،امضا کردن،جواب تلفن...دیشب رسیدم لاهیجان از خستگی بی هوش...تا الان.منتظر تماس بخش قلب بیمارستان میلاد...همین

زندگی در تهران برای آدمی مثل من نهایتاً یک هفته می تونه قابل تحمل باشه.به قول یکی از دوستان بعد از اون Collapseمی شم.شاید هم چون نه روحیه داشتم و زیاد گرفتار بودم این طوره.ولی بازم نمی تونم این شهرو که یه جورایی توش بزرگ شدم دوست داشته باشم.نمی دونم.

پدرم (با اصرار)

روضه ی رضوان به دو گندم بفروش

خیلی خر باشم اگر من

(تو اگر نفروشی)

به جویی نفروشم

من اگر نفروشم

چه کسی بفروشد؟

با تشکر از حافظ،سهراب سپهری و حمید مصدق
___________________________________________________
از کامنت های شما خیلی ممنونم.پدر حالش خوبه و منتظر تصمیم دکتر هستیم.
اما از جدّی گذشته همه تون گفتین بابا مامان خلاصه یکی تو خونواده مون قلبشو عمل کرده،از اونجایی که من حتّی به همه ی اعضای بدنم هم شک دارم،تا گواهی پزشک نیارین عمراً قبول نمی کنم.اینو گفتم تا بدونین اون قدر ها هم...خبیث نیستم خیلی بیشتره...

 

جدیداً در جامعه ی مجازی وارد چند تا از این محفل های روشنفکری شدم (البته دور از جونِ شما روم به دیوار جسارته ها)،تا ببینم نسلِ من یعنی متولدای 60و61چی به هم می گن و دغدغه هاشون چیه.یه چند وقتی هست حدود دو سه ماه(فقط خواهش می کنم نصیحت نکنین که وقتتو تلف نکن واینا چون اصولاً وقت آزادم وقف شده برای همین کارا).خنده داره.خیلی خنده داره.مثلاً تو کلوب ابراهیم گلستان که خودش مخالف اصلی مرید و مراد بازی و استاد استاد گفتنه،دقیقاً همین عمل داره انجام می شه.یا تو کلوب کارگردانی مثل دیوید لینچ که خودشم گفته از فیلمهای خودم چیزی سر در نمی آرم،دارن رو فیلمهاش بحث های آنچنانی می کنن.به جانِ خودم اگه از 99% اونا بپرسی لینچ رو به لاتین بنویس نمی تونن.خدا رو شکر می کنم هنوز اون قدر کوله بار بلاهتم سنگین هست که...بماند که ما رو اونجا دست گرفتن و...ولی خیلی جالبه از دکتر ولایتی تا لارس فون تریه اونجا واسشون کلوب درست شده.دکتر روانپزشکم گفته در حدّ نیم ساعت اونجا موندن و نظر دادن و گوش کردن به حرفهای دیگران اصلاً آسیبی بهم نمی رسونه.اینم منم اونجا

شنیدم بچه های دانشگاه تهران دوباره دارن کپیتال اثر مارکس رو ترجمه می کنن.سوسیالیسم دوباره فعال شده.امیدوارم گند نزنن دوباره...ما که نفهمیدیم تجربه ی موفق سوسیالیسم کی و کجا بوده و اساساً دیالکتیک تاریخی مارکس چی چیه؟فرقش با کلم پلو همراه با سس هویج چیه؟سوسیالیسم در حد جوک و اس ام اس می تونه چیز بامزه ای باشه ولی در عمل منتهی می شه به اردوگاه کار اجباری و به قول یکی از دوستان زن اشتراکی یا مرد اشتراکی.

دوستی منو جایی لینک کرده بود با این توضیح در مقابلش:"محمدرضا هموطنی صادق و متفاوت" من از همین فرصت استفاده می کنم و اسم خودم رو همین جا به "محمدصادق متفاوتیان" تغییر می دم تا هم خدا و هم سید عباس از ما راضی باشن.

خب من اینجا رو یه شب دیگه تخلیه می کنم می رم تهران.حواستون باشه.آیفون تصویری هم گذاشتم که آقا گرگه گولتون نزنه.البته می دونم بچه های خوبی هستید.

 

اسلام به ذاتِ خود ندارد عیبی / هر عیب که هست از مسلمانیِ ماست

گیرم این شعر درست باشد.ولی چند سئوال: یکی این که ذاتِ اسلام چیست که بی عیب است؟اگر بی عیب و نقص است و مسلمانیِ ما (البته شما) معیوب است چه طور می توان امری بی عیب را دید و به سراغ امر معیوب رفت؟آیا کسی ذات بی عیب و نقص اسلام را می تواند تعریف کند؟آیا کسی می تواند ادعا کند به ذاتِ اسلام دست یافته؟آیا شاعر باری به هر جهت آن را گفته؟من قدّم به بالای تاقچه نمی رسد هرکس قدّش می رسد بی زحمت برایم بیاورد آن ذات را(بالای 180بخوانند).

اصلاً عیبی ندارد.این حرفهای من به قول مادربزرگِ مرحومم: «عَیبه»

پرسپولیس به پگاه رشت ته جدولی باخت.تبریک به مردم غیور رشت که در این سرمایی که سگ از خانه ی خود...مهم اینه که پرسپولیس باخت و من خوشحالم الان.

یکی از جدی ترین حرفهایی که می تونم بهتون بزنم اینه که زیاد منو جدی نگیرین.البته اینو الان بهتون نمی گم می ذارم وقتی می گم که دارین روم خاک میریزن.

 

«حتّی اگر تمام جامعه ای بد سرشت باشند با وضع و اجرای قانون می توان جامعه ای نیک سامان داشت»ایمانوئل کانت

در خوش بینانه ترین حالتِ ممکن اگر جامعه ی ما نیک سرشت باشد،نیک سامان نیست.بین سه گروه از روشنفکران دینی،عرفی و گروه سوم را نمی دانم چه بنامم(؟) در وضع قانون،مباحثی در جریان است.گروهی مانند سیّدجواد طباطبایی و موسی غنی نژاد معتقدند فقه منبع کافی ای برای وضع قانون در ایران است.گروهی مانند حسن یوسفی اشکوری معتقدند بین فقه و قانون (حقوق و قوانین موضوعه) هم ترازی و هماهنگی چندانی نیست و گروهی هم چاره را در دموکراسی خواهی ناب و رفراندوم می دانند.دومی و سومی چاره ی روشنی جلوی ما نگذاشته اما دلایلِ سلبی شان محکم تر از اولی هاست.گروه اولی هم در عین حالی که خوب حرف می زنند چاره را به گردن فقیهان و مجتهدان انداخته اند.اوضاعی ست برای خودش.نه سر کلاف داریم نه خود کلاف.

صحبت از قوانین شد و انتخابات هم نزدیک است.لشکر اصلاح طلبان منهزم ومنهدم شد.رد صلاحیت یا به قول آقایان عدم احراز صلاحیت خیلی ها را به خانه فرستاد.نمی دانم آقایان کی می خواهند بفهمند.یا می فهمند و فکر می کنند ما نمی فهمیم؟این اصلاح طلبی نیست،این به هر شکل ماندن صحیح نیست.در خوش بینانه ترین حالت وضع همین است.فکر نکنم در انتخابات شرکت کنم هر چه رای دادم کافی ست.آقای اصلاح طلب تو هم بیا با من «همراه شو عزیز،تنها نمان به این فلاکت،کاین درد مشترک هرگز با این نوع مشارکت آسان نمی شود»*

مطلب مرتبط و بسیار زیبا

-----------------------------------------------------------------

پا نوشت:

* از پرویز مشکاتیان و همچنین محسن نامجو به خاطر برهم زدن این ترانه خیلی عذر می خوام.دیدم اصلاح طلبان مصادره به مطلوب کردند ما هم مصادره به نامطلوب می کنیم.

 

بحث نسل کشی شده بود.گفتش که دیدی صرب ها مسلمونای بوسنی رو چه جوری می کشتن؟دیدی؟گفتم خب تو روآندا که بدتر بود.اگه بوسنی چهل،پنجاه هزار تا بود روآندا پونصد هزار تا...اصلاً انگار با دیوار بودم.گفتم تو کامبوج پنج میلیون بود، تو گولاک و سیبری می گن بالای بیست میلیون.اینارو به اسلام و مسیحیت ربط نده فقط،ایدئولوژی در هر صورتش...خشونت در هر شکلی...انگار نمی شنید.موقع بلند شدن یه «یا علی» گفت و رفت.ما چه مون شده؟به قتل رسیدنِ یک نفر با بیست میلیون در نفس عملش فرقی نداره خون ناحق ناحقه چه مسلمونِ شیعه، چه مسیحی چه لامذهب.

اصولاً توی اتوبوس پیرمردها ارادت خاصی به من دارند حالا نه انگیزه شونو می دونم نه ربطشو.به من چه؟جذبه هم جذبه های دهه ی چهل و پنجاه،حداقل اون موقع...خب قدیمی ها می گن.

خیلی لذّت داره برحق دونستن و کمال گرایی و رسیدن به اون.لذّتی وصف ناپذیر و البته موهوم.

نفهمیدن این که هوشنگ گلشیری تو شازده احتجاب چی می خواسته بگه غصه نداره.لابد منی که می گم فهمیدم دارم ادا در می آرم و هوشنگ خان اون بالا داره بهم می خنده و می گه برو بابا دل همه تون خوشه ها...

------------------------------------------------------------------------

تا یادم نرفته بگم من اینجا موندنی نیستم.فعلا دست به لینک ها نزنید.با شروع سال جدید وبلاگ وردپرس رو فعال می کنم.کل آرشیو قبلی رو هم Importکردم اونجا.به قول معروف فعلاً آندر کانستراکشن می باشد.مرسی.ایشالا بهش برسی

یک نفس زد و هدر شد...روزگار من به سر شد

در شهر به ما پیشنهاداتی شد.یکی این که با VPN Connectionبه سایت بلاگر متصل شویم و مطلب پست کنیم که این امر نیاز به اینترنت پر سرعت دارد که ما حتی اگر هم داشته باشیم(که در شرکت داریم) برای همدردی با امت مستضعف عمراً از این کارا نمی کنیم.من حتی ناهارمو از خونه می آرم همه می دونند.دومین پیشنهاد اختصاص یک Valid IPبه کامپیوتر شخصی بنده بود تا از این طریق سایت را باز کنم.که خب در این صورت فقط از اتاق خودم(ونه هیچ جای دیگر) می توانم مطلب پست کنم.از این رو که بنده در سنّی هستم که هر لحظه ممکن است یکی از هزاران خواستگارم را انتخاب کنم و به خانه ی بخت(؟) بروم ...نتیجه می گیریم فعلاً تا وقتی Hostو Domainنگرفتیم و آرشیوهای مان را منتقل نکردیم زنده باد بلاگفا.

همیشه فکر می کردم این کافه های تیتر و نادری و شوکا و...که پاتوق فرهنگی ادبی نام دارد،محلی ست برای به اصطلاح چُس ناله های انتلکتوئلی و سِنتی مِنتالیسم و ...دیروز به اتفاق دوستی رفتیم کافه شوکا.مشتری نداشت.یارعلی پور مقدم خودش بود و خودش.بیشتر داستانک هایش را در شرق و اعتماد خوانده بودم.کمی گپ زدیم و گپ زدیم از همه جا از عقاید کانتی تا بازی استقلال و...فکر نمی کردیم یار علی هم باصفا باشد.فکر نمی کردم فضای شوکا این چنین باشد.خاطره ای شد.این پست تقدیم به یار علی و رفیق،که خیلی خوش گذشت.

«منّت خدای را عَزِّ و جَل که چکمه ش موجب تَبَرُّج است...» (کرکس پیر-تهران-کافه شوکا-دوم بهمن 86)یار علی خیلی خندید چه کنیم دیگر...دونقطه دی لازم

سراغ یک رفیق دیگر هم رفتیم که خب هیچ به جز یک اسم و یک ساختمان درندشت نداشتیم.شما فرض کنید پیدایش کردیم.

استقلال همنام اهوازی را برد.من که خوشحالم،ولی یار علی با این که سالهاست استقلالی ست خوشحال نبود.مرتیکه ی مبتذل(لقب اهدایی ش به فیروز کریمی)خیلی ناراحتش کرده بود.اصولاً تعصب جنوبی ها تومنی هفت صنار فرق دارد اما خیلی جالبند.خیلی.

بلاگر در هیچ نقطه ای از ایران اسلامی باز نمی شه شاید برای همیشه اینجا موندنی شدم.نمی دونم این بخت منه که هیچ وبلاگی رو بیش از هشت ماه نمی تونم نگه دارم.اولی چهار ماه دومی شش ماه این یکی هشت ماه و حالا...

«ما و خطر نیچه».همیشه موقع خواندن آثار نیچه با خودم فکر می کنم اگر کسی بدون هیچ مطالعه ای از فلاسفه ی دیگر به یکباره اثری از نیچه را بخواند مثلاً فراسوی نیک و بد را چه برداشتی و چه موضع گیری ای می تواند داشته باشد؟تسلیم محض نوشته های او؟التقاط فکری؟در کشوری زندگی می کنیم که به جز تعداد معدودی(کمتر از انگشتان یک دست)،متفکری که تولید فکر کند نداریم.بحران تفکر،بیابان اندیشه ی نو،خلاء تئوری های جدید...همه ی اینها در جامعه ای با دموکراسی ضعیف و نوپا.حال بخوانید ببینید نیچه چه خطری برای ما دارد.آشنایی من با فلسفه از طریق خواندن مقاله ای درباره ی اسپینوزا (فیلسوف اخلاق)شروع شد نمی دانم اگر اول از نیچه می خواندم چه سرنوشتی داشتم .متاسفانه این روزها از نیچه سخن گفتن و همچنین خواندن و بحث کردن درباره ی آثار متفاوتش به نوعی فخر فروشی مدرن یا متفاوت اندیشی تبدیل شده.پوچ گرایان هم زیاد به نیچه می پردازند بدون این که نه پوچی را بشناسند نه از نهیلیسم چیزی بدانند .من اعتقادم این است دربین مشتی متفکر طوطی صفت و دسته ای بزرگ از کلاغ ها زندگی می کنیم.(البته دور از جانِ هر چه متفکر و علاقه مند واقعی فلسفه)

سرمای این زمستان را که می بینم یاد سال دوم دانشجویی می افتم.آپارتمانی که در آن ساکن بودیم (موسوم به خوابگاه شماره ی سه)دارای شوفاژخانه ای بود که هنگام زمستان یک ماهی خراب شد.سرمای بدی حاکم بود و کوی دانشگاه هم در منطقه ای کوهستانی،اتاقی بزرگ و یک شوفاژ بی بخار و یک اِلِمنت برقی قدیمی و سه چهار پتو و دستکش و جوراب و...هر چه نامه نوشتیم،هرچه اعتراض کردیم،جوابی نگرفتیم.دیگر کار به آتش زدن هیزم رسیده بود.بنده هم در مقام امیلیانو زاپاتا و با حفظ سمت نایب دبیر وقت شورای صنفی دانشجویان،مراتب اعتراض خودم را هر روز به طور ثابت و به اشکال گوناگون ابراز می کردم.بگذریم که یک ماهی در سرما به سر بردیم.مهران خوب یادش است.چه اتاقی بود...یادم است برای هماهنگی اعتراض به خوابگاهِ نوساز شماره ی چهار که دانشجویان کارشناسی ارشد در آن ساکن بودند رفتیم.محمود(پای ثابت همیشگی اعتراض) و من و سه نفر دیگر از گروه زاپاتیستای دانشگاه.دربِ ساختمان را که باز کردیم و داخل شدیم گرمای شوفاژهای قوی و جدید طبقه ی همکف که به ما برخورد کرد از خود بیخود شدیم ونعره ها سر دادیم.باید می دیدید بنده ریتم بندری(هِلِلیوس) گرفته بودم وبقیه هم دست افشان و پای کوبان.نیم ساعتی آنجا بودیم و برگشتیم.خب جماعت کارشناسی ارشد با این وضع و این رفاه مطمئنا نمی فهمیدند که ما چه می کشیم و دردمان چیست.این شد که ما بعد از آن سال تصمیم گرفتیم خوابگاه نمانیم.اختلاف طبقاتی در خوابگاه هم ما را ول نکرد.بالاغیرتاً این بیخود ترین و بی هدف ترین پست من بود.مخصوصا رگه هایی از مارکسیسم هم داشت.احتمالاً فقط خواستم بگویم منم سرما کشیدم(چشیدم؟) و هستم.

برای دوساعت هُس هُس و سِی سِی کردن پنج میلیون تومان گرفت و رفت.بنده خودم پنج سال دفاع آخر بودم صدایم به اندازه ی کافی بلند است،بچه ها می گویند نیم دانگی هم ته صدا دارم.سال دیگر من هم مدّاح می شوم که این وضع کار و کاسبی نیست.

خب برسیم به بخش اصلی.گفتگوی هاشم آقاجری با روزنامه ی اعتماد در باره ی سازگاری دین و دموکراسی.مباحث خوبی داشت مثل فرق StateوGovernment ولی خب چه می شود کرد از آن ماجرای حکم اعدام به این ور ترسیده.مثال نزد بنده ی خدا و اصلاً مقایسه نکرد.

      امشب به تهران می روم یک شب نیستم.بچه های خوبی باشید.