تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی



نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در – در بگشای – دلتنگم

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم  «اخوان ثالث»

سال قبل در وبلاگ سابق در همچو زمانی همین شعر را نوشتم به یکایک دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی تا جایی که یادم بود تبریک گفتم ابتدای بهار و سال نو را.امسال یک دوست در این مدل تبریک از ما پیشی(با گربه اشتباه نشود) گرفت.ما نیز به روال سابق. گلهایی هفت رنگ تقدیم به همه ی شما از لینک شده ها و نشده ها از خوانندگان آشنا تا نا آشنا و همه.

می خواستم بنویسم از خوبی،از خوبی ِسال ِپیش ِرو که از پیشش خوبی ندیدیم.نه که خوب نبود بلکه مه آلود بود و چه کس می داند در هوای مه آلود چه خبر است؟امید دارم باد نوبهاری،مه و غبار برگرفته در پیرامون ما را ببرد و بستانی را که همه از اول تاریخ تا به آخر،چه در خاک و چه در افلاک وعده ش دادند ببینیم ...فقط ببینیم و بدانیم که در این دنیا هم خوبی ست.

ایّام سخت را گذراندیم و زنده ایم / ما را به سخت جانی ِخود این گمان نبود

خزان و شتایی سخت بود برایم.از همه نوعش و همه ابعادش...نه آن قدرها هم بد نبود،یافتن دوستان جانی نقطه ی نیکش بود که امیدوارم این رشته نگسلد.

از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن / از دوستان جانی مشکل توان بریدن

امیدوارم و آرزومندم که در بهار نو مهِ وهم آلودِ گرداگردمان را بزداییم و رختی نو اندیشه ای نو به یاری بخت نیک بر تن و جان و ذهن کنیم.

امید هست که زودت به بخت نیک ببینم / تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی
---------------------------------------------------------------

همراه و همگام با مقامات کشوری و لشگری ما نیز پیام تبریک سال نو از خودمان در نمودیم

 

آیین حکومت داری بسیار سخت ومشکل است.حکومت کردن بر مردم بسیار بسیار مشکل است.حتی اگر جمعیت شان ده نفر باشد.کم تعدادند سیاست مداران و حکومت گران محبوب تاریخ که حتی اینان هم هنوز دشمنانی آشکار و پنهان دارند.امروز که بخش ورزشی روزنامه ی اعتماد را می خواندم دیدم که نوشته بود هنگام برپایی مسابقه ی بسکتبالی بین حریف لبنانی و ایرانی تماشاگران ماهشهری تیم لبنانی را که عرب بود تشویق می کردند و تیم تهرانی(صباباتری) را هو می کردند و درپایان همراه با آن تیم لبنانی جشن قهرمانی گرفتند.عجیب بود نه؟اصلاً نباید عجیب باشد.رفتار جمعی هیچ گاه عجیب نیست.رفتار فردی عجیب است.باید دید کدام عامل باعث همچین واکنشی شده.

خوزستان متشکل از تعداد زیادی طوایف و قبایل عرب است.هم زبانشان عربی ست هم نژادشان.سالهای سال است در ایرانند،از خیلی قومیت ها قدمتی دیرین تر دارند.برای کشورشان بارها جنگیده اند و...قانون اساسی را که بنگریم ایرانی هستند و لابد دارای حقوق شهروندی(حتی درجه دو).سال هاست نبض شریان حیاتی ما در خوزستان می تپد نفت،گاز،فرآورده های پتروشیمیایی و حتی خاک بسیار حاصلخیز و آبرفتی خوزستان.سرزمین خوزستان خاکش طلاست.مردمانش اما از این طلا چه بهره برده اند و می برند؟خودتان را جای یک جوان عرب زبان ساکن خوزستان بگذارید.به خاطر زبانش،مذهبش و موقعیت ضعیف اقتصادیش کمترین شانس را برای یک زندگی ایده آل دارد.در حالی که ثروت زیر پایش تبدیل می شود به...امثال او به چه دلخوش کنند به کدام عدالت؟

دوران دانشجویی چند فیلد(عملیات درسی) در منطقه ی ترکمن صحرا داشتیم.به قول یکی از اساتید فقر واقعی و خالص در این منطقه ست.صحرا نشینان و دامداران و مردم ساکن در مراوه تپه،اینچه برون،گمیشان و...هیچ ندارند.بعد از به اصطلاح غائله گنبد و سلاخی ای که آنجا راه افتاد ترسی در وجودشان لانه کرده که جرات ابراز محرومیت خود را هم ندارند.در استان گلستان دستشان از بیشتر مناصب دولتی کوتاه است و با سختگیری های اداره ی شیلات منطقه و طرح های غیر کارشناسانه ی جهاد و وزارت کشاورزی این مردم رزق و روزیشان بیشتر از راه مشاغل آزاد و فروش اجناس قاچاق می گذرد.بیکاری و اعتیاد(دو معضل وابسته به هم) در این مناطق بیداد می کند.

شاید ندانید که کانون اصلی زلزله ی بم منطقه ای بود بین بم و کهنوج.از قضا این منطقه دارای مردمانی هم بود که درآن جا زندگی می کردند ولی نه آسیبی بدانان رسید و نه چیزی از دست دادند.چون کپر نشین که سقفی ندارد که برویش بریزد و آه در بساط ندارد که از دستش بدهد.کسی هم نگفت که این مردم در چه حال بودند و هستند.

یکی از دلایلی که بنده به مکتب لیبرالیسم پایبندم این است که حق زندگی و داشتن رفاه نسبی برای تمامی افراد جامعه فارغ از رنگ پوست،زبان،نژاد،جنسیت و مذهب را برای همه می خواهد.عدالت در لیبرالیسم معنای مترقی و جهانشمولی دارد.تنها باری که در این دولت رای دادم و از رای دادنم هنوز خرسندم،رای ای بود که به تفکر دکتر معین دادم.تفکری که برای اولین بار در دولت جمهوری اسلامی ایران از اکثریت محذوف جامعه صحبت کرد.نشان داد که در ایران می شود بر روی چهار میلیون انسانی که هنوز دغدغه ذهنیشان اینهاست حساب باز کرد.دکتر معین در تمامی نقاطی که که اقلیتهای مذهبی و قومی زندگی می کردند آرای بالای نود درصد آورد.نقاطی مثل بلوچستان،بندر ترکمن،کردستان،خوزستان و...این تفکر را باید پاس داشت و تلاش کرد برای توسعه ی سیاسی در معنای نابش.برای برپایی فرهنگ دموکراسی و تلاش برای ایجاد محیط بهتری برای زندگی کردن و ابراز عقیده.همین نوشتن مطالبی از این دست و صحبت کردن با دیگران در این باره قدم کمی نیست.به هوش باشیم که زنگ خطر به صدا در آمده.امیدوارم حکومتگران و سیاست مداران و سیاست بازان مملکت ما به فکر باشند و پول نفت خوزستان را در عوض خرج کردن برای توان دفاعی و دکترین مهدویت و سمینار ضد هالوکاست و ساختن تراکتور در ونزوئلا و ...اندکی صرف مناطق محروم کنند.مناطقی که محرومیت شان و عقب افتادگی شان فقط به خاطر تفکرات نژادپرستانه و ایدئولوژیک به وجود آمده.

یاد داشت های مرتبط:

وبلاگ آقای لچینانی       فقر و آزادی نو شته ی آقای عبادی

29اسفند با مطلب پایانی سال و تبریک سال جدید به روز خواهم بود

 

با علمای عزیز تر از جان حرف می زنیم ،تلاش می کنند راهی را که به زعم خودشان صحیح و درست است را برای رستگاری به ما نشان دهند،اگر مخالفت کنیم یا نظرمان را بگوییم می گویند انسان ذاتش شرّ مطلق است و اینها،کلی هم مثال می آورند که توانایی ندارد و غیره و غیره.اگر این طور است و ما از نطفه مشکل داریم خب علما هم که انسانند.این را که می گوییم عشقشان به انسانیت و رحمانیت و خیر تبدیل به قهر و غضب می شود و با مقاومت بیشتر می کوشند به زور ما را به رستگاری بکشانند.حالا نمی دانم«انا بشر مثلکم» را پیامبر به چه کسی گفته؟

راسیست های بوروژوای* لاهیجانی با شرکت نکردن در انتخابات باعث شدند یک ننگ ابدی به پیشانی شان بچسبد.یک نفر از شهرستان سیاهکل نماینده ی لاهیجان شد.چهره ها را می بینم(مخصوصاً آن اصل و نسب دارها را) آی دیدنی است آی دیدنی ست.

دو نفر قدم بر دیدگان گذاشتند با دو لینک.هر کس هر بد و بیراهی در گوگل به هر کس که می دهد گوگل صاف می آوردش اینجا.این و این را ...نگاه نکنید.

--------------------------------------------------------

توضیح المسائل:

*یعنی طبقه ی متوسطِ گند دماغ ِاصیل ِنژاد پرست

 

وصالِ دولتِ بیدار ترسمت ندهند / که خفته ای تو در آغوشِ بختِ خواب زده

حالا این شعر بالایی رو حافظ برای اصولگرایان اصلاح طلب گفته یا اصلاح طلبان اصولگرا نمی دونم هر چی هست دمش گرم.

کلاً در ایران همه ی تعاریف دگرگون می شوند حتی از دگرگونی به سمت مسخرگی می روند. چپ می ره جای راست،راست تفکرات چپی داره،لیبرالیسم وآزادی خواهی جرم تلقی می شه،سوسیالیسم تقدیس می شه،سوسیال دموکراسی رو ده نفر  شاید هم کمتر در ایران نمی شناسند صدها هزار طرفدار داره،جمهوریت یک چیز مبتذل تکراری مسخره می شه،آنارشیسم تعریفش می شه هرج ومرج طلبی،اقتصاد آزاد و بازار در حد دست فروشی باقی می مونه و...همه سیاست دان و حتی زبانم لال سیاست مدار هستند.

من که رای ندادم ولی با دیدن بعضی کاندیدا ها امیدوارم یه سی چهل تا حداقل آدم حسابی برن مجلس تا مضحکه ی عام و خاص نشیم.این چند روز گاهی سخنرانی های کاندیداهای مجلس رو می شنیدم با بچه ها از زور خنده ...یکی دو نفری رسماً دیوانه بودن یارو می گفت پونزده تا شرکت خارجی بهم تعهد اخلاقی دادن که بیان کارخونه تاسیس کنند و می خواست سد بسازه اونم تو لاهیجان...(خاک اینجا آبرفتیه ساختمون بالای چهار طبقه رو باید با سلام و صلوات ساخت یعنی بتون ریزی باید بشه در حد ده طبقه،بعد این آقای فوق لیسانس می خواد سد بسازه...)جالبه که نماینده اصلاح طلب سابق شهر که رد صلاحیت شده از این آقا حمایت کرده.اون از اون شاعر خل وضع این از این مهندس.البته اینو بگم که قلباً امیدوارم دویست و نود مطرب و مجلس گردون و خل و چل داشته باشیم تو مجلس تا حداقل ابراهیم رها و ابراهیم نبوی ملت رو یه کم بخندونن.

یکی از کاندیداها می گفت ژاپن پنج سال فکر کرد پنجاه سال پیشرفت کرد.ماهم باید فکر کنیم.یکی نیست بگه مرد حسابی اگه تو فکر داشتی نمی اومدی خودت و خودمونو مچل کنی اینجا.

پیرزن همسایه اومده شناسنامه رو آورده می گه به کی رای بدم؟پروردگارا چرا مرگ عطا نمی کنی؟شناسنامه س از بس مهر خورده سنگین شده فکر کنم منتظره جایی استخدام شه لابد.

 

دوشنبه ی این هفته روزنامه ی اعتماد ویژه نامه ی انتخابات منتشر کرده بود.الیاس حضرتی مدیرمسئولش کاندیدا شده،همان نماینده ی ادوار سابق شهرستان رشت که حالا تهرانی شده.همه ی اصلاح طلبان هم آنجا بودند و گفته های تکراری که...ولی یک مقاله از آقای صدر (که خودش هم کاندیداست) درباره ی عملکرد سیاست خارجی دولت قابل تامل بود نکات جالبی داشت.حالا بماند که در دوران زمامداری این آقایان هم گلی نرویید ولی شاخساری هم قطع نشد.دو مطلب کوتاه هم در صفحه ی آخر نوشته بود(به ائتلاف اعتماد کنید و رستگاری در هشت دقیقه) که ملتمسانه و با دلایلی بسیار بسیار قانع کننده گفته بود رای بدهید من که قانع شدم.به این که اینها روی هر چی ...را کم کرده اند.جانِ ما بروید بخوانید،اگر خواندیداصلاً فحشش را بدهید به من.

این روزهای آخر و احتمالاً سیزده روز سال جدید را بیشتر به کتاب خواندن اختصاص دادم.یک لیست بلند بالا تهیه کردم که یا بخرم یا از کتابخانه تهیه کنم.رفتم کتابفروشی هیچ کدام را نداشتند.از کتابخانه نصفش را یافتم آمدم اسمشان را بدهم گفتند از این تاریخ (بیستم اسفند) تا هفته ی اول فروردین کتاب نمی دهیم.چرا؟ یک سری جملات نامفهوم که لیست تهیه می کنیم و اینها.خبری شایعه وار شنیده بودم که آقایان می خواهند کتابهای به زعم خودشان ضاله و مشکوک را جمع آوری کنند.یاد مراسم کتابسوزان هیتلر افتادم.این روزها تصور می کنم چه قدر به رایش شبیه شده ایم.امیدوارم در لیست نویسندگان کتب ضاله آقایان رومن گاری،هنری میلر،عباس معروفی،رامین جهانبگلو،فردیناند سلین،هایدگر،کارل یاسپرس،گوستاو فلوبر و داستایوسکی و نیچه و کافکا نباشند.که البته به گمانم ارنج اصلی(یازده نفر) همین ها هستند و گرنه فهمیه رحیمی و م.مودب پور،دانیل استیل و سیدنی شلدون و شیخ کرکس که ضاله نیستند.

یک کاندیدا هم تهران دارد با حفظ سمت هم شاعر است هم اقتصاد دان هم حقوقدان.اشعارش بسیار زیباست منتهی سبکش هنوز کشف نشده چیست بند تنبانی ست یا اگزیستانسیال؟

------------------------------------------------------------------

*از ابراهیم نبوی

این روزها هر جا که می روم،همه سلام می کنند،همه دعوت به چای و گپ و گفت می کنند پیش ما بیا هوای ما را داشته باش.حتی از جاهایی تلفن می کنند که...کسانی که تا دیروز به تجهیزات موجود در صندوق عقب و پایین خانه شان اتهام بدبویی می زدند و می گفتند دنبال ما نیا چه مهربان شده اند این روزها.همکلاسی های قدیم وپدران و دامادانشان و... همه کت و شلواری شده اند.صحبت از کمیسیون اصل نود و اصل چهل و چهارم قانون اساسی می کنند.آی قربانتان به به همه سیاسی شدید چه دوست داشتنی شدید چه خوشگل شدید این هفته.چه قدر کله قند آب کردید بزنم به تخته...این روزها اصلاح طلبان ویژه نامه چاپ می کنند حضور مظلومانه و معترضانه می کنند همه را دعوت به مشارکت می کنند یاد من هم حتی افتاده اند.ای بابا این زحمات شما را چگونه جبران کنیم؟یک رای بدهیم؟فقط؟عجبا این روزها همه چه کم توقع شده اند.حتی شب ها هوا آفتابی ست.

اما برادران اصلاح طلبم لیوبِی،شانگ فِی ،کوآن یو*: در بهترین حالت ممکن اگر ابرو باد و مه خورشید و فلک دست در دست هم نهند،شما پنجاه نفرتان به مجلس می روید(مثل مدرس می روید) خب که چه؟یعنی این قدر توانمند شده اید؟بند کفشتان را چی؟یاد گرفته اید ببندید؟دیروز پارچه نوشتی دیدم به دین مضمون:«شرکت در انتخابات هم حق است هم تکلیف»باور بفرمایید مضمحل،منهدم و نابود شدم.چه طور می شود هم محق بود یعنی حق داشت کاری را انجام داد و هم مکلف بود یعنی باید آن کار را انجام داد.آیا با شرط درستی گزاره ی دوم،محق بودن و حق رای ندادن وحتی دادن،باطل نمی شود؟نمی شود مثل سابق همان طور زور بگویید؟آب و رنگِ مردم سالاری دینی تان را حداقل بیشتر کنید.بنده در جمع دوستان به اتفاق آراء به عنوان نظریه پرداز و مفتی(فتوا دهنده) سیاسی شدم.اولین فتوایی هم که صادر کردم این بود:رای دادن در این دوره در حکم محاربه با خود بنده ست.با یک شرط: کارمندان قراردادی اگر خیلی می ترسند بروند رای بدهند ولی در برگه ی رای حتما نام بنده را کامل ذکر کنند.

از طرف دفتر استفتائات حجره**شیخ داین وولچر

----------------------------------------------------------------

پانوشت(توضیح مسائل) :

*اگر یادتان نیست،ارجاع می دهم به اواخر دهه ی شصت و اوایل دهه ی هفتاد و آن برنامه ی عروسکی چینی،افسانه ی سه برادر.من همان خواهرشان هستم که در آخر هر قسمت نصیحتشان می کرد.هم نسلی ها یادتان آمد؟

**ما بیت نداریم فعلاً در حجره ای از بیتِ پدرمان ساکنیم.

 

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود / تسبیح شیخ و خرقه ی رند شراب خوار

این روزها مد شده همه با یک چیزی باید مخالفت کنند.هر چه قدر آن یک چیز بزرگتر و عیان تر گمانم مخالفتشان با کلاس تر،انگار که برای هال و پذیرایی شان لوستر و شومینه می خواهند بخرند.می زنند،می بُرند،می دوزند مسابقه برگزار می کنند.از آن بالایی بگیر تا این پایینی ها.البته مختص ایران نیست همه گیر است.انگیزه ی نوشتن پستی بود که شاید دو سال است عین عقده چسبیده به گلویم تا بنویسم.این روزها همه از حمله های دد منشانه و وحشیانه ی رژیم اشغالگر صهیونیستی(همان عصراییل) به غزه می گویند.تبِ همه گیر انسان دوستی،یک آه و چند گل و چند عکس از خردسالانی که زخمی و کشته شدند.عصر ارتباطات است محبت هم سریع منتقل می شود،همین طور خیلی چیزهای دیگر.دین ما هم که خدا را شکر پر است از انسان دوستی و نیکوکاری و جهاد در راه حقیقت.ما مردم برگزیده ی ام القرای اسلام خوشبختانه در این سری کارها گوی سبقت را از همه گان حتی مردم خود آن کشور می رباییم و چنان بر سر و کله ی خودمان می کوبیم که انگار...انگار نه انگار که چند ده سال پیش دیوانه ی دیکتاتوری به نام آدولف هیتلر به نام ملتش و با آرمانی پاک و بلند پرواز برای پاکسازی نژاد خالص ژرمن و خون آریایی با کمک دانشمندان،بینشمندان،استفاده از آخرین تکنولوژی روز میلیونها نفر انسان بی گناه را با انواع روش های مختلف از صحنه ی روزگار محو کرد.الان هم انگار آن تفکر در قالبی بسیار شیک تر خاطره و یاد آن میلیونها نفر را می خواهد به طور سیستماتیک محو کند همان طور که جناب پوتین در مورد جنایات استالین این کار را می کند و همین طور ژاپنی ها با شیوه ای دیگری جنایات خود را در شرق آسیا کم رنگ می کنند.اما در هر جایی روش ها فرق می کنند.صحبت از شش میلیون یهودی و کم و زیاد آن نیست صحبت از آن جنبه ای از انکار هالوکاست است که به تعبیر دکتر نیکفر «گسست در انسانیت» است.«این که گروهی از انسان ها گروهی دیگر را از دایره ی انسانیت کنار می گذارند و هدفشان نه چپاول و سلطه به آنان بلکه محو و نابودی کامل آنان است».واقعیتی که امروز انکار می شود هم چشم بستن بر واقعیت،هم چشم بستن به امکان تکرار آن است.این که ما در کشورمان از فلسطینیان دفاع می کنیم در جای خود بسیار قابل احترام است واین که حتی می گوییم هیتلر شش میلیون یهودی را نکشت و باید تحقیق شود حرف زیاد غیر منطقی ای شاید نباشد،چون به هر حال بر روی آن این قدر تحقیق شده که بتوان بحث کرد.اما این که هالوکاست را بالکل منکر شویم و برایش مسابقه ی کاریکاتور همراه با جایزه برگزار کنیم از دایره انسانیت و حتی شرم آور بودن بیرون می زند.این که کنفرانسی جهانی تشکیل دهیم و دبیر برایش تعیین کنیم شاید آن قدر زشت نباشد ولی وقتی در سمینار از گروههای جنایتکار و بدنام و فاشیست مثل نئونازی ها و گروه نژاد پرست کوکلاکس کلان و راست های افراطی اروپایی و آمریکایی دعوت کنیم یک ننگ ابدی ست.اعلامیه ی جهانی حقوق بشر بر مبنای جلوگیری از تکرار فجایعی مانند هالوکاست نوشته شده. این که دنیا دیگر اجازه قدرت گرفتن تفکراتی مشابه تفکرات فاشیسم و نازیسم را ندهد.مشکل ِانکار گران با این جنبه های حقوق بشر است که اگر مشکل نداشتند با هالوکاست کاری نداشتند همان طور که با جنایات استالین در سیبری و گولاگ و جنایات پل پت در کامبوج و کشتار ارامنه به دست عثمانی و جنایات دولت های برادر و دوست سودان و سوریه...ندارند.همه ی درد ما همین است گسست در انسانیت

پرسید یکی که عاشقی چیست؟ / گفتند چو ما شوی بدانی

متنفرم از محبت وصله پینه ای،محبت سودجویانه،محبت سودایی،تب نگرفتن و جان ستاندن،بیزارم از ابله فرض کردن دیگران،سیاسی ها می گویند اپورتونیسم،ما را چه شده؟چرا این روزها همه صحبت از دوستی می کنند؟سروتونین بدنتان کم شده؟چرا از من مایه می گذارید؟مدتی ست از جهاتی راحت شدم.راحتِ راحت.دوشاخه محبت را کشیدم از خودم بیرون،دیگر با معرفت و با حیا و دوست داشتنی و تنها دوست و... نیستم، یار دوران کودکی هم نیستم،تمام.همه ی آن آینده و پیشرفت،محبت وصله پینه ای همه مال خودت ببُرّ و ببَر به شرط چاقو.که قاچ کنی اش و باز وصله ای و پینه ای دیگر...یک هفته ست که راحت شدم،دیگر دروغ نمی گویم نه به خودم نه به دیگران.به خودم برای حفظ وضع موجود و به دیگران برای بهبود وضع موجود...

پرسید یکی که بندگی چیست؟ / گفتند ... شوی بدانی

بهرنگ دوست شاعر و معلم بنده ست.تازه وبلاگش را افتتاح کرده البته امیدوارم ماهی یک پست بگذارد.بهرنگ از شاعرانی ست به سبک هوشنگ ابتهاج و عاشق نی و شجریان و هر چیز کلاسیک.ملقب ست به «خزان».تعجب نکنید سروده های خودش است

 

قوم گفتند اَر شما سعدِ خودید / نحس ِمایید و ضِدید و مُرتدید

طوطی ِشکّر شِکن بودیم ما / مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما

همه را زهر می گیرند و کامشان شیرین می گردانند بنده را شهد گرفتند و کامم تلخ کردند.روزگاری به قول مولانا طوطی شکر شکن بودیم حال شدیم کرکس پیر(مرغ مرگ اندیش).دوستی پرسیده بود آیا این Doyen Vultureجعل خودت است.ما مگر آن مردک فردیدیم از خودمان واژه جعل کنیم؟دوستی داریم لقبش Doyen Foxاست ما که قبلا در زمین فوتبال به کرکس پیر ملقب شده بودیم این لغت تقریبا همان معنی را می دهد.معنیِ دقیقش به گمانم شیخ کرکس هاست.حالا اصلاحات برای خودش شیخ دارد مثل کروبی کرکس ها هم شیخ دارند آن هم بنده.

دیروز رفته بودم به آمار وبلاگ سابق سری بزنم دیدم هر کس که آمده از طریق سرچ آمده.یکی از آنها مثل این بنده را خیلی خوشحال کرد که هنوز در زمینه ی یانگوم حرف اول دنیای وب را می زنم.فقط یک سایت معرفی شده آن هم حقیر سراپا تقصیر.

 

اشتباه نکنید قناعت نیست شجاعت درست است.فرهنگ(؟)* صوفی گری و درویش مسلکی پوسیده بلایی بر سر افکار و ذهنیت ما آورده که جرات ریسک پذیری و حتی تفکر رو از ما تا حد زیادی گرفته.اصلا قصد بالای منبر رفتن ندارم.سه صحنه رو براتون می نویسم.

علی پروین

یک.هفت هشت سال پیش پرسپولیس در نیمه نهایی جام باشگاههای آسیا در کره به مصاف تیم سوون بلووینگز(سامسونگ) رفت.در ترکیب اولیه ی پرسپولیس پنج مدافع چهار هافبک و یک مهاجم که ذاتاً هافبک بود،یعنی علی کریمی دیده می شد.بنا بر حادثه در تنها باری که پرسپولیس به زمین حریف رفت به گل رسید و در تمام دقایق باقی مانده ی بازی این تیم کره ای بود که سراپا حمله بود.دو گل هم زد و بازی را برد.مربی پرسپولیس هم علی پروین بود که در دوران اوجش بود و همه بر حقانیت مربی ایرانی و...صحه می گذاشتند.پرسپولیس به قناعت و نداشتن شجاعت مربی اش باخت و گرنه پرمهره تر و بهتر از تیم کره ای بود.هر سه تعویض پرسپولیس تلاش برای دفاعی کردن تیم بود حتی پس از خوردن گل تساوی.

مارچلو لیپی

دو.نیمه نهایی جام جهانی2006 بازی ایتالیا و آلمان.قبل از بازی همه گان فکر می کردند ایتالیا با سبک دفاع چهار نفره ی خودش و بازی بسته موسوم به کاتناچیو تمام مدت بازی در برابر تیم میزبان جام جهانی دفاع خواهد کرد.برادرم طرفدار آلمان بود خیلی کرکری داشتیم.قبل از بازی حسابی خط و نشان کشیدیم.در یکصد و بیست دقیقه ی بازی ایتالیا چنان با حملات پردامنه و پرتعدادش عرصه را به آلمان تنگ کرد که آلمان جرات نزدیک شدن به دروازه ی ایتالیا را نداشت.حملات ایتالیا و تعویض های تهاجمی استاد مارچلو لیپی(به زعم من یکی از نوابغ فوتبال دنیا) و آوردن دل پی یرو و جیلاردینو باعث شد دو گل در وقت اضافی به آلمان بزند و به فینال راه پیدا کند و نهایتاً قهرمان شود.پس از بازی برادرم گفت فکر نمی کردم...

فابرگاسآرسن ونژه

سه.دیشب بازی آرسنال و میلان از یک هشتم نهایی جام باشگاههای اروپا بود.بازی رفت در زمین آرسنال صفر صفر مساوی شده بود و بازی برگشت در زمین میلان بود.قاعدتا باور همه گان بر این بود که آرسن ونژه مربی کهنه کار فرانسوی آرسنال تیمی دفاعی خواهد چید.ولی بازهم شجاعت به کار آمد.تیم آرسنال با بازی تک ضرب و زمینی و در عرض عملا بهترین هافبک ها و مهاجمان دنیا را از کار انداخت.بازیکنانی مثل کاکا،پیرلو،اینزاگی،پاتو،گتوزو و مالدینی.این بارهم فشار حملات نتیجه داد و در دقایق پایانی آرسنال دو گل زیبا زد و بازی را برد.گذشته از شجاعت مربی آرسنال دیشب یک قهرمان متولد شد .سِسک (فرانچسکو) فابرگاس بازیکن بیست ساله ی اسپانیایی هافبک وسط آرسنال.به مانند یک بازیکن حرفه ای گلف از 35 متری یک شوت دقیق به گوشه ی دروازه زد و وبا پاس ها و تعویض بازی اش آرسنال را برنده کرد.نسل جدید فوتبالیست های پست مدرن از راه رسیده اند

از فوتبال مثال زدم چون این ورزش را عین زندگی می دانم.

-------------------------------------------------------

*با این لغت مشکل ندارم معنی اش را نمی دانم باور کنید
خبر فوری:
کلوب دوباره مسدود شد

Iranian Phoenix

هنگامی که فوتبال بازی می کردم بازیِ ِچشمگیری نداشتم.پایِ چپم کاملاً پرت بود و یک درصد توانایی پای راستم را نداشت.سرعت و پرش خوبی داشتم و به خاطر این ضعف با همه ی علاقه ام به مهاجم بودن،مدافع آخر شدم.دوازده سالِ مدام فوتبال بازی کردم هر روز از چمنی تا فوتسال و در خیابان.بارها مصدوم شدم و هنوز هم یادگاری هایش را دارم.جذبه ی عجیبی دارد.احتمالاً الان اَه و پیفتان درآمده،شاید حق دارید،اما ورزشِ فوق العاده ای ست.برعکس شطرنج و والیبال و بسکتبال و...بیشتر اوقات تیم قوی برنده بیرون نمی آید.به قول معلم فیزیکمان (به شوخی البته به کنایه در برابر کسانی که شرط می بستند) :«هرکی فوتبال رو پیش بینی کنه خره»دیروز خبری شنیدیم که علی دایی به عنوان سرمربی تیم ملی فوتبال ایران انتخاب شد.علی دایی فوتبال را در سنی به طور جدی شروع کرد که من در همان سن فوتبال را به طور جدی کنار گذاشتم.بیست و چهار سالگی.از دایی خیلی گفته اند و شنیده اید و دیده اید.گل ها،پاس ها،حماسه ها،توپ خراب کردن ها و جوک و حتی اس ام اس.دایی را از بازی اولش در دقایق آخر با عمان در تهران دیده ام تا الان.برایم این پیشرفتش خیلی عجیب است.آن اندام ترکه ای به قول پدرم لَق لَقو تا این استیل بدنی(البته هنوز ناقص).از آن پا به توپی مانند عروسک خیمه شب بازی تا پاس ها و حرکاتی که در این اواخر دیدیم.از آن استمرارش و شروع دوباره اش از بین خاکستر مانند ققنوس.

دایی فوتبالیست بزرگی نیست،اصلاً مهاجم خوبی هم نیست.فوتبالیست بزرگ در ایران یعنی پرویز قلیچ خانی یا حتی مجتبی محرمی.مهاجم خوب در ایران یعنی دکتر امیر مسعود برومند یا حسن روشن و حتی ادموند بزیک.دایی مرد لحظه ها هم نیست.اما استمرار دارد.هوش زیادی ندارد،کمی پرخاشجوست اما به بازیکن زیر دستش احترام می گذارد،از مربی اش بدگویی نمی کند، از لحاظ اخلاقی حاشیه ندارد و زندگیِ سالمی دارد.بر عکس علی پروین ثروتش را از راه درست به دست آورده و بر عکس ناصر حجازی دل خوش به خاطره ها نیست وبر عکس خداداد رک بودنش توی ذوق نمی زند.دایی اسطوره نیست ما اسطوره نداریم و نمی خواهیم داشته باشیم.ما امثال دهداری ها را برف و سنگ بیرون انداختیم ما ایویچ را کله کردیم ما مهراب شاهرخی را دق مرگ کردیم ما...دایی که جای خود دارد.دایی قدم به راه بی بازگشت گذاشته اما زرنگ تر (و نه با هوش تر) از این حرفهاست،مناسبات قدرت را خوب می شناسد،خودش را در دل هر دولتمردی جا می کند.مقاله بنویس و عمله و اکره و باند خودش را هم دارد اما شورش را هم مثل بعضی ها در نمی آورد.کلاً برای دولت احمدی نژاد مربی خوبی ست هم جذبه ی لازم هم پرستیژ هم دانستن زبان و تا حدی علم روز و از همه مهم تر یک بله قربان گوی باکلاس.بی انصاف نباشیم او مرد منتخبِ بسیاری از مربیان بزرگ دنیا بوده مثل اوتمار هیتسفلد یا یورگن روبر.اما هر چه باشد جنسش ایرانی ست و ساختش ناتمام،هر چند که ما را دچار مرض صرفه جویی ارزی می کند و دلخوش به این که اگر داور پنالتی می گرفت ما الان مسافر جام جهانی بودیم.البته امیدواریم تسبیح آقای بهجت در راه جام جهانی هم به کار بیاید و تیم ملی ایران به رهبری آقای دایی تمام کفار را شکست دهد.

 

تلاش اندیشمندان روشنفکران فعالان و...چیست؟تلاش برای زندگی کردن در جهانی بهتر.آیا جز این هدفی دیگر را می توان متصور شد؟آیا با ترور،بمب گذاری،آدم ربایی و هر حرکت خشونت باری می توان در جهانی بهتر زیست؟چرا در همه جای دنیا مهاتما گاندی و نلسون ماندلا را پاس می دارند در اینجا خالد اسلامبولی و عماد مغنیه؟ما برای چه تلاش می کنیم؟جهان بدتر و احتمالاً آخرت بهتر

فرماندار گرگان گفته:«اصلاح طلب ها گله ای ثبت نام کردند تا فله ای رد صلاحیت شوند و باید دهان این افراد را خرد کرد».در پست قبل اصلاح طلب ها را اندکی نواختیم اما این بیچاره ها چوب دو سر طلا هم هستند.ذهنیت یک فرماندار را ببینید.انسان ها را به مانند توده ای شتر و گوسفند و احتمالاً بوفالو می بیند و خودش را گله دار.باز بگویید مملکت گرمابه و گلستان

یکی از کسانی که عمراً نفهمیدم و عمراً هم نمی فهمم چه گفت شریعتی بود.حالا آقای علوی تبار هم در روزنامه ی اعتماد ما را بیشتر اذیت می کند.دکتر علوی تبار هم به جمع فردید و آل احمد و شریعتی و... اضافه شد

خودمانیم این اصلاح طلب ها خیلی با مزه هستند.از آن طلب آخرشان بگیر تا بقیه.انگار درست کردن مملکت فقط در ید طولای ایشان است،انگار مردم بدهکارند تا به اینها رای بدهند.خواهش می کنم یک نگاهی به لیست اصلاح طلبان تهران بیاندازید،ما چه بدبختیم این ها شدند فرشته ی نجات.دست به هر نوع دریوزگی از نوع هویدا و پنهانش می زنند تا مردم را به مشارکت دعوت کنند.شاید هم مملکت این قدر بی صاحب است که این ها حافظ نام و مال و جان و ناموس شده اند.کسی چه می داند؟بعضی هایشان را از دوران پالئوزوییک می شناسمشان خیلی اصلاح طلبند ها خیلی.مقاله ی آقای قوچانی در شهروند امروز که شاهکار بود.متاسفم که این ها غول نویسندگانند و آن ها فرشته ی نجات.فی الحال می رویم که داشته باشیم (همون بمیریم).

در این مملکت مجوز تمرین تئاتر را به محمد رحمانیان ندادند. دراین مملکت داریوش مهرجویی از بس خوش به حالش شده گفت دیگر فیلم نمی سازم.دراین مملکت یک رمان نویس در زندان است به چه اتهامی...در ِ این مملکت را سریش بگیرید.

بچه گی هایم بیشتر سوررئالیست بودم تا الان.تقصیر خودم نیست جبر زمانه است و نامرادی.دنیا به ما سور زد سور ما را گرفت.
------------------------------------------------------------------
خوش تیپی هم عالمیه واسه خودش البته نه با سلیقه ی کج و مج بنده.

 

«درکِ خدا تنها از طریق ِ خود ِ شخص امکان پذیر است.هر انسانی زندگی ِخود و خدای ِ خود را دارد،وکیل مدافع ِخود و قاضی ِ خود را.کیش ها و آیین های مذهبی چیزی جز چوب زیر بغل روان هایِ افلیج نیستند» (فرانتس کافکا-گفتگوی مفصل با گوستاو یانوش)

در میانه ی خواندن کتاب «سیری در جهانِ کافکا» برنده ی جایزه ی کتاب سال ادبیات ایران نوشته ی سیاوش جمادی هستم.از تاثیرش بر روان می ترسم با این کتاب نمی شود شوخی کرد باید خواند و تامل کرد.سه شبانه روز است هنوز دویست صفحه بیشتر نخوانده ام.

گرانی و تورّم در کشور معضلی شده.بودجه 87را هم به قول گلستانی ها «گو ریز»* کرده اند.بگذریم از ریز مسائلش که یا همه می دانند یا حوصله ی دانستنش را ندارند.ارجاع می دهم به آخرین گفتگوی موسی غنی نژاد که گفته بود در مملکت ما هنوز حتی دایناسورهای روشنفکری مثل آقای گلستان هم توسعه ی اقتصادی و بازار آزاد را قبول ندارند و کماکان دولت را متولی اقتصاد می دانند.نوعی افکار چپی و عدالت گستر که با خرج بی حساب منابع ارزی فقط تورم به بار می آورد.در علم اقتصاد این عمل را «بیماریِ هلندی»می نامند،اما بنده با شواهد و قرائنی که می بینم سال آینده از بیماری هلندی رد خواهیم شد و فصلی جدید را در اقتصاد دنیا افتتاح خواهیم کرد:«بیماریِ ایرانی» 

------------------------------------------------------------------------

پانوشت:

*معنای آن می شود نوعی ریختن علوفه جلوی گاو به صورت یکباره.امسال لایحه ی بودجه از لحاظ حجمی به یک پنج رسید و بسیاری از تبصره هایش حذف شد و همین طور با حذف سازمان مدیریت و برنامه ریزی بودجه مستقیما به استانداری ها سر ریز(گو ریز) می شود.

 

هیچ گاه کسی در طول تاریخ حتّی اگر ادعا هم کرده باشد،نمی تواند ثابت کند حق همیشه با اوست.سیر تکاملی و تکمیلی ِانسان در تفکر و شکل گیری ِشخصیت، شاید با بالارفتن سن آهنگ کندی داشته باشد،اما هیچ گاه ساکن و راکد نخواهدبود. نمونه های زیادی در تاریخ موجود است،اشتباهاتِ رهبران ِسیاسی و اعترافِ پنهان و آشکار آنها و درس گرفتن آنها از این اشتباهات.روزگاری در این مملکت مردی شریف زندگی می کرد که شرافت خودش را ارزان نفروخت.روزگاری که در این مملکت در کتِ هیچ مردی یارای پلنگیدن با استبداد نبود،این مرد آهنگ صدایش در این سرزمین طنین انداز بود.روزگاری که پیرانِ جاهل و شیخانِ گمراه مبارزه با استبداد را قبل از ظهور نماد فساد می دانستند و بر حاشیه ی یکصدم حاشیه ی یکصد ویکم می نوشتند، مردی درست یا غلط حرفهایی زد.زمان گذشت و انقلابی شد،این مرد شریف آن قدر لیاقت داشت و کاردان بود و همه گان به او اعتماد داشتند که شد رییس دولتِ موقت و کابینه ای تشکیل داد و...افسوس که همان پیران جاهل و شیخان گمراه و عمله اکره ی رادیکالشان عرصه را چنان بر این اولین دولتمرد انقلاب تنگ کردند که استعفا کرد و گفت «عروسی دومم بود» و چه شیرین این کلام تلخ واین زهرخند را از زبانش جاری کرد.مهندس بازرگان فردی ست که در طول تاریخ زندگی اش از تفکرات صرف مذهبی و میهن پرستی به آزادی خواهی و دموکراسی فارغ از هر ایدئولوژی ای رسید چون فرجام حکومت ایدئولوژیک را چه خوب می دانست و حتی لمس کرده بود.امروز در وبلاگ یکی از دوستان دیدم آخرین نطق زنده یاد بازرگان در مجلس در مورد انتخابات آزاد را در وبلاگش گذاشته...روزگاری در این مجلس نمایندگان ما فریاد مرگ بر بازرگان سر می دادند روزگاری پدران ما،شاید خود ما در صفوف دشمن شکن(؟) نماز جمعه بازرگان را کنار اسراییل و آمریکا و انگلیس می کشتیم و می سوزاندیم.شاید ندانید که همان نمایندگانی که آن روز یقه جر می دادند که ای مرگ بر بازرگان الان همه شدند سران اصلاح طلبی و اعتدال.شاید خوب است بدانید همین جناب مهندس موسوی که یکی از بت های اصلاح طلبی ست در مخالفت با مرحوم بازرگان چه الفاظی را که به کار نمی برد.شاید ندانید که چه کسانی آمدند بر مزار بازرگان گریستند و تقاضای حلالیت کردند و هنوز هم بعد از بیست سال به در خانه ش می آیند.درست است که زمان می گذرد و تفکرات تکامل می یابد ولی آیا آن مرگ بر بازرگان گو ها هم تکامل یافته اند؟آیا به اشتباهاتشان معترفند؟آیا برایشان انتخابات آزاد مهم است یا بالا رفتن از پلکان قدرت؟

پدر خیلی از بازرگان برایم گفته،پیش تر ها کمتر باور می کردم ولی الان بیش تر...

 

برگ خشکم به شاخسار وجود / تا کی آن باد سر برسد

تو هم ای دوست ذره ذره مکش / تا نخواهم که زودتر برسد

اولش فکر کردم ختنه سورونی،تولدی،چیزیه بعد دیدم نه خب تو تلویزیون که اینارو جشن نمی گیرن.بعد فکر کردم لابد ایران رفته جام جهانی،یه ذره به مخِ نداشته فشارآوردم فهمیدم حالا که موقعش نیست.این شد که نشستیم پای کارناوال و سور و سات دیدیم بعله جهان بر حقانیت ما در انرجی حسطه عی صحه گذاشته.یعنی دیگه مملکت گرمابه و گلستان می شه و سوخت گرمابه هم از بوشهر تامین می شه لابد.خلاصه که تو زیر زمین ما عروسیه و تو زیرزمین اونا اشتغال ایجاد شده.تا قطعنامه ی سوم می تونم شعورم رو کلا پاک کنم و مشت بزنم و برقصم.

به طور شدیدالحنی در عنفوان جوانی درمعرض ورطه های متخاصم و چالش های من حیث المجموع هپرانده شدم.

به قول گیلانی ها با اون لهجه ی شیرینشون می دیل بیگیفته ...خیلی هم بیگیفته.زمونه ی بدیه،هر چقدر انتظارت رو می آری پایین باز هم کافی نیست انگاری.

پدر سه روزه که به خونه اومده و حالش خیلی خوبه.تو این مدت منو خیلی خوشحال و شرمنده کردین،این دنیای وبلاگی(بر عکس دنیای واقعی) و این دوستان رو دوست دارم.

 

در این که آمریکا دشمن ِماست شکّی نیست.خیلی هم غلط کرد که در کودتای 28 مرداد دست داشت،ولی اگر آن کودتا نبود شاید مملکت الان دستِ امثال بازرگان و حتی بختیار بود.البته شاید.هول نشوید،همدیگر را هل ندهید.فرض کردم فقط

ذهن من سور رئاله.حالا غلط کرده یا نکرده کاری به اونش نداریم.شنیدم مجوز شرعی ذبح تمساح هم صادر شده.برای گرفتن مجوز مصرف ماهی خاویاری(مثل اوزون برون) خود ماهی رو بردن پیش یه نفری و گفتن فلانی نگاه کن ببین فلس داره و حرام نباید باشه(به گفته ی یکی از اساتید قدیمی گروه شیلات دانشکده مون)ذهنِ سور رئال من داره تصور می کنه ببینه چه جوری تمساح رو برداشتن بردن پیش یکی که مجوز بگیرن؟یه تصویرش این شکلیه که یارو دست تمساحه رو گرفته برده نشونده روی قالیچه ی ترکمنیِ دست دوم خونه ی فلانی بعد داره توضیح می ده از برکات و فواید همچین حیوونی و تمساحه مثل ابربهاری داره اشک* می ریزه.ذهن سور رئال من این رئال ترین تصورش بود.بقیه تصوراتش رو نمی گم چون نمی خوام فیل خشک شم.فقط امیدوارم ملت باز گیر ندن به نیک آهنگ کوثر که چرا فلان تشبیه رو کردی و گند نزنن به این قضیه چون هیچ ربطی نداره.

افشین قطبی با این که مربی پرسپولیسه،من هم می خوام سر به تن پرسپولیس نباشه،آمما آدم باحالیه.بعد از باختش به راه آهن گفته یه دو تا سوراخ بزرگ توی تیممون داشتیم که راه آهن نفوذ کرد.امان از این ذهن سور رئال بی نزاکت که آبروی منو برد با این تصوراتش.این که می گم آدم باحالیه به خاطر اینه که خوب بهونه ای برای مچل کردن پرسپولیسی ها دستم داد.دمش گرم.

-------------------------------------------------------------

پا نوشت:

*اشکش می تونه سه حالت داشته باشه:حال اول اشک شوق برای این که بالاخره بعد از مدتها مکروه یا حرام بودن... حالا حلال شده(قسمت آخر رو با لحن بهرام شفیع بخونین خیلی حال می ده) حالت دوم این که اشکش از ناراحتی بوده به خاطر این که در ردیف مرغ و غاز و گوسفند و گاو و خر و نفهم و بی شعور و...قرار گرفته که خودش توهینیه به خزندگان قدر قدرتی مثل تمساح و سوم اینه که اشکش اشک تمساح بوده و داشته دون پهن می کرده که بیان سراغش و بزنه خ...صلوات ختم کنین.

 

این پست قابل تامل است از جهاتی. زیاد از او شنیده ام و حرفهایش را زیاد خوانده ام.خیلی زیاد.بدبختی ِما این است که اینها آن موقع مشاور ِ مخصوص بودند بعد شدند روش ان فکر حالا هم آن ور مرز در یونسکو برای من...*

از کوچه که بیرون آمدم عجله داشتم،هنگامی هم که عجله دارم مطلقاً به چیزی توجه نمی کنم.ناگاه توده ی زردرنگ سریع و کوچکی دیدم و بعدش به فاصله ی صدم ثانیه ای صدای جیغ.نفهمیدم چه شد فقط خودم را دیدم که پرتاب شدم و بچه را از جلوی ماشین قاپیدم.فرصتی برای فکر کردن به انسانیت و این قبیل حرف ها هم نبود،باور کنید.تعجب من از سرعت خودم بیشتر از تعجب و شادمانی و تشکر آن مادر به خاطر نجات فرزندش بود.عجله داشتم فرصتی حتّی برای «خواهش می کنم» هم نبود.به مقصد که رسیدم لباس هایم را تکاندم.همه چیزش عجیب بود از بی توجهی ِ ذاتی و بعد...عجیب ترش این که آن روز من به جای همکارم و با ناخرسندی بیرون رفته بودم.

به گمانم انسان باید خودش را با تناقضاتش در خود و امور تعجب برانگیز در زندگی اش بپذیرد و این قبیل موضوعات را خَرقِ عادت و قُدسی نداند وبرایش نَفَلسَفَد**،که... به ترکستان است.

------------------------------------------------------

پا نوشت:

*یک کارهایی می کنند لابد.

**کم کم روح ِفردوسی از دست ِبنده از حالتِ سایلنت به ویبره تغییر پروفایل خواهد داد.

 

به سانِ سوسن اگر ده زبان شود کرکس / چو غنچه پیش تواش مُهر بر دهن باشد

این پست تقدیم به سیاوش جمادی که خودش گفت نه دکترم نه استاد نه نیچه و هایدگر شناس

اولین کتابی که در دوران دانشگاه خریدم کتابی کم حجم بود با نامی عجیب«یادبود ایّوب در جهانِ کافکا»از سر کنجکاوی و دیدن نام  ِفرانتس کافکا،نویسنده ای که از طریقِ صادق هدایت با آن آشنا شده بودم،کتاب را خریدم.نویسنده اش شخصی بود به نام سیاوش جمادی.اسمش را نشنیده بودم.شروع به خواندنش کردم مطالب جالبی داشت مطالبی داشت که تا به حال نشنیده و نخوانده بودم.در آن هفته دو بار به دقت کتاب را خواندم.محو مباحثش شده بودم.تحلیل داستان های قصر و محاکمه و مسخ از آثار بی بدیل کافکا،داستان حضرت ایوب،گزین گویه های کافکا و بحث بر سر آن و...بارها کتاب را خوانده ام و می خوانم و هربار چیزکی از آن یاد می گیرم.به دوستی دادمش و تاکید کردم حتماً بخواند.این روزها در بیشتر محافل ادبی و فلسفی صحبت از سیاوش جمادی ست و ترجمه ی اثر بزرگ مارتین هایدگر به نام «هستی و زمان».کتابی با بیش از نهصد صفحه که بنا به گفته ی جمادی سه سال کار شبانه روزی برای ترجمه ی آن صرف کرده و بیست سال از عمرش را در این کتاب گذرانده.هنوز نخوانده ام و در سال آینده حتما می خوانمش.هایدگر را برخی ارسطوی قرن بیستم می نامند.درایران طرفدارانش بدون این که اثری از او را مستقیماً بخوانند طرفدارش هستند.این ها را جمادی می گفت و خیلی چیزهای دیگر.هم در مصاحبه ش با برنامه ی کتاب چهار از شبکه ی چهارم سیما(به طور خیلی اتفاقی و شانسی دیدمش) و هم در مصاحبه ی اخیرش با شهروند امروز.بسیار فروتنانه از اثرش و کار بزرگش سخن می گفت و نکته ی جالب مصاحبه ش یادی بود از آن کتاب یادبود ایوب...که گفت اثری ست که خیلی دوستش دارم.این پست تقدیم به بزرگمردی که در آشنایی من با فلسفه و ادبیات فلسفی نقشی بسیار داشت.شاید سال ها بعد متوجه ارزش این مرد شریف شوند هنگامی که خیلی خیلی دیر است.

لینک های مرتبط:

مطلب محمد سعید حنایی کاشانی

پرونده ی کتاب هستی و زمان در ویکی پدیای انگلیسی 

گزیده ای از کتابهای سیاوش جمادی

 -------------------------------------------------------

در این لینک هم کتاب جدیدی معرفی کردم