
سیمون دوبوآر در کتابی به نام «جنس دوم» سیمایی از زن و نحوه ی نگرش به آن در فرهنگ اروپایی را به تصویر کشیده.من این کتاب را نخوانده ام.به هر حال تا حالا کسی مثل دوبوآر در ایران این کار را نکرده.تک نوشته هایی از شهرنوش پارسی پور و بقیه بوده ولی نه در آن حد.مقالاتی هم زنده یاد سعیدی سیرجانی و تعدادی مرد در این باره نوشته شده اما با توجه به سیمای درخشان و پیشینه ی پرافتخار و ...زنان در ادبیات و تاریخ ایرانی این ها کم است.تا به حال به این بیچاره معشوقان در منظومه های عاشقانه توجه کرده اید؟لیلی و شیرین و عذری و پری و منیژه و زهره و...همه شان جفاکار،همه شان عهد شکن.کسی تا به حال فکر کرده این بندگان خدا که این همه قلم برایشان فرسوده شده،کاغذ سیاه شده،دریایی مرکب و جوهر و انبوهی دوات و لیقه مصرف شده،حق انتخاب هم دارند یا نه؟جناب ِفرهاد لطف کرد بیستون را کند دستش درد نکند،به شیرین این وسط چه مربوط؟آیا شیرین حق انتخاب ندارد؟رابطه ی عشق و عاشقی از قدیم الایام در ادبیات ما و البته دیگران نوعی رابطه ی ارباب و رعیتی بوده،حالا چون این رابطه رمانتیک است ارباب دست به خشونت جسمی نمی زند(حالا بیاید بزند).در این رابطه تنها کسی که حق دارد بگوید و بنالد مرد است(مونولوگ) امثال خسرو،فرهاد،وامق،بیژن،باژن و...زن تنها حقی که دارد معشوق ماندن و سکوت است.اگر عشق را فعل فرض کنیم عاشق فاعل است.بالاغیرتاً معشوق بودن وظیفه ست؟باید وقتی کسی شما را انتخاب کرد شما هم حتماً به او بگویید بله؟چون کوه کنده ست؟چون هفت خوان را رد کرده؟چون مجنون است؟در چاه افتاده؟ این موضوع درست است که قدیمی ست ولی جزئی از اخلاق و رفتار روزمره ی ما شده.تفکر ما به نوعی «ذَکَر محورانه»(Phallogocentric)است.زن محکوم است به معشوق بودن اگر تلاشی برای اثبات وجود خود که کاری به جز مستقل بودن و تصمیم گرفتن نیست بکند متهم است به جفاکاری و عهد شکنی و خیانت و زبانم لال فلان.فرض را بر این می گذاریم که زن سربه راه(؟) باشد و معشوق بماند با یک هَپی اِند(Happy End)به خانه ی بخت برود.تازه یک عمر باید معشوق بماند و از چاله به چاه افتاده.دیگر سروکارش با آن معشوق ِکوه کن و مجنون نیست که هر روز با خواری و خفت گرد راه معشوق را توتیای چشم می کرد اینجا با یک مرد ایرانی طرف است که همه می دانیم چه موجودی ست.
در پایان شعری از استاد سخن سعدی علیه الرحمه نقل می کنم تا جان سخن را از وی بشنویم:
چو مستور باشد زن و خوبروی / به دیدار او در بهشت است شوی
در ِ خرّمی بر سرایی ببند / که بانگ زن از وی برآید بلند
چو زن راه ِبازار گیر بزن / و گرنه تو در خانه بنشین چو زن
ز بیگانگان چشم زن کور باد / چو بیرون شد از خانه در گور باد
یکی گفت کس را زن ِبد مباد / دگر گفت گفت زن در جهان خود مباد
زن ِنو کن ای دوست در هر بهار / که تقویم پاری نیاید به کار
--------------------------------------------------------------
دلا خون شو و خون ببار
به کوه و دشت و هامون ببار
یادش به خیر دوستش داشتم خیلی


