تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی



«بهره مندی از آزادی واقعی هنگامی ست که انسان توانایی درک ِچگونگی ِ انتخاب و ارزیابی ِچیزهایی را که باید انتخاب کند را داشته باشد» هربرت مارکوزه – انسان تک بعدی

«نظام های خودکامه اغلب در دوره ی زمانی معینی از حمایت خودانگیخته ی بخش عظیمی از همان مردمی که به آن ستم می کنند برخوردار هستند و نمی شود گفت این حمایت نتیجه ی بی اطلاعی مطلق از واقعیت بوده و یا نتیجه ی مغزشویی جمعی»  هانا آرنت

«مظلوم که از تاب آفتاب ستم و حرارت شرارت ظلم به تنگ آید پناه سایه ی الله را که عبارت از پادشاه است التجا نماید تا از کلفت بیداد ظالمان به برکت آن ظلّ ظلیل امن و آسایش و آرامشی یابد»  اخلاق محسنی – ملاحسین واعظ کاشفی

«بندگان خدا برای پرسش های کنجکاوانه ی خود درباره ی مسائل دینی چندان به دنبال پاسخ های منطقی و عقلی نروند چون باورهای عوام الناس از اعتقادات آگاهان به کلام و حکمت متعارفانه پای برجاتر و خدشه ناپذیرتر است» ملا احمد نراقی

 بعد می گویم ما فلان ،دوست عزیز کامنت می گذارد می گوید وای نگووووو.می گویم دکتر طباطبایی در زوال اندیشه ی سیاسی خوب نتیجه گرفته که می گوید گسست و انحطاط می گوید نه قبول ندارم.خب ببینید دیگر آنها از آدمخواری و بت پرستی و هالوکاست و آشویتس رسیدند به دموکراسی و مهم این است که رسیدند.ما از به قولی سریع ترین سیستم خبر رسانی و بزرگترین ناوگان دریایی تاریخ و اولین قانون حقوق بشر رسیدیم به دومین قانون حقوق بشر( واژه ی مناسب ترش تکالیف بندگان) یعنی شهروند درجه ی یک شهروند درجه ی دو و شهروند درجه ی سه و الی آخر بعد تقسیم بندی خودی و غیر خودی التزام عملی و ذوب در ولایت.

اینها که مهم نیست مهم این است که امپراتور دریا تمام شد و پویا نظری به مژده ادیب بالاخره می رسد آیا؟

این همه در طول عمرم شنیدم جدی باش جدی باش جدی باش خب نشد تا سطر آخر جدی بودم به جان شما.

اینجا وب سایت آقای اَل گور در باره ی پدیده گرم شدن کره ی زمین است.بدون توجه به های و هوی و سروصدا به رهبری یک سری بی سواد و کم سواد در بلاگستان که اَل گور را تا حد پیامبری نوظهور بالابردند بدون این که چیزی از گلوبال وارمینگ و ...بدانند و فرمودند جهان سالی نیم تا یک درجه گرمتر می شود(کذا) معتقدم حرکاتی نظیر حرکات آقای اَل گور را باید جدی گرفت و البته با کمک دانشمندان اصلاح کرد و رویه ی علمی آن را حفظ کرد.علم در قرون گذشته عرصه ی «اثبات پذیری» بود.یعنی تلاش دانشمندان بیشتر مبتنی بر اثبات یک نظریه بود با گذشت سالها امروز رویه ی علمی چرخشی به سمت «ابطال گرایی» داشته.اندیشه ی انتقادی حاکم بر فرهنگ علمی در غرب بیشتر مبتنی بر شکاکیت هر چه بیشتر بر روایت هایی ست که قبلاً آنها را صحیح و خالی از هر گونه اشکال می دانستیم. شاید این جمله بیشتر قضیه را روشن کند:«حقیقت گونه ای خطاست که نمی توانیم آن را رد کنیم».علم عرصه ای ست مشتمل بر مجموعه هایی از گزاره ها.گزاره های علمی بایستی صادق باشند و صدق آنها بایستی ثابت شود چه بوسیله ابزار چه بوسیله ی روش.پدیده علمی را نمی توان به روایتی متافیزیکی ربط داد و از این روایت نتیجه ای علمی گرفت.این علم نیست. فردی ادعا کرده که پدیده زمین گرمایی یا گرمایش زمین یا همانGlobal Warmingبه عذاب الهی مرتبط است.این گزاره هر چه باشد علمی نیست چون مبتنی بر فراروایت(Meta Narrative) است.اگر برای خدا صفتی مانند عادل بودن بگیریم،صفتی که در تمام ادیان کم و بیش به خدا نسبت داده شده عذاب الهی آن هم با این روش در تضاد با عدل خداست. با ادعای داشتن رویکرد علمی سخن گفتن از دین و پدیده های متافیزیکی و تلاش برای نتیجه گیری آن هم از سوی یک فرد به اصطلاح علمی به نوعی شیشه به بازار آهنگران بردن است.آهنگر مقصر نیست او پتکش را می کوبد شما مواظب بار شیشه ات باش.

رکورد دو سرعت شکسته شد یک نفر صد متر را 9ثانیه و 69 صدم ثانیه دویده.یک نفر دیگر به تنهایی هشت مدال طلا گرفته و کاروان ما هنوز به یک سکوی سوم نرسیده.اگر مدال بگیریم فقط معجزه و خرق عادت است چون برنامه ریزی ما تا الان جواب داده و به قول عادل فردوسی پور به طور مرتب و منظم حذف شده ایم.

چهار روز است به دندان درد شدیدی دچار شدم که از دست آن خواب هم ندارم.قوی ترین مسکن ها هم کم آورده اند.به گمانم این دندان نبوده و عاج فیل بوده.امروز می روم(امیدوارم بروم) دندانپزشک.یک ریشه ی ناقابل است که سه چهار سالی جامانده.در دوران کودکی انیمیشینی یادم است که کرم کوچکی درون غاری رفته بود و با تقلید صدا و گفتن این جمله(که از قضا دقیقا یادم است) :«منم من فرزند دلیر جنگل آن کس که سرزمین های زیادی را فتح کرده،مردان زیادی را به زمین افکنده،شمشیر من برنده است و قدرتم به اندازه ی صد فیل جنگی ست،بدانید که من از همه برترم» همه حیوانات را ترسانده بود که البته بالاخره دستش رو شد.این ریشه ی دندان با من این کار را کرده البته خیلی بدتر انگار.

--------------------------------------------------------------
Breaking news

می گن آب نطلبیده مراده.مام انتظار مدال نداشتیم اما مراد محمدی یه برنز گرفت.
ریشه ی دندون رو کشیدم یه ساعت دکتر با دهنم کشتی گرفت و سرویسش کرد منم چشمامو بسته بودم فقط صدای چکش برقی و پتک و اینا بود که میومد.خلاصه از بی خوابی و درد راحت شدم

نقد سازنده را گفته بودیم که تقریبا وجود ندارد.نقد ریشه اش از بحران است تا ساختار عوض شده و نقد به نتیجه برسد.نقد و بحران از یک ریشه اند(Critic).آن نقدی که بحران ایجاد نکند نقد نیست ایراد یا توصیه ست.اما نقد باید باید تحمل و مدارایی دو سویه به بار آورد.هر فحش و فضیحتی نقد نیست نقد آن است که از روی آگاهی و به قصد روشنگری ابراز شود و این مستلزم داشتن اندیشه ی انتقادی ست.اندیشه ی انتقادی دستاورد دوران مدرن است.از دوران مدرن علاوه بر نقد،مدارا و تحمل انتقاد و نقد پذیری هم به ما ارث رسیده.نقد لازم است اگر نقد نباشد کارکرد شناخت و انتقاد از خود از بین می رود و کارکرد دفاع و توجیه گری بروز پیدا می کند.انتقاد حتی در کامل ترین ساختارها بخشی لازم است.

ولی یک نکته اینجاست که دیگر روتین شده و همیشگی،تکراری،بی مزه و دردآور مثل جوکِ« اگر ادیسون برق رو اختراع نمی کرد» و بلکه بدتر.انتقاد از دولت خودمان را می گویم.فایده ای دارد؟خنده آور است؟ابداعی درآن است؟اصلاً اجازه و فضای نقد داریم؟کسی می فهمد؟آن که می فهمد چه می کند؟مملکت بحرانی ست نقد نمی شود کرد شاید هم بحران نداریم.این دیگر خودش جوکی ست بزرگ.حتی گفته اند درباره ی علی دایی هم حرف نزنید.وزیر کشور که بعد از رییس جمهور تقریبا فرد دوم کابینه ست فردی انتخاب شده که مدرک دکترای حقوقش از دانشگاه آکسفورد جعلی ست.آبروریزی از این بالاتر امکان دارد؟یعنی واقعا در این مملکت به قول قدیمی ها قحط الرجال است؟نمی دانم فکر می کنم ما هم بهتر است نان و ماستمان را بخوریم.

من شک می کنم پس هستم.شک مقدمه ی یادگیری ست.ذهن پرسنده و مشکوک بهتر یاد می گیرد.به قول هایدگر «پرسش پارسایی ِتفکر است».یقین به دست آوردنی ست،از اول نبوده.باید چیزی را با کمک حواس پنج گانه(شاید شش گانه و بیشتر) با تعقل با خرد فهمید تا به یقین رسید.شکی که به جان متفکران افتاد که آیا خدایی وجود دارد؟آیا ادیان مبتنی بر حقایق هستی هستند؟هستی چیست و چگونه می توان شناختش؟این شکاکیت از دکارت شروع شد و ادامه یافت.مدرنیته در احاطه ی عقلانیت معنا یافت.این عقل انسان بود که می خواست همه چیز را بداند پس دست از یقین شست و شک کرد.روزگاری خداناباوری و مباحثی در این باره حتی شک درباره ی ادیان مساوی با کفر و زندیق بود و جزایش چیزی جز آتش و مرگ نبود.سالهای سال در اروپای مهد تمدن و در سیطره ی دین مسیحیت و کلیسای واتیکان دادگاههای تفتیش عقاید بودند که حکم می دادند و گالیله ها و کپرنیک ها و ژاندارک ها را کیفر می دادند.تا سالها بعد از رنسانس و حتی پس از دوران روشنگری در اروپا هنوز هم آتئیسم یا خداناباوری نوعی اتهام بود هر چند کمرنگ.کسانی بودند که در باطن خداناباور بودند و جرات ابراز نداشتند و کسانی هم مانند دیدرو آزادانه آن را ابراز می کردند و بر سر دفاع از عقیده ی خود بحث و جدل داشتند. از شک کردن است که پرسش ایجاد می شود و پرسش پاسخ را می جوید.لازمه ی شک داشتن تحلیل عقلانی ست.حال عده ای به تحلیل عقلانی شک می کنند و می گویند عقل کمیتش لنگ است.عجب.حال به چه وسیله ای به این شک و این تحلیل رسیدند؟لابد چیزی فراتر از عقل.این شکاکیت به نگر من یا راه به تناقض گویی و خشونت کلامی می برد یا خموشی و رکود.

روی سخنم با شاهپور است که گاه و ناگاه اینجا کامنت می گذارد و چیزکی از دینکش می گوید(کپی می کند و می چسباند) و فحشی و ناسزایی می نویسد و می رود.من آنچه از دین و مذهب فهمیده ام این است که فرد دین دار فردی اخلاقی است.بدون اخلاق و با فحش و خشونت ِکلامی هم آبروی دین و مذهبت را می بری و هم نمی توانی کسی را به سوی مرام و عقیده ات فرابخوانی.آن که اخلاق ندارد و مروت و انصاف را نمی شناسد من می گویم دین هم ندارد.کدام دین؟کدام حقیقت می گوید به انسانی دیگر باید توهین کرد؟ کدام دین می گوید به رویش باید تیغ کشید و آرزوی نابودیش داشت؟

گمانم باید سپاس گزار خداوند بود که این عرصه ی مجاز است و ما همدیگر را خیلی خیلی کم می بینیم و گرنه باید شاهد فجایعی چه بسا بدتر از جنگ های صلیبی می بودیم.روان ناصر خسرو شاد بادا با این بیتش:

مرد هشیار سخندان چه سخن گوید؟ / با گروهی همه چون غول ِ بیابانی؟

کاروان ما هم در المپیک پکن به ماتمکده تبدیل شده پهلوانان ایرانی به خیالشان به شانزه لیزه رفته اند و در مبارزه بیشتر به النگوهایشان فکر می کنند تا به مقام و منزلت.صحنه ی المپیک صحنه ی جان دادن و نشان گرفتن است نه صحنه ی مد و فشن.کاپیتان جودوی ما که سالهاست با همان تک مدال جهانی و روبرو نشدن با حریف غاصب به بهانه ی مصدومیت دل خوش است در سومین المپیک خود هم ناکام شد و به گزارشگر فرموده ده درصد خود هم نبودم.مرد حسابی رنگ می کنی درست رنگ کن اتفاقا تو خود خودت بودی.این همه تمرین این همه مسابقه این همه جایزه های میلیونی باز خودت نبودی؟چه مشکلی داشتی؟قهرمان شکست ناپذیر کشتی فرنگی ما(که انصافا پسر خوب و دوست داشتنی ای ست)حمید سوریان دو کشتی را باخت و پنجم شد.ما را چه شده؟از قایقرانی و شنا و دوچرخه سواری و ژیمناستیک و بدمینتون و ده ها رشته ی دیگر قرن ها نمی توانیم توقع مدال داشته باشیم از جودو و کشتی و تکواندو هم که هیچ آن پهلوان پهلوانان هم که...فقط ادعا.باور کنید اگر امسال تک مدالی هم بگیریم فقط معجزه و شانس بوده.بسکتبال هم به مدد میزبانی چین به المپیک راه یافت و گرنه او هم مثل فوتبال و والیبال و هندبال تا قرنها نمی تواند به المپیک حتی صعود کند مدال که پیشکش.یک احسان حدادی مانده و دوسه کشتی گیر تا شاید دو سه برنزی بگیریم.بعید می دانم از این المپیک چیزی نصیب ما شود که راه پیش رفت را گم کرده ایم و مانند مجنونان کور در صحرای بی آب و علف هرز می دویم و هرز می دویم و می گوییم خودمان نبودیم.دروغ و ریا تا به کی؟در آمریکای امپریالیسم جهانخوار ماریون جونز دونده ی افسانه ای وقتی دوپینگ می کند از شرم گریه سر می دهد و عذر می خواهد و اینجا یک تیم کامل از پولادمردان ما دوپینگ می کنند و کک شان نمی گزد.در اروپای بی دین بی غیرت پفیوز فوتبالیست قرارداد سه و چهار و پنج ساله می بندد و به تیمش پای بند است اینجا هر چه پیرو پاتال و کج و لوچ یک ساله می بندند وشش ماه مصدومند و حقوق و قراردادشان از هرچه مدیر و مهندس و استاد و وزیر هم دهها بار بیشتر است.آذربایجان و هند دو روز نشده مدال طلا می گیرند و ما در بدر دنبال سکو.تیراندازمان در بین شصت و چهار نفر شصتم می شود و شناگرمان را نجات غریق از آب بیرون می کشد و دوچرخه سوارمان در عین شایستگی به خط پایان هم نمی رسد.همه در خانه غولیم و پهلوانیم و تهمتن و در خارج از خانه ناداوری و بدشانسی و قرعه و آب و هوا و رژیم غاصب و مصدومیت و مسمومیت و جو نامناسب و عدم صدور روادید و ملت عزیز ما را دعا کنید و آخر کسب تجربه برای دوره ی بعدی و شرمنده ی ملت شریف.

از دیدار شما دوست عزیز هم بسیار مشعوف شدیم و بسیار خوش گذشت

مبل پست مدرن

ژان فرانسوا لیوتار در کتابچه ی «وضعیت پست مدرن – گزارشی درباره ی دانش»با پیشگفتار مبسوط فردریک جیمسون،پست مدرنیسم را دارای تعاریف نامشخصی دانست و البته گفت پست مدرنیسم چیزی سوای از مدرنیسم نیست و لازمه ی آن مدرن بودن است و البته به منزله ی پایان مدرن بودن نیست.

حالا به هر دلیلی چون در ایران رسیدن و نیل به آرمانهای آزادی،برابری و رهایی حتی در ابعاد خرد وشخصی آن سخت شده برخی می گویند که چه بهتر که گفتمان پست مدرنیسم (Postmodernism Discourse)را علم کنیم و بگوییم دوره ی ارزش های جهان شمول نظیر دموکراسی و لیبرالیسم به سر آمده و ما دیگر به آنها نیازی نداریم عده ای هم که از اول آن آرمانها را قبول نداشتند و به طریق ِخواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت بودند بوق به دست همین ها را تکرار می کنند.این گفتمان به دلیلی محکم همان طور که خود لیوتار اشاره کرده مردود است.فرق ما با پست مدرن های اروپایی و آمریکایی در این است که آنها مدرن هستند و ما نه.ما پیش مدرنیم و نمی توانیم سیر تحول تاریخی یک جریان را دور بزنیم.خیلی ها خواستند تحول تدریجی را یک شبه ایجاد کنند نمونه ی آن آخرین پادشاه مملکتمان،مائو رهبر چین،استالین رهبر شوروی سابق و مثال ملموسش آقای فاتح قله های پیشرفت.لازمه ی مدرن شدن زحمت کشیدن و زحمت کشیدن و زحمت کشیدن است لازمه اش آگاهی و بسط آن است.مدرن که شدیم اگر خوشتان نیامد و مثل پست مدرنهای فرنگی دلسرد شدید بروید پست مدرن شوید.نه این که زیر پایتان گلیم و طعامتان اشکنه و کتابتان کشکول باشد،تابلوی نقاشی خانه تان اثر پیت موندریان و واسیلی کاندینسکی و با ان تی پری(؟)پلیرتان شوئنبرگ گوش بدهید.به قول آن شاه شهید: «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید»

و در کلام آخر این که گفتمان پست مدرنیسم گفتمانی ست مبنی بر حذف هر فراروایت و روایت کلان و البته همه می دانند که دین خود کلان ترین فراروایت هاست.حال این شما و این پست مدرنیسم

 

می گویند ما (کدام ما؟) در فرهنگ یونان موثر بوده ایم و یا برعکس.مهد دموکراسی یونان است و انصافاً یکی از مهمترین دستاوردهای تمدن یونان باستان دموکراسی ست.چرا در این دو هزار سال تا قبل از مشروطه در این همه مکتوبات ما اثری از دموکراسی حتی سایه ی کمرنگی از آن نیست؟مرحوم محمد مختاری اصطلاح جالبی داشت.می گفت «فرهنگ ما بدون چراست» به این فرهنگ در خوش بینانه ترین حالت باید با دیدی انتقادی نگریست.به اعتقاد من این فرهنگ را بی جهت آن قدر باد کرده اند.استبداد طلبی و استبداد خواهی و استبدادپذیری افتخار نیست.متاسفانه در طول تاریخ خواست(اراده) ما ایرانیان همواره وجود قدرت مطلقی بود که بر مشکلات غلبه کند یا حتی مشکلات را به دوش بکشد.چه ایرانی چه انیرانی.هرچه بود یک قدرت متمرکز و مطلق بود.ایرانیان هیچ گاه نیاموختند که قدرت مطلق و متمرکز به استبداد و سپس خودکامگی میل می کند.این بود که حتی متفکران قوم ما حمله ی مغول را باد استغنای خداوندی دانستند که از جانب خوارزم به ما وزیده.

این روزها مجموعه برنامه ای به نام «ردپای صهیونیسم در سینمای جهان» در تلویزیون ِمحترم پخش می شود.ساعات پخشش تا جایی که موفق به دیدن آن شده ام 2:45 الی 3:00بعد از ظهر از شبکه ی خبر است.حقیر زیاد اهل دیدن ِفیلم نیستم و بیشتر از عامل علاقه و وقت،عدم دسترسی مناسب باعث این امر شده و اساساً فیلم سانسور شده را هم به هیچ عنوان به عنوان فیلم محاسبه نمی کنم.بگذریم.در برنامه ی مذکور با دسته ای از اشخاص که بنده تابه حال درهیچ جایی نه در روزنامه،نه مجله و نه حتی در برنامه های تلویزیونی ویژه ی سینما این افراد را ندیده ام و اسمشان نشنیده ام صحبت می شود(دروغ چرا؟مسعود ده نمکی را همه می شناسند).افرادی با عناوین کارشناس،منتقد،فیلمساز،مستند ساز،پژوهشگر و حتی استاد دانشگاه.اصولاً دیکته ی نانوشته غلط ندارد و البته فرض می کنیم همه ی مردم کارشناسند مگر خلافش ثابت شود.فکر کنم این طور بهتر است،ما را هم بیننده عامی ِ غیرکارشناس و فضول فرض کنید.

در این برنامه تکیه ی اصلی بیشتر به یک کارگردان است و دو سه فیلمش.استیون اسپیلبرگ و فیلم های «نجات سرباز رایان»،«فهرست شیندلر» و «مونیخ».تا جایی که می دانم در این چند سال اخیر اسپیلبرگ برخلاف آن های و هوی و شهرتی که در ایران دارد جایگاه آنچنان رفیع و شامخ و آن طور که می گویند تاثیر گذاری در سینمای جهان نداشته ست.صرفِ پرفروش و پر زرق وبرق بودن،یک کارگردان را مهم و جریان ساز و البته تاثیر گذار نمی کند،تماشاگر غربی می آید می بیند و هیجان زده می شود و لابد فریاد می کشد،اشک می ریزد،خشمگین می شود و همان طور که خیلی پیش تر از این ها این اعمال را انجام داده بود این ها را هم مثل فیلم های قبلی با بیرون رفتن از سینما فراموش می کند.این تاثیر گذاری بر فرهنگ آن هم به این نوع بیشتر در جوامع توده ای که فردیت در آن کمرنگ بوده و سطح آگاهی جمعی در مراتب نازلی ست شاید به چشم بیاید و تاثیر گذار باشد نه آن فرنگ و شهر فرنگی که منظور نظر این برنامه ست.

در سینمای امروز دنیا کارگردانانی مثل امیرکوستوریتسا(کاستاریکا؟)،گونزالس ایناریتو،دیوید لینچ،دیوید فینچر،جیم جارموش،لارس فون تریه،برادران کوئن و...هر کدام در ژانر خودشان صاحب سبکند و جریان ساز و مهم.این سینمای ِغربی که ما همه ی آنها را لابی صهیونیستی فرض می کنیم و بر فرضمان پافشاری می کنیم حتی مارتین اسکورسیزی را تحمل نمی کند و او را کارگردانی آن چنان بزرگ نمی شناسد.

اتکا به فیلمی مانند «نجات سرباز رایان» و تحلیل های ضعیف که «رایان» همان «زایان» در فلان فیلم است و اشاره به آخر الزمان و مسیانی و آپوکالیپتیک و یک سری واژه های ابداعی و...دردی دوا نمی کند.بیننده ی ایرانی چیز زیادی از این ها نمی فهمد دقیقاً مثل همان غربی ها.خنده دار است مثلاً بگوییم در این فیلم به صورت مستقیم چیزی نگفت ولی «فرهنگو داغون کرد».آقای پژوهشگر این قدر از قضیه دور افتاده و در دام این توهمات است که حتی می گوید:«اون حسی که سرباز رایان داره برای نجات افراد گم شده...» که متوجه نیست که سربازی که گم شده بود اسمش رایان بود و چهار سرباز دیگر به دنبال او بودند.احتمالاً سناریو را عجولانه خوانده و یا شاید اصلاً....در حالی که تکلیف رایان هنوز مشخص نیست دوست کارشناس ما دنبال حس و حال و سپس پیام نهفته در حس و حال رفته و معلوم نیست «داغون شدن فرهنگ» را از کدام یک از این سکانس های نادیده و ناپیدا حس کرده ست.

اسپیلبرگ فیلمی دیگر به اسم «فهرست شیندلر» ساخته که داستانی بود درباره ی سرنوشت یهودیان در جنگ جهانی دوم.جالب است بدانید که به خاطر این فیلم در اروپا او را متهم کردند که هالوکاست را به شوخی گرفته و دست به«خوش بینی احمقانه» ای در مورد آن زده با این حال کارشناسان ما می گویند لابی صهیونیستی این فیلم را ساخته که...و یا در مورد فیلم انصافاً زیبا و انساندوستانه ی کارگردان ایتالیایی روبرتو بنینی به نام«زندگی زیباست» نظریات کارشناسان برنامه قابل بحث بود.در صحنه ای که فرزند خردسال نقش اول فیلم به سفارش پدر و برای نجات جانش درون سطل زباله رفت ایشان نتیجه گرفتند که این طفل استعاره(؟) از نسل جوان یهود است که باید پایدار بماند.یعنی این که آن طفل معصوم یا باید خودش را معرفی می کرد یا لابد باید بمب به خودش می بست و آلمانی ها را منفجر می کرد و نجات دادن جان که از واجبات هم هست دلیلی ست بر وجود دلارهای لابی صهیونیستی.

یادمان نمی رود که در هالیوود با بودجه ی دولت آمریکا چندین فیلم خوش ساخت با حضور کارگردانان بزرگ مثل کاپولا،دی پالماو..بر ضد جنگ ویتنام ساخته شد.نمونه ی معروف آن «اینک آخرالزمان» با بازی مارلون برندو و البته دستمزد گزافی که به خاطر بازی در نیم ساعت پایانی فیلم گرفت.اینجاست که باید متوجه باشیم که اگر سینمای غرب دارای ذات و کلیتی واحد باشد هدف آن فقط پول است و پول.احساسات ِآن روزهای مردم آمریکا اقتضا می کرد فیلم هایی بر ضد جنگ ویتنام ساخته شود و این آنچنان ربطی به توطئه ندارد چون در این صورت و به شرط وجود توطئه، قضیه از نظر بنده خیلی بغرنج و پیچیده می شود و بعید می دانم بینندگان عام و البته منحط و بی فرهنگ غربی هم مانند بنده چیزی از این ماجراها بفهمند و پیامی ماورایی را  در فیلم درک کنند.

نکته ی دیگر این برنامه این است که اگر کارشناسان هم از سکانسی از یک فیلم چیزی سر در نیاوردند آن را پیچیده و گول زننده می دانند و موضوع را به چند لایه بودن پیام ربط می دهند.که اگر شما مدعی رمز گشایی هستید اگر شما از بیننده ی عوام بیشتر می فهمید بگویید راز آن چیست؟مگر نه این که سینما را برای عامه ی مردم ساخته اند؟جایی حتی کارشناس در تزی سئوال برانگیز در بررسی فیلم بنینی و فیلم های وودی آلن،ریشه کمدی و حتی تئاتر را در یهودیت دانست و برای اثبات مدعای خودش پدر و مادر چارلی چاپلین را که یهودی بودند شاهد آورد.حقیر کارشناس تاریخ ادبیات نیستم ولی این را هم درک نمی کنم که یهودیت در یونان باستان که مهد تئاتر،کمدی،تراژدی و در کل ادبیات است چه می کرد و چه نقشی داشت.

بهتر آن است که در عوض طرح این سخنان که راه به جایی نمی برد و بیننده ای آگاه نمی شود و چه بسا راغب به دیدن چندباره ی آن فیلم ها می شود لختی به حال سینمای خودمان به قول بیهقی قلم بگریانیم که سالهاست تولید آن چنان تاثیر گذاری نداشته ایم.تکرار مکررات است اگر از سینمای خودمان انتقاد کنیم بیاییم سینمای خودمان را تقویت کنیم اگر قدرت و توان انتقاد از بزرگان را هم داریم.این گوی و این میدان

 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود / زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

از نوروز امسال به این طرف ریاست محترم جمهور وعده داد که در اقتصاد مملکت شاهد تحول عظیمی خواهیم بود و قس علیهذا.بنده در دانشگاه حدود ده واحد دروس اقتصاد و مربوط به آن را پاس کرده ام و به مقالات اقتصادی روزنامه ها هم توجه می کنم،تا جایی که اطلاعات ناچیزم به من گوشزد می کند این است که اقتصاد مقوله ای نیست که بتوان در آن یک شبه ره صد ساله رفت.این روزها همه جا می گویند طرح تهوع(ببخشید تحول) اقتصادی قرار است اتفاق بیفتد،طرحی که نه کلیاتش شفاف است و نه جزییاتش بر همه گان آشکار.و آن طور هم که بنده می بینم فرم های جمع آوری اطلاعات خانوار ها که توسط مرکز آمار ایران منتشر شده این روزها توسط خانوار های محترم و ملت شهید پرور شریف و همیشه در صحنه و البته همیشه متضرر پر می شود.خود ِ همین طرح آمار گیری از کل جمعیت کشور و بررسی آن و این طور که می گویند تحقیقات مبنی بر صحت و عدم صحت آن مستلزم هزینه ی زیادی ست.زمان،بودجه و نفرات و البته تجهیزات.مجلس محترم هم هنوز طرح را تصویب نکرده برای اجرای آن(توجه کنید اجرا) کارگروهی تشکیل داده و تمام نمایندگان شاخص مجلس در آن عضو هستند.از نمایندگان مجلس که می پرسیم کسی نمی داند که این طرح تحول اقتصادی شامل چه موضوعاتی ست.در افواه مطرح می شود که قرار است یارانه ی آب،برق،بنزین،گازوییل،نفت و گاز طبیعی را حذف کرده و آن را به صورت نقدی با توجه به سطح درآمد خانوار ها به حساب خانوار واریز نمایند.این طور که مشخص است عدد این یارانه ها چیزی حدود نودهزار میلیارد تومان است.صبر کنید هیجان زده نشوید قسمت اعظم این رقم مختص به بخش صنعت و کشاورزی و تولید و خدمات و ...است پس با ماشین حساب فعلا کاری نداریم ولی باز هم این افواه دست از سر ما برنمی دارند و در گوشمان خوانده اند که چیزی حدود نود الی صد هزار تومان در ماه قرار است پرداخت شود.آگاهان(این آگاهان فقط کمی بیشتر از افواه می دانند)گفته اند که در صورت اجرای این طرح تورمی از حدود چهل تا صد و پنجاه(زبانم لال شاید بیشتر)درصد خواهیم داشت.طرح تحول اقتصادی البته شامل گزینه های دیگری هم هست مثل تحول در نرخ ارز،تحول در ساختار مالیاتی و گمرک و ...من هر چه می دانستم همین ها بود صادقانه در اختیارتان گذاشتم.در این پست واقعا محتاج نظرهای شما هستم و از شما می خواهم کمی بیندیشید.این طور که بنده برداشت کرده ام انگار شوخی شوخی قضیه جدیست و ...من هر چه فکر می کنم نتیجه ای نمی گیرم چون این دولت مبنای عقلانی ...به قول حافظ از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود.

 

نکته ی غیر مهم:دوست داشتم مارکس زنده بود و طرح تحول اقتصادی دولت را می دید و بعد کتاب سرمایه را می نوشت.قیافه ش را دوست داشتم آن موقع که این طرح را می خواند ببینم.

نکته ی بسیار مهم:این مباحثه میان عباس عبدی،سعیدلیلاز و محمد ستاری فر در مورد این طرح جالب و خواندنی ست.

روزنامه ی اعتماد پنج شنبه 20تیر ویژه نامه اقتصاد سیاسی

-------------------------------------------

پی نوشت

*Metochloperamidداروی ضد تهوع و البته اگر این دارو را تجزیه کنید می شود متوکل و پر امید.امیدوارم شما هم همین طور باشید.

 

در پست قبل نگاهی خیلی اجمالی و حتی شاید سرسری به عقاید سورن کی یرکگور انداختم.از آنجایی که او یکی از نویسندگان مورد علاقه ی کافکا بوده،بنده حقیر هم به تاسی از پیر و مرادم مولانا سیدنا فرانتس کافکا نگاهی به آثار وی و نوشته هایی که درباره ی او منتشر شده بود انداختم.از پارادوکس (تناقض)میان عقل و ایمان و البته بحث های دیگری که مطرح کرده بود خوشم آمد.چند روز پیش در کتابفروشی کتابی را دیدم با عنوان «کرکگور و نیچه» نوشته ی جیمز کلنبرگر.شیطان بر من غالب شد و مرا وسوسه کرد و متاسفانه کتاب را خریدم(شنیده ام برخی دوستان چپ ما می گویند خواندن کتاب یبوست می آورد،البته که در تابستان* همین یبوست هم خودش نعمتی ست)در این کتاب به رابطه ی بین افکار ملحدانه ی نیچه و نقد صریح و بی پرده ی او بر اخلاقیات مسیحی و همچنین نوشته های کی یرکگور که بر تناقضات عقل بشری و ایمان به خداوند و سرسپردگی به او می پردازد.نتیجه گیری کتاب تا حدی ضعیف است چون به هر صورت تلاش می کند که این دو را باهم سازگار نشان دهد که خب با توجه به این که نویسنده اذعان دارد یک مسیحی معتقد و متعصب است چیز بیشتری از او انتظار نمی رود.اما در بررسی افکار کی یرکگور نکات جالبی را می بینیم.مترجمان کتاب بر خلاف عبدالکریم رشیدیان در کتاب ترس و لرز به جای کلمه ی شهسوار ایمان،ابراهیم را «فارس»(Faares)ایمان نامیده اند.برخلاف استنباطی که برخی دوستان در پست قبل داشتند کی یرکگور ابراهیم را ستایش می کند و برای او اهمیت قائل می شود و در جدال بین عقل و ایمان(البته ایمان خالص از نوع ابراهیمی) به سمت ایمان متمایل است.اما کی یرکگور این سوال را مطرح می کند که آیا واقعا باید مانند ابراهیم رفتار کرد؟واژه ی ترس و لرز که عنوان کتاب اوست از همین جا ناشی می شود او مسیحیان را دعوت می کند که مانند ابراهیم باشند اما به واقع این امر شدنی ست؟کدام متدینی حاضر است فرزندش را به قربانگاه ببرد و در پای ندای خداوند سر از تن او جدا کند؟او به این می پردازد که اگر ایمانی مانند ابراهیم به خداوند داشته باشی زندگی در جهان شادمانه ست زیرا ابراهیم مطمئن بود که خدا فرزندش را از او نمی گیرد .اما کی یرکگور همچنان می ترسد و می لرزد چون می داند که در جهان شهسواران ایمان بسیار اندکند و همچنین این امتحان الهی حتی برای شهسواران ایمان هم دردناک و سخت است.او از لحظه های تردید می گوید از لحظاتی که عقل و ایمان هر دو به خود و به هم شک می کنند.

 

منابع فارسی و انگلیسی در این باره:

کرکگور و نیچه(ایمان و پذیرش ابدی) / جی.کلنبرگر;ترجمه ی ابوتراب سهراب و الهام عطاردی.تهران : موسسه ی انتشارات نگاه،1384,دویست و هفده ص

ترس و لرز / سورن آبو کی یرکگور;ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان.تهران نشر نی.1386.174 ص

یادبود ایوب در جهان کافکا / سیاوش جمادی .تهران

بزرگان فلسفه / هنری توماس;مترجم فریدون بدره ای . تهران : شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ،1379،472ص

Søren Kierkegaard, Fear and Trembling with Repetition, ed. and trans.Howard V. and Edna H.Hong ,Princeton University Press ,Princeton,1983

Søren Kierkegaard, Concluding Unscientific Postscript to Philosphical Fragments, ed. and trans.Howard V. and Edna H.Hong ,Princeton University Press ,Princeton,1992

Søren Kierkegaard,The Concept of Anxiety , ed. and trans.Reidar Thomte in collaboration with Albert B. Anderson , Princeton University Press ,Princeton,1980

 

---------------------------------------------------

پی نوشت:

*اَی بر پدر صاحاب...روزی سه الی چهار ساعت آن هم در بدترین مواقع برق می رود.حساب کنید رطوبت همیشه بالای نود درصد و حرارت بالای 35درجه بدون دستگاه خنک کننده همراه با تاریکی و ایضا خستگی.

قسمتی از کتاب «فلسفه ی اروپایی در عصر نو» نوشته ی جنی تایشمن و ترجمه ی محمدسعیدحنایی کاشانی به فیلسوف دانمارکی سورن کی یرکگور(گارد؟)Søren Aabye Kierkegaardو عقایدش اختصاص دارد.کی یرکه گور متفکری ست مذهبی که در نوشته های خودش به رابطه ی مضامین دینی و عقلی و فلسفی می پرداخت.از وی کتاب «ترس و لرز» نیز ترجمه شده و در بازار موجود است.دوستی فرموده بود شما در مباحث دینی هنگامی که قضیه به بحث عقلی کشیده می شود کنار می روی.بنده گوشه ای از عقاید کی یرکگور را اینجا منتشر می کنم و نتیجه گیری با شما.

کی یرکگور اعتقاد دارد موضوع و فعل ایمان پارادوکسیکال(متناقض نما)است.او می گفت دین متضمن جنبه ای از بی عقلی ِعمیق است که هیچ مقدار از تفکر فلسفی نمی تواند آن را چاره کند.

ایمان امری درون ذهنی(Subjective)است و مومن هیچ تضمین برون ذهنی و عقلاً دفاع پذیری برای آنها به رسمیت نمی شناسد.ایمان برای عقل متناقض نماست چون در مقام حالتی روانشناختی آن را نمی توان عقلاً بوجود آورد بلکه تنها از طریق تصمیمی بی پایه یا جهش آنرا می توان بوجود آورد.این جهش مبتنی بر نیاز ما برای چیره شدن بر جدایی ِمتناهی/نامتناهی،مرگ/حیات ابدی و مبتنی بر ناتوانی ما از انجام دادن این کار به طور عقلی ست.

ایمان دقیقاً از جایی آغاز می شود که تفکر متوقف می شود.کی یرکگور برای مثال در کتاب ترس و لرز داستان ابراهیم و قربانی کردن فرزندش به دستور خداوند را مثال می زند.کشتن اسحق(اسماعیل)به دست ابراهیم عملی مقدس و خداپسندانه بود عملی که در معیار بشری و عقلی قتل نفس است و غیراخلاقی.وی نشان می دهد که امر اخلاقی را می توان به نفع امر دینی به حال تعلیق درآورد.وی ابراهیم را «شهسوار ایمان» می نامد.

سلطان محمود غزنوی به هر کس که مال و مکنتی داشت می گفت: «ما شنیده ایم که قرمطی هستی.»در آن زمان قرمطی بودن نوعی انگ و تهمت بود برای بیچاره کردن شخص مقابل و طرف تا بیاید ثابت کند که مسلمانی ست راست آیین،مقدار زیادی از مال و منال خود را برباد رفته می دید و تازه شانس می آورد که زنده می ماند.حال حکایت ماست.دهانت را باز می کنی حرف بزنی می شوی عامل استکبار.بعد تا چیزی می شود طرف می گوید نظرت چیست؟ما هم می گوییم نظرمان این است که نه خودمان قرمطی هستیم و نه هفت پشت ِنداشته مان.

 

می گویند در برخی جاها«کمبود»داریم.من فکر نمی کنم این طور باشد.کمبود مال جاهایی ست که چیزی وجود دارد ولی کم است.ما در بیشتر جاها«تهی بود» داریم.یعنی چیزی وجود ندارد.