تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی



خیلی ها در حد برخی از مشتری های عزیز وبلاگ بنده از فوتبال متنفرند.حالا چرا؟خب مسلما به بنده مربوط نیست.این که فوتبال جزء واجبات یا مکروهات یا مستحبات و ...است هم در تخصص بنده نیست.بنده فقط می توانم اعلام کنم فوتبال را دوست دارم چون بالاخره قسمتی از زندگی من بوده و هست(کمتر هست).

این مقدمه چینی ها را کردم و خودشیرینی های دوپهلو را عرض کردم تا یک پست فوتبالی به خوردتان بدهم.

سالها قبل بود دقیق خاطرم نیست چه سالی،بازی استقلال و ملوان بندرانزلی در تهران بود که برای اولین بار دیدم داور استقلال را چزاند،بد هم چزاند.دو گل استقلال را بی هیچ عذر و دلیلی قبول نکرد و بازی مساوی شد.نام داور فکر کنم محمد پیروز رام بود.دوره ی دوم لیگ برتر پنج شش سال پیش بود که پاس قهرمان شد.داوری ها به سمت پاس غش می کرد.اگر در یک بازی فقط گل پاس به استقلال که دو متر در آفساید بود را کمک داور قبول نمی کرد جای قهرمان و نایب قهرمان عوض می شد ولی...یکی از دوستان که دوستش در تیم پگاه رشت بازی می کند می گفت در قرارداد مربی سابق(نادر دست نشان)شصت میلیون تومان برای خرید داور کنار گذاشته شده نمی شود ثابت کرد ولی...دوست و همبازی سابق من مدتی که در ملوان بازی می کرد (الان نمی دانم کجاست شاید گم شده)او هم از باند بازی در سطح داوران می گفت.در یک بازی با لب خوانی و شهادت بازیکنان مشخص شد داور معروف(محسن قهرمانی)حین بازی به بازیکنان گفته بود محال است اجازه دهم برنده از زمین بیرون بیایید و البته که اجازه نداد.در بازی استقلال و نفت آبادان در تهران که نفت به یک امتیاز بازی نیاز داشت داور وسط(جلال مرادی)سوت پایان بازی را در دقیقه ی 87به صدا درآورد و کسی حرفی نزد.فکت (Fact)های زیادی هست که می شود ذکر کرد اما...

شنیدیم که مسعود مرادی تنها داور جهانی فوتبال ما در اعتراض به جوّ بوجود آمده پس از بازی پرسپولیس و مس کرمان از دنیای داوری خداحافظی کرده در حالی که نام وی در لیست نهایی داوران جام جهانی ثبت شده بود.تعجب آور نیست هرکسی بود شاید این کار را می کرد.این درست که جامعه ی داوری ما ناسالم است و به ضرب و زور و ریاکاری و هزار ترفند پوسته ی شیکی روی آن می کشیم و می گوییم به به مثل خیلی عرصه های دیگر که نیازی به ذکر نمونه نیست.اما داور هم جان و آبرو و ناموسش را از سر گذر نیاورده که به راحتی و با هماهنگی چندین هزار نفری برایش ارکستر شیر سماور اجرا می کنیم که کاش فقط همین بود اضافه کنید فحش های پست مدرن و فانتزی و رهبرهای ارکستر جدید از قبیل مهندس بعد از این های باندباز قدیمی و فعالان اقتصاد سالم آریایی اسلامی و پیشکسوتان عزیز که همیشه به گردن ما حق دارند و مدل ماشینشان را باید از مجلات اروپایی شناخت و ...دست به دست هم می دهند که یک اشتباه احیانا سهوی و خطای دید جزایی بدتر از قتل نفس داشته باشد.

ای کاش داوری در کار بود و به پرونده ها رسیدگی می شد تا خرقه های مستوجب آتش هم کمی به خود آیند.مرادی می توانست اندکی برایمان آبروی نداشته بخرد که این را هم پراندیم.

می گویند می خواهیم اسکناس دویست هزارتومانی هم چاپ کنیم،می گویند می خواهیم سه صفر از جلوی اسکناس برداریم،می گویند در طرح تحول(و یا شاید تهوع) اقتصادی در عرض چهار سال به اندازه ی بیست سال از غربی ها جلو می افتیم و خیلی حرفهای دیگر.آیا تا حالا هیچ گاه به مدلسازی اقتصادی اندیشیده ایم؟طرح تحول اقتصادی بعد از سی سال چیست؟مگر نبود آن کتاب اقتصاد اسلامی معلم شهید که راهی کارخانه ی مقوا سازی شد؟مگر نمی گفتند جامعه ی بی طبقه ی توحیدی؟مگر نمی گفتند اسلام با سرمایه داری مشکلی ندارد و بنایش بر مالکیت خصوصی ست؟این همه تناقض در حرفها را باور کردیم و گذراندیم و با سخت جانی زنده ماندیم که ما را به واقع امید نبود.هر طور نگاه می کنم شرایط ما بدتر ار توفان زده گان کاترینا و البته این روزها شوهر کاترینا خانم آقای گوستاو است.تورم هر روز بالاتر می رود،خرید برخی چیزها کم کم به رویایی دست نایافتنی تبدیل می شود مثل خانه.توازن تورم و اشتغال به هم خورده و هر دو بحرانی ست(از آن اتفاقاتی که در اقتصادهای مریض هم کمتر می افتد).عاملی مهم تر از تحریم های اقتصادی ما را دچار بحران کرده عواملی مثل روزمرگی و شتابزدگی و عدم وجود طرح و برنامه و از همه مهمتر فساد در زمینه ی اداری و مالی.یک روز چای،یک روز پودر رختشویی،چند ماه آب،چند سال برق و...همه دنبال مقصرند برق که می رود فحش به قبلی و قبل تری و بعدی.گیرم که مقصر را یافتید چه می کنید؟

من احساس می کنم که بهتر است از تجربه های موفق در جهان سوم استفاده کرد مثل هندوستان و ترکیه و سنگاپور و مالزی.هندوستان برپایه ی نظرات آمارتیا کومار سن اقتصاد دان روشنفکری که از قضا کتابهایش در ایران هم ترجمه شده و خوشبختانه کمی هم معروف است(برنده ی جایزه ی نوبل اقتصاد در سال 1998) به پیشرفت به نسبت خوبی رسید.تئوری آمارتیا سن بر پایه ی «دموکراسی به مثابه ی توسعه» ست.هندوستان پرجمعیت ترین دموکراسی دنیا را دارد.ترکیه اوضاع اقتصادیش به قولی درام تر از ما بود و با کمک یکی دو دانشمند علوم اقتصادی خود را نجات داد.مالزی به تبع از سنگاپور توسعه ی آمرانه(از بالا) را در دستور کار خود قرار داد طرحی تا حدودی شبیه به طرح امیر کبیر و خیلی نمونه های موفق دیگر.

جانِ کلام این که اقتصاد علم دنیاست نه آخرت.

------------------------------------------------------------------

*اشاره به تیتر مقاله ی محمد قائد (رانده وو در لقاء ا...)

تقریبا به مرحله ای رسیده ایم که حتی بسیاری از دشمنان دموکراسی هم این روش را موثر تر و مفید تر از باقی روش های دیگر حکومت می دانند.مخالفان دموکراسی روز به روز کمتر می شوند و این بدترین نوع حکومت ممکن(به قول چرچیل)اکنون در بیشتر کشورهای دنیا مخصوصا کشورهای پیشرفته اجرا می شود و همگان بحثی بر سر عدم وجود آن ندارند.یکی از تهدیدهای عمده دموکراسی در قرن بیستم تمایل مذاهب برای مداخله در امور سیاسی ست.مذاهب در این حیطه نوعی روحیه ی عدم تساهل دارند یعنی آن قدر خود را محق می دانند که به دیگران اجازه ی دخالت نمی دهند که این موجب جلوگیری از رشد ارزشهای دموکراتیک می شود.دموکراسی ذاتاً نیازمند جدایی اقتدار سیاسی از اقتدار مذهبی و حوزه ی عرفی از حوزه ی مذهبی ست.در صورتی که قانون الهی در همه حوزه ها حاکم شود دیگر جایی برای قانونگذاری و مشورت و رقابت باقی نمی ماند زیرا حکومت دینی رای و اندیشه ی عموم مردم را حطری برای حوزه ی مقدس سیاست تلقی می کند.علاوه بر این حکومت دینی بر تمایز میان مومنان و غیر مومنان تاکید زیادی دارد در حالی که در دموکراسی چنین تمایزی نمی تواند وجود داشته باشد چون این تمایز مانع از شناسایی حقوق شهروندی یکسان برای همگان می شود (همان مفهوم شهروند درجه یک و دو). مثالی هرچند احتمالا نامرتبط اما بسیار جالب شاید کمکی به نتیجه گیری کند:

«اگر یک کسی از سرحدّ ایران بدون اجازه ی دولت پایش را بگذارد در ایران و ما قدرت داشته باشیم او را با تیر می زنیم و هیچ نمی بینیم که کلاه پوستی سرش است یا عمامه یا شاپو.بعد که گلوله خورد دست می کنم می بینم ختنه شده ست یا نه اگر ختنه شده ست بر او نماز می کنم و او را دفن می کنم و الا که هیچ.پس هیچ فرق نمی کند.دیانت ما عین سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ماست.ما با همه دوستیم مادامی که با ما دوست باشند و معترض ما نباشند همان قسم که به ما دستورالعمل داده شده رفتار می کنیم.»

روزنامه ی رسمی کشور – مذاکرات مجلس چهارم شورای ملی – استیضاح مستوفی – خرداد 1302 صفحه ی 198

این سخنرانی سید حسن مدرس در مجلس شورای ملی ست که آن جمله ی معروف را که بر اسکناس ها هم نقش بسته بود از اینجا وام گرفته بودند.کلیت بحثش را دیدید؟منظورشان از دخالت دیانت در سیاست چیزی در حد خیلی عذر می خواهم دست کردن...حتی ایشان این نکته را روشن نکردند که اگر شخص مورد نظر زن بود تکلیف چیست؟

بگذریم

لازمه ی شهروند بودن داشتن هویت فردی ست.یک فرد جزئی از پازل اجتماع است.تمایز است که از هویت فردی برمی خیزد و ما را در جامعه می شناساند.فرد تکه ای از توده ای بی شکل نیست که مثل بیلچه ای خاک از تلی کنده شود و کم شدن و زیاد شدنش از آن تل آنچنان مشخص نشود.فرد گوسپندی از یک گله نیست که تابع چوپان و سگ گله و بز گر باشد.هویت فردی به فرد قدرت می دهد،قدرت حرف زدن آری گفتن و به همان نسبت نه گفتن.استبداد دوست دارد جامعه یکدست و بی صدا و یکرنگ باشد.استبداد بیشتر از فستیوال از رژه خوشش می آید.هویت فردی ست که تنوع می آورد و تنوع است که شادی می آفریند.استبداد این ها را نمی خواهد.

داستان هایی درباره ی جنگاوری و دلاوری و زد و خورد و مانند اینها نشانه ی فرهنگ غنی و برتر بودن از دیگران نیست.از عقب مانده ترین و بدوی ترین اقوام تا متمدن ترین آنها(مثل ما؟)همگی افسانه هایی نظیر رستم و سهراب،آشیل،هکتور،گیلگمش،زیگفرید و ...دارند.آنچه مهم تر است فضیلت اخلاقی در زمان حال است.مهم تر از پاسداشت این اشعار و تلاش برای حفظ هویت ایرانی شان، پاسداشت و گسترش رواداری و اخلاق و آگاهی است.

آگاهی باید به مرتبه ای برسد که به اخلاق و سپس آزادی منتج شود نه این که قوانین سفت و سخت اخلاقی ِ ِفرازمینی را در فضایی بسته و بدون آگاهی و بدون وجود و ایجاد فضایی برای آگاه شدن اجرا کرد.به قول معروف آگاهی سرآغاز آزادگی ست.

تنها فرهنگی که قابل اعتناست و می شود گفت فرهنگ است فرهنگ آزادی ست.

 دو نفر از دوستان ما در پارالمپیک خواب ماندند و به مسابقه نرسیدند،تیم بسکتبال ما در مقابل آمریکا بر اثر عدم هماهنگی نتوانست به موقع حاضر شود و نکته ی دیگر هم این که 4500ورزشکار آنجاست و 1500مدال توزیع می شود با وجود این همه ورزش تیمی سهم ما را در آخر نیک بنگرید و البته نیک تر بنگرید حجم برنامه های سیما را در ازای این مسابقات حاشیه ای و کم اثر در ورزش قهرمانی که هدف اصلی اش روحیه دادن به معلولان است و بس.گاهی برای پنهان کردن ناکامی می شود از این مسابقات با هدف انسانی سوء استفاده ی تبلیغاتی کرد.چنین است حکایت دولت نهم که رییس فدراسیونش می گوید کدام ناکامی؟مثل آن شیخ که می گفت دکتر کدام ستم؟

هر حکایت دارد آغازی و انجامی / جز حدیث رنج انسان غربت انسان

آه گویی هرگز این غمگین حکایت را / هر چه ها باشد نهایت نیست  "اخوان ثالث"

اگر فقط و تنها فقط یک حقیقت در دنیا وجود داشته باشد هرچه نگاه می کنم آن حقیقت چیزی به جز رنج آدمیان نیست ،درد است که انسان را به سخن وا می دارد. اگر روشنفکر و متفکر خود را ملزم به حقیقت جویی می داند وظیفه ای جز تلاش برای کاستن از رنج مردمان دنیا ندارد.این فقط شروع است.شروع راه یکی ست اما پیش پا هزاران هزار روش و مشکل و ...است.کارل مارکس در اواسط قرن نوزدهم هدف از تلاش های فکری اش فقط کاستن از رنج بشری و رهایی و آزادی طبقه ی کارگر از استثمار بوسیله سرمایه داری مدرن بود که البته منتج شد به حکومت جبار استالین و مجمع الجزایر گولاگ و اردوگاههای کار سیبری و قتل عام میلیونها نفر که همین ها در تاریخ یکی از بزرگترین ابعاد رنج بشری را رقم زد.ایدئولوژی،روش،مذهب،دین و...برای انسان است و در خدمت انسان و نه انسان و جانش در خدمت حفظ این ها.کارکرد اینها برای آسایش انسان است و پیشرفتش.من تعاریف دین و مذهب و ایدئولوژی را گوشه ای می نهم  و می گویم هر کدام از این ها را انسانهایی با هدف بهبود وضع آدمیان و کاهش رنج آنان آورده اند بنابراین اگر روش های آنان و کاربردشان عاری از خطا بود مطمئنا وضع دنیا این نبود و حتی اگر هدف فراموش نمی شد نیز همین طور ولی هم هدف فراموش شد هم از خطاها چشم پوشی شد و خطاها توجیه شدند و جان انسان در مقابل اینها ارزشش روز به روز کاهش یافت.اینجاست که لزوم وجود اندیشه ی انتقادی احساس می شود.اندیشه ای که فقط و تنها فقط به بهبود وضع موجود و حرکت به سمت وضع مطلوب می اندیشد و سکون و راحتی و محافظه کاری را حتی در وضعیت مطلوبش برنمی تابد.

شاید هم کاربرد برخی از اینهایی که گفتم درست بوده اما هدف،رهایی و آزادی و کاهش رنج انسان نبوده که اگر این باشد کل حرفهای من باد هوا...

در ظلماتی که شیطان و خدا جلوه ی یکسان دارند

دیگر آن فریاد عبث را مکرر نمی کنیم

مسلک ها به جز بهانه ی دعوایی بیش نیست

بر سر کرسی اقتداری

و انسان

دریغا که به درد قرونش خو کرده ست.

"شاملو"

خبر را شنیده اید؟محسن نامجو را متهم کرده اند به ارتداد.نامجو پدیده است مثل خیلی پدیده های دیگر ایران مثل پروفسور حسابی،امیرکبیر،علی دایی،رضا زاده و آن کوچولوی حافظ قرآن که دیگر ندیدیمش.کاری به این پدیده ها ندارم موضوع ارتداد است.در مذاهب و ادیان تا جایی که می دانم جزای ارتداد اشدّ مجازات است.خیلی لطف کنند تبعیدش می کنند و همه چیزش(در اسلام حتی همسرش) را مصادره می کنند مثل نصر حامد ابوزید.ملایم ترین و محترم ترین مراجع تقلید ما مثل حسینعلی منتظری(البته ورژن متاخرش) هم در مورد ارتداد حکمشان این بوده :« اسلام هیچ گاه کفّار را مجبور به پذیرش اسلام نمی کند و می دانیم اصولا دین و عقیده با اکراه به دست نمی آید ولی شخص ِ مسلمان ِسابقه دار در اسلام اگر علنا مرتد شود و مقدسات اسلام را زیر سئوال ببرد همچون غده ی سرطانی خواهد بود که به تدریج به پیکره ی سالم جامعه سرایت می کند و چه بسا از توطئه های سیاسی علیه اسلام و جامعه ی مسلمین حکایت می کند و در حقیقت محارب با آنان می باشد.»*یعنی این که مجتهد خودش مشخص می کند که چه کسی محارب است،مشخص می کند توطئه گر است و چه بسا،دقت کنید چه بسا محارب است.حال بر طبق کدام ادلّه و مدارک و کدام قانون ِمدوّن،وکیل مدافع و دادستان و مدعی العموم و شاکی خصوصی و استیناف و...؟با همین چه بسا خون شخص مباح می شود و ریختن آن بر هر مرد مسلمان واجب(بر خانم ها واجب نیست انگار).باز هم البته فرموده اند که این احکام در صدر اسلام جاری بوده و به اقتضای زمان بوده.این حکم هم به نظرم سست است چون با همین پیش فرض،نماز و روزه را هم شاید بتوان با این لفاظی ها ملغی کرد.در این زمینه فکر می کنم شایسته تر است از کلیسای واتیکان درس بیاموزیم که این کار ها را کنار گذاشته،چون این روزها اتهام ارتداد چه بسا شخص را محبوب تر و معروف تر کند و اتهام زنندگان را منفور تر(البته شاید اتهام زنندگان از معروفیت خوششان بیاید همانند آن کسی که برای معروف شدن می خواست در ملاء عام دارش بزنند)

بر طبق اصل خاتمیتی که در ادیان مسیحی و اسلام وجود دارد این ادیان خود را تنها ادیان بر حق و تکمیل کننده ی راه پیامبران قبلی می دانند. مسلمانان می گویند اسلام دین حق است و دیگران باطل پس گرویدن و چرخش از حق به سمت باطل مستوجب مرگ است.با این وجود چیزی به نام وحدت ادیان شوخی بیمزه و حتی خطرناکی ست چون با این تفاصیل دین هایی که به روی همدیگر تیغ می کشند نمی توانند به هم گل و شیرینی بدهند و ادعای همزیستی مسالمت آمیز کنند.نمی توانند از دینی به دین دیگر بگروند،چون در این صورت تحمل نمی شوند. مدارا به نظر من با اصل خاتمیت در تضاد کامل است.شاید به یک ریویزیونیسم(تجدید نظر طلبی)همانند کمونیستها نیاز داریم.البته تروتسکی هم که یک تجدید نظر طلب بود در آن سوی دیگر دنیا بوسیله یکی از مقلدان آشیخ یوسف استالین با تبر تکه تکه شد.

نامجوی رند هم در یکی از ترانه های خود ساخته اش هم انگار این قضایا را پیش بینی کرده بود و گفته بود:

«بردار به دارم زن از روی پل فردیس»

من نمی دانم چه بر سر محسن نامجو می آید و فقط این را می دانم که اگر بخواهیم همه ی احکام فقهی را طابق النعل بالنعل اجرا کنیم کمتر کسی در جهان حق زندگی کردن دارد.

 

------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

*مجله ی کیان شماره ی 45

 

از دشمنان شکایت برند به دوستان / چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

این که یک مرد یک زن را درک نکند اگر نگوییم طبیعی نیست آنچنان غیر طبیعی هم نیست،چه بسا که در طول شبانه روز زنانی به مردانشان می گویند که :«تو من را درک نمی کنی».اما این که زنی درکی از زن بودن و شرایط آن نداشته باشد و همین زن به نمایندگی از نیمی از جامعه که همان هم جنسانش باشند نماینده ی پارلمان باشد حکایتی ست بسیار غریب.داستان از آنجا شروع شد که دولت فخیمه یا شاید هم قوه ی قضاییه(حتی بر سر این هم دعواست) لایحه ای با چندین ماده به مجلس ارائه داد با نام رسمی و حقوقی ِ«حمایت از خانواده».خانواده نهاد تشکیل دهنده ی جامعه ست و حمایت از آن ارزشمند و در آن شکی نیست.اما در زیر همین عنوان زیبا و زرورق گونه به جای شکلات و نبات انگار هلاهل و تلخابه ای نهاده اند.در ماده ی بیست و سوم این لایحه آمده ست:«اختیار همسر دائم بعدی منوط به اجازه ی دادگاه پس از احراز توانایی مالی مرد و تعهد اجرای عدالت(کذا) بین همسران می باشد....»و این یعنی اجازه ی همسر اول در ازدواج مجدد یا همان تجدید فراش یعنی کشک.این به طور واضح از دیدگاه من یعنی تقلیل و فروکاهش امر ازدواج به چیزی شبیه معامله ی ملک و ماشین و حتی بدتر و تبدیل شدن زن به کالایی که منادیان شرع می گویند در غرب پفیوز و بی غیرت این طور است.آش آنقدر شور است که بیشتر فعالان سیاسی زن چه از اصولگرا و چه از اصلاح طلب و فمینیست ِمسلمان و مسلمان ِفمینیست از در مخالفت درآمده اند،اما دریغ از مخالفت نماینده ی زنی در مجلس.میان مردان رسم است که در چنین مواقعی به طرف مقابل بی غیرت و بی وجود می گویند نمی دانم به چنین زنانی چه باید گفت؟بی بخار؟نماینده ی خانم در مجلس در موافقت با این لایحه به خبرنگار و پرسشگر جواب هم داده ،حقا که فیلتریزاسیون و انتصابات مجلس هشتم بسیار عالی عمل کرده و می رویم تا مرد عدالت و البته عشق و محبت خود را در برابر اشیایی مثل زن تقسیم کند.مثلا اگر سه زن داشته باشد 33/33%از قلبش به هر کدام از آنها اختصاص دارد و البته آن چند صدم درصد باقی مانده هم لابد برای صیغه و...

گر تو هم خانم ِنماینده تایید کنی جملگی صد می شویم

«برای مقابله با حزب توده در شیراز چند واعظ را به خدمت گرفتند که بروند در میان مردم(مردان)تبلیغ کنند که اینها می خواهند چند همسری را از بین ببرند.»

حرف درستی ست قبول.این که می گویند:«اصول اعتقادی یک دین شاید با کردار تاریخی پیروان آن ناسازگار باشد.»ولی کردار تاریخی یک بار نه دو بار اصلاً دهها بار ولی نه همیشه.سوء استفاده از احساسات و اعتقادات مردم،همیشه در تاریخ ما جایگاه ویژه ای داشته چه از پیش از اسلام و امپراتوری موبدان زرتشتی و چه پس از اسلام و قضایای امویان و به قدرت رسیدن بنی عباس و بعد صفویان و غیره.می گویند ما ملتی هستیم که خود آگاهی نداریم و همه ی این ملت هم این قضیه را می دانند و همه جا تکرار می کنند چه با لحن تاسف وار چه با لحن مسخره وار(؟). یعنی این که خودآگاهی ندارند.آیا همین دانستن خودش آگاهی نیست؟همین چند ده سال پیش و قضیه ی 28مرداد را به خاطر آورید.مصدق یک انسان خاکستری بود خوبی ها و بدی هایی داشت مثل قوام و رضاشاه و باقی مردان تاریخ.حالا یکی خوبی اش فزون بر بدی اش است و بیشتر در یادها می ماند،یکی در گذرگاه تاریخ شانس می آورد،یکی با همه ی خدماتش ...روزی همین مردم فریاد«یا مرگ یا مصدق» می زدند و چند ماه بعد کسی نبود که در خیابان به طرفداری از پیرمحمد احمدآبادی* به خیابان آید و همین مردم شریف ایران در خانه هایشان تشریف داشتند و از فردای آن روز تا به امروز تنها توجیهی که برای بی عرضگی و اشتباهاتشان می کنند توطئه ی آمریکا بوسیله ی شعبان بی مخ بود.شعبان جعفری ای که تازه غروب روز حادثه از زندان آزاد شد.

موزاییک های تاریخ ایران** را اگر درست کنار هم بچینی،گاهی از هر کمدی ای مضحک تر و از هر تراژدی ای غمناک تر است.

----------------------------------------------------------

پی نوشت:

*بعد از این واقعه کار به جایی رسیده بود که شاعر جسوری مثل اخوان ثالث هم در شعرش مصدق را به این نام نامیده بود.احمد آباد قریه ایست که مصدق سالهای پایانی عمرش را در آن به سر بزد.

**این که فقط می گویم ایران به خاطر این است که از هیچ تاریخی را به اندازه ی تاریخ ایران نخوانده ام و نه از روی...
--------------------------------------------------------
یه خوبی این ماه روضون رهایی از دست دود سیگاره.

معرفی کتابهای خوبی که در این دو ماه خواندم: (بدون هیچ ترتیب منطقی)

«تنگسیر» نوشته ی صادق چوبک

با این که کتاب معروفی در ادبیات معاصر ایران بود منتهی تازه خواندمش و متوجه شدم چرا این همه از چوبک می گویند.داستان دلاوری تنگسیری به نام زایر محمد و...کمتر داستان نویسی در حد صادق چوبک فضا سازی می کرد.این رمان را از روی یک خاطره ی گذرا نوشت.  

«لیبرالیسم» نوشته ی پی یر بوردو

کتابی تقریبا جامع در باره ی لیبرالیسم تاریخچه و تعریفش.با رویکرد انتقادی به حکومت هایی که خود را لیبرال می نامند.ترجمه اش کمی گیج کننده بود.

«آزادی،قدرت و قانون» نوشته ی فرانتس نویمان

فرانتس نویمان از متفکران مکتب انتقادی فرانکفورت در این کتاب رابطه ی این سه مقوله را یعنی آزادی،قدرت و قانون و شیوه های مهار آن دو دیگر را به وسیله ی قانون با ذکر مثالهایی از قانون کیفری و جزایی آمریکا مقالاتی نوشته.

«نقش روشنفکر» نوشته ی ادوارد سعید

شش سخنرانی ادوارد سعید روشنفکر فلسطینی-آمریکایی در برنامه ی رادیویی BBC حاوی نکات زیبایی بود.مرحوم ادوارد سعید همیشه حرفی تازه در مسائل روز داشت چه در باب ادبیات که خود استادش بود و چه در مسائل سیاسی.همیشه جانب انصاف را نگاه می داشت البته انصافی مثل انصاف ما شرقی ها با ته مایه های احساس و توهم توطئه.

«جامعه ی باز و دشمنانش» نوشته ی کارل ریموند پوپر

کتاب مرجع لیبرال ها و طرفداران مبارزه با استبداد.کارل پوپر در این کتاب به آراء و عقاید سه متفکر تاثیر گذار تاریخ افلاطون،هگل و مارکس و تاثیر آموزه های این سه در برپایی استبداد در جهان داشته می پردازد.خوبی نوشته های پوپر و باقی فلاسفه تحلیلی روشن بودن و نحوه ی استدلال آنهاست که بسیار ساده مفاهیم و افکارشان را به خواننده منتقل می کنند.

«در جستجوی آزادی» شش مصاحبه ی رامین جهانبگلو با آیزایا برلین

آیزایا برلین متفکر روسی الاصل تبعه ی انگلیس از بزرگترین متفکران در زمینه ی آزادی و پاسداشت آن بود.مفهوم آزادی مثبت و منفی را بار اول وی به طور کامل بیان کرد.در این کتاب جهانبگلو مثل بقیه ی مصاحبه هایش سوالاتی جالب از برلین پرسیده و جوابهای برلین هم در عین فروتنی بسیار زیباست.

«فاوست» نوشته ی گوته

داستان دکتر فاستوس و شیطان(مفیستوفلس) که بر او غلبه می کند.داستان هوای نفس و سرانجامش.کتابی ست که خواننده ایرانی اگر با اساطیر یونان آشنایی نداشته باشد بسیار گم و گیج می شود(مثل من).اما در برخی جاها فوق العاده بود.مخصوصا ابتدای کتاب و بخش پایانی.

«محاکمه» نوشته ی فرانتس کافکا

رمان جاودانه ی مولانا و سیدنا حکیم کافکا .داستان یوزف ک. بی گناه و محاکمه اش.فضای کافکایی(کلاستروفوبیک) را که می گویند در این داستان کاملا می بینید.مردان قانون و یوزف ک.که یک روز صبح...حتما به او تهمت زده بودند.

«وصیتنامه ی اسپانیایی» نوشته ی آرتور کویستلر

بخشی از زندگی نامه ی واقعی کویستلر روزنامه نگار و نویسنده ی مجاری الاصل که از طرف دولت انگلیس در جنگ داخلی اسپانیا شرکت کرد و به زندان فاشیست ها افتاد.داستان جنگ و زندان و رهایی یک نویسنده که البته طرفدار طرف مقابل هم بود.جنگ داخلی اسپانیا از جنگ هایی ست که خیلی ها درباره ش کتاب نوشتند مثل همینگوی.

«بیلی بَتگیت» نوشته ی ادگار دکتروف

دکتروف یک کتاب معروف به نام «رگتایم» دارد که من دنبال او بودم که این را دیدم و خواندم و خوشم آمد پس رگتایم مطمئنا بسیار بهتر است.داستان بیلی پسربچه ای که در یک باند تبهکار عضو می شود و پله های ترقی را با کمک سماجت و علاقه ای که به سردسته ی تبهکاران دارد طی می کند.داستان چند روایتی است که روایتگر که خود بیلی ست همه چیز را صادقانه نمی گوید که مبادا لو برود اما در پایان می فهمید که قضیه از ابتدا چگونه بود.

«زندگی و عقاید آقای تریسترام شَندی» نوشته ی لارنس استرن

تعریف این کتاب را شنیده بودم اما علاقه نداشتم اثری از یک نویسنده ی انگلیسی آنهم سیصد و خرده ای سال پیش بخوانم.به اعتبار مترجمش ابراهیم یونسی دو جلدش را خواندم و تازه فهمیدم این کتاب چه لعبتی ست.اگر بپرسند اولین پست مدرن کیست مطمئنا می گویم لارنس استرن.دو پهلو گویی و شوخی های زبانی و بازی با شخصیت های مثلا محترم و...داستان زندگی و عقاید تریسترام شندی است که تا صفحه ی چهارصد کتاب هنوز جریان به دنیا آمدنش را تعریف می کند و از این شاخه به آن شاخه می پرد و ...اصلا نمی فهمید کتاب کی تمام شد و تریسترام شندی که بود و البته کلی شوخی و هزل و لودگی و داستانهای عجیب غریب خوانده اید.

«چهره ی مرد هنرمند در جوانی» نوشته ی جیمز جویس

جیمز جویس آدم غریبی ست.از او غریب تر استیفن دِدالوس است که شخص اول این کتاب است.ایرلندی ها از لحاظ سبک زندگی خیلی شبیه به ما شرقی هستند خرافاتی و متعصب.ددالوس که در آینده می خواهد هنرمند شود به مدرسه ای مذهبی می رود و این آغاز جنگ او با فرقه های مسیحی و الهیات مسیحی ست.جویس از اولین نویسندگان سبک مدرن در دنیاست و خیلی خیلی خاص می نویسد و در این خاص نوشتنش افکار عمیقش درباره ی دنیا زیبایی هستی و ...را از زبان استیفن ددالوس می شنویم.

«دجّال» نوشته ی فردریش نیچه

کوششی از نیچه برای نقد اخلاقیات مسیحی.چه معنی دارد وقتی سیلی خوردی طرف دیگر صورتت را بیاوری جلو؟نیچه اخلاقیات مسیحی را عامل زوال انسانیت می داند و در کتابش که به صورت بخش های کوتاه است این نقد را شلاق وار بر پیکر کلیسا وارد می کند.

«وضعیت پست مدرن» نوشته ی ژان فرانسوا لیوتار

به هر حال از بین پست مدرنها یکی هم باید کمر همت ببندد و کتابی بنویسد و بگوید ما که هستیم و چه می گوییم مگر نه؟لیوتار این کار را کرده من در این پست از این کتاب قبلاً گفته ام.

«شوپنهاوئر و نقد عقل کانتی» نوشته ی رامین جهانبگلو

مقایسه ی عقاید امانوئل کانت و آرتور شوپنهاوئر(شوپنهاور یا به قولی عجیب شوپنهافر) در مورد عقل و به خصوص اخلاق.احتمال قریب به یقین یک پست اختصاصی به این کتاب خوب و البته کم حجم و پر معنای جهانبگلو و همچنین شوپنهاوئر اختصاص می دهم.

«درباره ی رنگ ها» نوشته ی لودویگ ویتگنشتاین

تقریبا بعد از خواندن این کتاب اطمینانم را به چشمم،تلقی ام از رنگها و اعتمادم به رنگ سپید را از دست دادم.بیخود نیست این مرحوم ویتگنشتاین برخی را هنوز می ترساند.البته که وقتی در کتابی بابک احمدی پیشگفتار بنویسد باید خواند حتی به قیمت کور رنگی.

 پیشنهاد ویژه : «زندگی و عقاید آقای تریسترام شندی» و «محاکمه»

بیشتر این کتابها را در این سایت جستجو کنید.

فناوری بلوتوث

تکنولوژی با سرعتی پر شتاب پیشرفت می کند،اگر یک ماه از اخبار علمی خبر نداشته باشی و بخواهی خود را به روز کنی می بینی با چه حجمی از اطلاعات رو به رویی.نمونه ی ملموس آن علوم کامپیوتر و ارتباطات.ما از هر لحاظ هم که دچار عقب ماندگی باشیم مثل تولید بنزین و دستگاه دیالیز و ...حداقل در یک زمینه پا به پای دنیا به روز هستیم و آن هم قطعات کامپیوتری و گوشی های موبایل است.فرهنگ مصرف گرای ایرانی تشنه ی تکنولوژی روز است و از تکنولوژی فقط مدل بالاتر گوشی و سی پی یو ی پر سرعت تر و کارت گرافیک با توان بالاتر را می داند و می خواهد.تکنولوژی بلوتوث که از جمله ی انقلابات دنیای ارتباطات بود این روزها در ایران بازار گرمی دارد.این روزها داشتن یک گوشی مجهز به دوربین فیلمبرداری با کیفیت خوب و عکسبرداری با کیفیت بالا در هر قشری چه از لحاظ درآمد و چه از لحاظ سنی پدیده ای عادی ست.به مدد حافظه های قابل انتقال(که به اشتباه رَم می نامندش) با ظرفیت بالای یک گیگا بایت و همان تکنولوژی بلوتوث ظرف مدت کوتاهی موجود آریایی-اسلامی هر صحنه ی دم دستی خود را ضبط و ثبت کرده و به دیگران انتقال می دهد.با خودمان روراست باشیم این روزها انتقال فایل های صوتی و تصویری از طریق بلوتوث،تفریح و حتی بخشی از زندگی ما شده.تکنولوژی همه حسن است و هیچ قبحی ندارد.من خوشحالم که حداقل از طریق این وسیله مردم به روزتر می شوند کمی زبان انگلیسی یاد می گیرند شاید به هنر رو بیاورند و ...اما هر وسیله ای فرهنگ استفاده دارد و البته عرفی و حرمتی.کم نیست کلیپهای تصویری که از مجالس خصوصی و ...باز هم می گویم بیاییم روراست باشیم،همه دیده ایم و می دانیم قضیه چیست.نه قصد شکایت دارم نه انتقاد و نه حتی نتیجه گیری فقط آینده ی جالبی را پیش بینی نمی کنم.با این سرعتی که آفتابه به دست دنبال جمبوجت ِتکنولوژی چارنعل می شتابیم کمی هم مواظب بند تنبانمان باشیم.

آن را که خانه نئین* است / بازی نه این است

همین

---------------------------------------------------------------------------------

پا نوشت:

*یعنی خانه ای ساخته شده از نی

در نهایت و صادقانه بگویم چیز زیادی از معنای این دنیا و روابطش نیافتم شاید یک پوچ گرا باشم ولی خب چه می شود کرد؟دریافت عقلی با دریافت حسی و دریافت ناشی از فهم کیلومترها فرق دارد.مگر فرقی هم می کند این جهان معنایی هم داشته باشد؟ویتگنشتاین در جایی(یادم نیست کجا) گفته بود:«معنای جهان را نمی توان نشان داد زیرا که از حیطه ی امر نمایش دادنی بیرون است چون که در خارج جهان است.»مثلاً یکی از معناهایی که دنبالش هستیم مرگ است.به محض آشنایی با این معنا و تجربه کردنش دیگر نیستیم.برخی دیگر از معناها هم را شاید بتوان تجربه کرد اما نمی توان بیان کرد.اینجا هم ویتگنشتاین(یکی از سه فیلسوف بزرگ قرن بیستم) واژه ی بازی زبانی را به کار برده و زبان را جعبه ابزاری فرض کرده که هر واژه را وقتی می توانیم به کار ببریم که معنا(کاربرد)آن را بلد باشیم.ویتگنشتاین در مواقعی که معنا را نمی توان بیان کرد ما را دعوت به سکوت کرده.وجود خدا و روح نامیرا و خردجاودانه از جمله ی معانی ای هستند که در بیان آن بایستی سکوت کرد چون هر چه بیشتر بگویی مبهم تر و نافهمیدنی تر می شوند.

 «علم حساب را باید در دموکراسی ها آموزش داد زیرا که نسبت میان برابرهاست اما در اُلیگارشی ها فقط باید هندسه را آموزش داده شود زیرا که نسبت میان نابرابر هاست.»مثل یونانی

تو به من می گویی

«نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد»

چه تفاوت دارد؟

باد از هر طرف آمد ، آمد

خانه ی من ز درون توفانی ست*

 دلیل بی اعتقادی افراد،بیشتر مشکلات معیشتی و عدم امنیت روحی و جانی ست تا آشنایی با نظریات جدید علوم طبیعی و...

 «او را اغلب یک روحانی سنتی می دانند ولی در واقع او از لحاظ نظریه ی سیاسی و استراتژی ِپوپولیستی ِمذهب گرای ِخود،نوآور مهمی در ایران بود» ایران بین دو انقلاب – یرواند آبراهامیان

خواندن این کتاب به دوستداران تاریخ صد سال اخیر پس از مشروطه شدیداً توصیه می شود.

 م- چکاد(ارباب سخن) دوست ما در پست جدیدش به مقاله ی آرش نراقی در رادیو زمانه پرداخته.نراقی در این مقاله با دیدی تحلیلی و با استفاده از منطق ارسطویی هم.ج.ن.س بازی را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده.دوست ما هم اشکالاتی به مقاله ی نراقی گرفته و البته نظر خودش را هم نوشته.بد نیست بخوانید امیدوارم بحث بدون خونریزی و مرگ بر فلان داشته باشیم.با تشکر

--------------------------------------------------------

پی نوشت:

*شاعر این شعر زیبا نمی دانم کیست.

خواندن اثری از یک نویسنده هر چند منفور بد نیست. ارتجاع یعنی این که ندانی با چه مخالفت می کنی.دانستن و مطالعه در باره ی عقاید دیگران هر چند دشمن و ناآگاه و مزدور و عامل استکبار شاید نحوه ی تفکر ما را کمی شکل بدهد.من مطمئنم جناب دکتر(؟)داوری تقریبا کتاب کاملی از پوپر نخوانده ولی کتابی در نقد پوپر نوشته همان طور که خودش و استادش بدون خواندن کتابی از هایدگر و زحمت ترجمه ی یک مقاله از او ذوب در هایدگر شدند همان طوری که ندیده و نشنیده نیچه را یک عارف(؟) خواندند و از درون کتاب هایش مضامین حکمت متعالیه و اشراق را استخراج کردندو همان طور که از لجاجت و دشمنی با دکتر سروش شدند ضد لیبرالیسم و حقوق بشر را نفسانیت نامیدند.متاسفانه متفکران قوم ما هم درگیر فرهنگ شفاهی هستند و برداشت خود از سخن دیگری درباره ی دیگری و الی آخر.

شاید اینجا مناقصه ی کتاب گذاشتم(مزایده نداریم کتاب نمی فروشیم اصرار هم نکنید) چندین کتاب است که گویا دوستان در تهران هم موفق به یافتن آنها نشده اند.هل من ناصر ینصرنی؟هل؟آهان؟اجرتون با هر کی دلتون خواست.

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته / بودنت فاجعه نبودنت امنیته

به جان خودم سعدیا که ملک وجود / می ارزد به آن که خلقی ز خود بیازاری

بیشتر کتاب هایی که از کتابخانه گرفته ام نهایتاً تا پنجاه صفحه ی اول آن مورد تاخت و تاز(مطالعه)قرار گرفته.صفحات کثیف و چرک و دستنویسی شده با خط کشی زیر جملات و علائم و...هر چه به انتهای کتاب نزدیک می شویم کتاب تمیزتر و دست نخورده تر می شود.این حکایت کتابخوانی ایرانی ست، حکایت حوصله و علاقه و انگیزه ی کتابخوانی ست.کتاب بیچاره با زبان بی زبانی می گوید که من را در هشتاد تحقیق و پروژه و تز دانشجویی به کار بردند و کپی کردند و دریغا اسمی از خودم و نویسنده ام.من اعتقاد دارم دانشجویان لیسانس و فوق لیسانس و دکتری در ارائه تحقیقات و مخصوصا پایان نامه هایشان الکی سخت نگیرند چون نمره را می دهند(دولتی ها را می گویم)مخصوصا فوق لیسانس و نخ سوزن دکتری که به قولی کویت است.چندین دفاعیه از پایان نامه را دیده ام که به انصاف صفر هم برایش زیادی بود اما با نمره ی بسیار خوب مورد پذیرش قرار گرفت.یکی از دوستان در پایان نامه ی فوق لیسانسش که درباره ی مسیرهای چوبکشی در جنگل در منطقه ای خاص نقشه ای رسم کرده بود و مسیری ارائه داده بود، نیمی از جاده را به ته دره برده بود و نیم دیگر در شیب بالای شصت درصد و کل جاده با هیچ منطقی توجیه اقتصادی نداشت.استاد راهنمای بیچاره با روش ماستمالیزاسیون توانست تا حدی معضل را حل کند و...تشویق حضار و نمره ی بالای نوزده.آن هم در دانشگاهی که ادعایش این بود که تنها دانشگاه تخصصی منابع طبیعی خاور میانه.آی زرشک

سمایی بود هر که ساعی بود.انصافا تبریک می گم به هادی ساعی قهرمان المپیک