تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی



اگر از ما کسی بپرسد هدفت در زندگی چیست؟ یک سری موضوعات را پیش می کشیم مثلاً شناخت جهان، تکامل فردی، مفید بودن برای جامعه، خدمت به همنوع، تلاش برای ایجاد جامعه ی بهتر، خوب بودن، نیازردن دیگران و موضوعات انتزاعی از این قبیل. نه نه هدف ها قشنگ بود. ولی...سئوال را عوض می کنم. اگر فقط سئوال شود چه آرزویی داری؟ پول،سلامتی. اول و دومش مهم نیست همین هاست. اَی بر پدر این گرفتاری زندگی لعنت.

«اشتیاق به امنیت،اهداف بلندپروازانه ی انسان را تعدیل می کند چنین انسانی مخلوقی ناچیز و پیش پا افتاده ست.مخلوقی فاقد خوی قهرمانی و خودانگیختگی انسانی و ابتکار» ماکس وبر – دین،قدرت،جامعه – ترجمه ی احمد تدین

==========================================

اینجا وبلاگی ست که قرار است در آن با کمک دوستان از «حق دسترسی کاربران به اینترنت پرسرعت و مناسب» حمایت شود. اگر دوست دارید پیوند این وبلاگ را با نام «اینترنت پرسرعت» در وبلاگهای خود درج کرده و به دوستانتان اطلاع دهید. سپاسگزارم.

کافکا در داستان مسخ نوشت که یک روز صبح قهرمان(؟) داستانش «گریگور زامزا» در رختخوابش تبدیل به سوسک شد و ... کافکا فاجعه ی سوسک شدن را برای زامزا و خانواده ش باور پذیر تصویر کرد. باور کردن فاجعه ای که به وقوع پیوسته و راه گریزی از آن نیست و بایستی لاجرم به آن خو کرد ویژگی ِداستان های فرانتس کافکا ست. فجایعی که گاه ذره ذره و اندک اندک مثال ِگلوله ای برف که از بالای کوه حرکت کرده و در پایین تبدیل به بهمن می شود مثل داستان محاکمه ی یوزف ک. و گاهی هم به یکباره بوقوع می پیوندد مثل داستان مسخ.

درباره ی کافکا می توان هزاران صفحه نوشت کما این که نوشته اند، اما من میان قهرمانان(؟) کافکا که درگیر فاجعه اند با خودمان فرقی بزرگ می بینم.

آنها فهمیدند و باور کردند که دچار فاجعه اند و ما نه.

این تصنیف زیبا از آلبوم «گل ِصد برگ» شهرام ناظری تقدیم به خودم که دیروز یکی از روزهای خوب من بود. با تلاش حقم رو گرفتم (هنوز نگرفتم دارم می گیرم!). برای احترام به قانون کپی رایت لینک دانلود این تصنیف رو هم درج نمی کنم. شعر از مولاناست که معنای زیبایی داره و می شه مولانا رو قبل از لوییس بونوئل و مارکز و خیلی های دیگر اولین سور رئالیست دنیا دونست.این تصنیف از مجموعه ی تصنیف های دوست داشتنی من از موسیقی سنتی ایرانیه مثل بی همزبانی، سمن بویان و در همه دیرمغان از شجریان، اندک اندک، الا یا ایها الساقی از ناظری.

 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون / دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید / چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی برآن کشتی که تخته تخته بشکافد / که هر تخته فرو ریزد به گردش های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را / چنان دریای بی پایان، شود بی آب چون هامون

چو این تبدیل ها آمد، نه هامون ماند و نه دریا / چه دانم من دگر چون شد، که چون غرقه ست در بی چون

چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم / که خوردم از دهان بندی، در آن دریا کفی افیون

در دو پستی که راجع به سورن آبو کی یرکگور [1] و [2] نوشته بودم، رابطه ی ایمان (Faith) و عقل (Reason)را در حد وسعم تشریح کردم. بحثی که می تواند ادامه یابد اگر به داغ و درفش و لشکر کشی و نرسد و بگذاریم گفتمان* ادامه پیدا کند.

موضوع عقل و ایمان و رابطه ی این دو از سالها قبل در بین فلاسفه ی اروپایی در جریان بوده. کسانی مثل اسپینوزا، کانت، بیکن، هیوم،راسل، کی یرکگور و...در این باب آثاری از خود به جا گذاشته اند که هر یک قابل تامل است.

موضوع به گمان من از وقتی شروع شد که کلیسای واتیکان احساس قدرتمند بودن پیدا کرد. کلیسایی که در ابتدای دوره ی تاسیسش با جمع آوری اعانات و کمک به فقرا نهادی خیریه بود که به مرور زمان با تصاحب املاک و ثروت و نیز دنیا طلبی کشیشان و اسقفان و کاردینال ها** و نقش آفرینی در جنگ ها و عزل و نصب پادشاهان در قرون وسطی تبدیل به تنها نهاد قدرت و سرمنشاء مشروعیت این قدرت شد. پیوندی از قدرت زمینی به آسمان.

مساله ی اصلی در این میان مشروعیت بخشی به قدرت بود. مشروعیتی که با منتشر شدن آثار متفکران غیردینی و آشنایی عامه با این مباحث به لرزه افتاده بود. پس باید فکر چاره بود. بدین ترتیب دین و معنویتی که تا قبل از آن از طریق دل به دست می آمد و رابطه ای با عقل نداشت این بار با عقل و خرد انسانی (که تا قبل از آن ناقص نامیده شده بود) پیوند زده شد. پیوندی که سرانجامی خوش نداشت. در دوران روشنگری(The Enlightenment) متفکران و فلاسفه ی اروپایی با دیدن ظلم و ستمی که نهاد کلیسا از طریق مشروعیتی که به اعمالش می داد در آثارشان شبهاتی را به وجود خداوند و امر قدسی و مذهبی نسبت دادند. مقالاتی که هوشمندانه با همان روشی که کلیسا استفاده می کرد یعنی دلایلی عینی و عقلی و تجربی نوشته می شد. هیوم، دیده رو، ولتر، بیکن، اراسم و...از سرآمدان این افراد بودند.

فیلسوفانی هم بودند که چاره را در جدایی دوباره ی عقل و ایمان یافتند. بر این اساس بود که اسپینوزا عقیده داشت که : « الهیات را باید از فلسفه جدا کرد.» چون بنا به نظر وی الهیات به دنبال اطاعت مردمان است و فلسفه به دنبال شناسایی.

کی یرکگور در عین حالی که یک مسیحی معتقد بود از کلیسا نفرت بسیاری داشت. او ایمان را امری ذهنی و غیر عقلانی می دانست که در کتاب «ترس و لرز» و دیگر آثار درخورش این عقیده را به بحث گذاشت.

البته قدرت کلیسا در آن دوران آن قدر بود که وی کتابهایش را با اسامی مستعار منتشر می کرد و نیز جزای کسانی هم که شناخته می شدند در کمترین حد آن سوزاندن آثار و توبه بود.

آری چنین است حکایت مشروعیت و توجیه قدرت.

-----------------------------------------------------------------

پی نوشت:

* یکی از کسانی که متاسفانه به دلیل عدم شناخت، کلمه ی زیبای گفتمان(Discourse) را به انحراف کشاند خاتمی بود ،همانند ترکیب جامعه ی مدنی(Civil Society)

** متاسفانه در ایران بنیاد ها و کمیته ها و اوقاف تقریباً این چنین سرنوشتی پیدا کردند.
=============================
یک نکته ی بسیار جالب:
اگر در گوگل کلمه ی "شیر سماور" را تایپ کنید در ردیف اول وبلاگ بنده را مشاهده می فرمایید. البته خودم شرمنده ام از کاری که کرده ام...

 

در بین فلاسفه ی مشهور کمتر کسی بوده که به طور تام و تمام حرف از آزادی بزند. یکی آزادی را بهانه کرده بود تا به دیکتاتوری طبقاتی برسد یکی آزادی را نفی می کرد تا فیلسوفان حکومت کنند یکی آزادی را مانع از رهایی می دانست یکی می گفت انسان آزاد است نیازی به آزادی ندارد و...اما در این بین یکی هم بود که به حق می توان فیلسوف آزادی اش نامید. آیزایا برلین. متفکر روسی الاصل ساکن بریتانیا.

برلین زیاد نوشته و از برلین زیاد گفته اند. دو مفهوم در آزادی یعنی آزادی منفی و آزادی مثبت را وی بسط و توسعه داد. در کتاب «چهار مقاله در باب آزادی» که در ایران هم ترجمه و منتشر شده آیزایا برلین موشکافانه این مفاهیم را توضیح داده که در اینجا به اختصار می نویسم:

آزادی منفی بر عکس منفی بودنش،یعنی رهایی از اراده ی خودسرانه ی دیگران.

آزادی مثبت یعنی توانایی گزینش و عمل و مشارکت.

این آزادی مستلزم وجود قانون است. ولتر سالها قبل گفته بود آزادی یعنی وابسته نبودن به هیچ چیز جز قوانین. تاسف آور است که وقتی در ایران یا کلاً کشورهای مشابه صحبت از آزادی می شود نگاهها به سمت قسمت تحتانی کمر می چرخد و در این بین آنچه که فراموش می شود خود آزادی ست.

به راستی چه کسی با این آزادی مخالف است؟

«پس از گران شدن نان در تهران،مردم خشمگین نانوایی ها را غارت کردند، برای کشتن امام جمعه ی شهر ازدحام کردند و جسد کلانتر را هم در خیابانها کشیدند و با شکستن ِمقاومت ِنگهبانان ِمسلح به ارگ سلطنتی هجوم بردند. سپس ناصرالدین شاه دستور داد که قیمت نان فوراً پایین آورده شود و بدین ترتیب تهران را از یک انقلاب ِقریب الوقوع نجات داد» ایران مابین دو انقلاب-یرواندآبراهامیان

پس این اقتصاد دستوری همچین چیز نویی نیست سردمداران ما از قدیم عادت داشتند انگار.

پدر،پیشکسوت،رهبر،قائداعظم،سلطان،مراد،شاهنشاه،پیر،شبان،آقا،ارباب،قطب،مولا،مقتدا،مرشد،ولی،شیخ،مرجع،قبله ی عالم،پادشاه،اعلیحضرت همایونی،اعلیحضرت شهریاری،خاقان.انگلیسی ها می گویند: Patriarchy

چقدر دیگری را می شناسید؟ نظرتان راجع به دیگری چیست؟ آیا دیگری همان طور که ژان پل سارتر گفته دوزخ است؟ آیا در گوشه ای از ذهنتان جایی برای پذیرش و یا حتی گوش فرا دادن به افکار و سخنان دیگران وجود دارد؟ گفتگوی تمدنها و از آن ساده تر گفتگوی میان افراد حالا فرقی هم ندارد پسر و پدر برادر و خواهر دو دوست یا دو غریبه مستلزم قبول طرف مقابل به عنوان دیگری ست. انسانها به این دلیل انسانند که دیگری هستند. پیچیده نیست. هیچ انسانی شبیه به انسان دیگر نیست ولی یک گنجشک یا یک گاو این طور نیستند. انسانها با مرگ می میرند یعنی این که وقتی انسانی مرد دیگر فردی نمی تواند مثل او باشد. مرادم از این همه مزخرفات به ظاهر واضح این است که گفتگو با دیگری را به رسمیت بشناسیم و خود را موضع بر حق ندانیم. در دنیای ابطال ها که هر تئوری جدیدی قبلی را باطل و منسوخ می کند داشتن موضع برحق و از بالا به دیگران نگاه کردن کمی(؟)خنده دار است.

یکی جهود و مسلمان نزاع می کردند / چنان که خنده گرفت از نزاع ایشانم

به طیره گفت مسلمان،که گر قباله ی من / درست نیست خدایا! جهود میرانم

جهود گفت به تورات می خورم سوگند / که گر دروغ زنم همچو تو مسلمانم

گر از بسیط زمین عقل منهدم گردد / بخود گمان نبرد هیچ کس که نادانم

"سعدی"

در خیالات خودمان بودیم به جان ِشما که ناگاه صدای شهرام ناظری برایمان تداعی شد.  داشتیم «اندک اندک جمع مستان» را همراه با کاک شهرام زمزمه می کردیم و به «ناز نازان دلنوازان»* رسیده بودیم و عجیب نوصطالوجیک شده بودیم که دیدیم ای وای این موبایلمان است پدر سوخته دارد می نوازد، فلذا دست بردیم برداشتیم شماره را نشناختیم و از آنجا که معمولاً اگر نشناسیم کم جواب می دهیم پس جواب دادیم (رفع این تناقض با شما).  صدای نا آشنایی بود که کم کم به سمت آشنایی میل می کرد.  حدش را گرفتیم ضرب در انتگرال خاطرات کردیم دیدم بله از دوستان و همکلاسان و البته همسایگان (البته بنا به آن حدیث نبوی چهل خانه آن طرف تر)است.  از آنهایی که ربع قرنی یکبار زنگ می زند چون ربع قرن پیش که موبایل را شرکت همراه اول اختراع نکرده بود پس با توجه به فلسفه ی تحلیلی و از لحاظ زبان شناسی دکارتی متوجه می شویم که این بار اولش بود.  جان ِشما این بار نباشد جان ِخودمان کمی ترسیدیم گفتیم شاید خواستگار قرار است بیاید و ما هم که هنوز درس می خوانیم.  خیلی دقت کردیم خیلی التفات کردیم ببینیم کنه حرفش چیست و آیا می شود از راه دیکد کردن امواج مخابراتی تله پاتی کرد؟  آیا می شود با روش هرمنوتیستیک پی برد که چه می گوید؟  بوهایی هم آمد بعد دیدیم نه.  گفت بیا فلان جا ما هم عمداً دیر کردیم که ناز کرده باشیم ولی آمدیم.  ما را سوار بر یک پژوی پرشی(بر وزن موتور پرشی) کردند که خیلی پرش داشت و دلمان کمی قیلی ویلی رفت رویمان نشد بگوییم به ما پلاستیک جو فریزر بدهید تازه متوجه شدیم بو از کجاست که دیدیم خودمانیم به روی مبارکمان نیاوردیم.  چون ماه مبارک بود خوشبختانه به ما چیزی ندادند آبرویمان نرفت(یا ستار العیوب دربست نوکرتم).  رفتیم چرخیدیم و خیلی پرش کردیم و مناظر و مرایای زیادی را دیدیم (سرتان را درد آوردم؟ ای بابا) تا این که وارد خانه ی دوست و همکلاسی سابق شدیم.  اتاقش عین اتاق من بود ولی کتابهایش همش شعر نو و موفقیت ضرب در هشت و اما عقش و اینها بود به علاوه پوستر فرزاد حسنی و چکامه چمن ماه و راجر واترز (این آخری را نشناختم شبیه بود شاید بنیامین بود به چشم برادری خوش سیما بود** البته).  خلاصه این که :

«صوفی نهاد دام و سرحقه باز کرد/بنیاد مکر با کرکس حقه باز کرد»

از آنجایی که حافظ فرموده مرغ زیرک(همان کرکس) چون به دام افتد تحمل بایدش، ما هم تحمل فرمودیم که «ان ا...مع الصابرین».  یک عدد برگ آچار آوردند و رویش از مزایا و مخاطرات سرمایه گذاری برایمان نوشتند و رابطه ی ریسک با سود امنیت اختسادی و خیلی لغات قلمبه سلمبه ی دیگر (یاد بعضی مقالات خودمان افتادیم شما را درک کردیم خدایا ما را ببخش).  حقیر اول فکر(؟) کردم این هم باز همان اسنتطاق زرین (Gold Quest)  است اما دیدم نه.  سئوال هم که کردم نگاهی کردند عاقل اندر سفیه و گفتند این خیلی فرق دارد از فرق هایش گفتند و ما هم بر بلاهت و عجالت خود لعنت فرستادیم.  توضیح دادند که باید شما به دلار سرمایه گذاری کنی در ماه فلان قدر سود دارد اگر کسی را مبتلا ببخشید پرزنت کنی در این شاخه باینری و در آن فلوچارت بنا بر قانون سوم نیوتون پورسانت می گیری و خلاصه کلی در خیالات مشترکشان ما را پذیرایی کردند.  از مزایای سرمایه گذاری گفتند و خودشان را مثال زدند که ماهی فلان قدر درآمد دارند و ماشین خریدند و ما هم فراموش کردیم که پول بازنشستگی بابای او تبدیل به یک پراید فکستنی شده.  به هر حال ما هم طبق معمول تا نیمه ی راه بسیار راه آمدیم بسیار گوش دادیم کم حرف زدیم تایید کردیم و از همه مهم تر و سخت تر متلک نگفتیم(که داشتیم می ترقیدیم).  رسیدیم به مرحله ی اصلی یعنی ز تعارف کم کن و بر مبلغ افزای.  اینجا که رسیدیم دیگر دست به کار شدیم.  گفتم گفت پرسیدم جواب داد باز پرسیدم پرت و پلا گفت پرسیدم و اصرار کردم ساکت ماند.  خندیدم ولی از رو نرفت که خیلی خوشم آمد.  ما جواب ندادیم حتی در آن مرحله ی دم گوشی یواشکی انتهایی که گفت من به تو قرض می دهم و اینها که طاقت نیاوردم گفتم بنا بر قانون سوم نیوتون همان پول را برای خودت فلوچارت کن نه من زیر دین باشم و هم شما با توجه به توضیحاتت چارتت تکمیل شود مگر نع؟

این بود انشای من درباره ی این که ماه رمضان خود را چگونه تمام کردید.

--------------------------------------------------------------------

منابع:

خاطرات و خطرات-اعتماد السلطنه

صد سال تنهایی-گابریل گارسیا مارکز

دیوان المجانین-خاطرات سده های میانی عمر کرکس پیر

عقاید افواه و عامه

دیوان حافظ

دیکسیونری انگریزی به پارسی

---------------------------------------------------------------------

پی نوشت خیلی غلیظ:

*ما ضمن محکوم کردن سنت تعدد ازواج، هنگام خواندن این مصرع «ان» آخرش را نمی گوییم و قورت می دهیم و حوصله ی دردسر نداریم تمام.

**هر گونه تاثیر امثال سعدی را بر خود تکذیب کرده و این عمل را هم محکوم می کنیم.

«ملوک هر چه خواهند گویند و با ایشان حجت گفتن روی ندارد.» ابوالفضل بیهقی-تاریخ مسعودی

کاربرد خرد در ایران چیزی جز تسلیم و رضایت نبوده.به قول شبلی من و حلاج یک چیزیم ولی عقل حلاج موجب قتل او شد و جنون من موجب خلاص من.

شیعه ای که از مذهبش برگشته بود و سنّی شده بود کتابی نوشت به نام «بعض ِفضائح ِالروافض» و زحمت کشید و شصت و هفت فضیحت را برای شیعیان برشمرد و با ذکر احادیث متواتر و متوالی مستند کرد و کذا...شیعیان ِری در جواب او کتابی نوشتند به نام :«بعض ِمثالب ِالنواصب فی نقص ِبعض ِفضایح ِالروائح» و هر فضیحت را جداگانه پاسخ گفتند.آن هم در حالی که ترکان غز همه جا را ویران کرده بودند و می کشتند و می سوزاندند،بین شیعه و سنّی و مرغ و خروس فرقی روا نمی داشتند.یک نمونه از آن فضیحت ها را خدمتتان ذکر می کنم:

«و این خواجگان ِرافضی ِ کافرکیش ِ احمق روش ِ عوان طبع ِ ابله ِ دم دار ِ[!]  *بی تمییز با دلهای پر غل و غش و کین جمع شده بر آن دروغها...»

پاسخ آن هم زحمت بکشید خودتان تصور کنید.البته که این ها اهل کتاب بودند و قلم به دست و حافظ بیضه ی اسلام پس بدا به حال عوام کالانعام.

----------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

*قریب ِیک سال است از عادت ِگذاشتن ِعلامت تعجب(!) هنگام نوشتن در وبلاگ دست کشیده ام،اما این بار این لفظ "دم دار"مجبورم کرد.در بعضی روایات و احادیث(لابد ساختگی)دیده ام که هم سنی ها شیعیان را دم دار می خوانند و هم برعکس.حتی گاهی هر دو به اتفاق بهایی ها را دم دار می خوانند.بعید نیست در آینده هرسه گروه امثال ِبنده را...

نبش قبر نمی کنیم،فقط تعجب می کنیم.این روزها فقط تعجب می کنیم.تعجب می کنیم از این که چطور می شود یک مستند تلویزیونی 67دقیقه ای از جلال آل احمد ساخت،وی را به عرش آسمان برد،از او و خدماتش تعریف کرد،آثارش را معرفی کرد،زندگی نامه ش را مرور کرد،اما در این یک ساعت و خرده ای ابدا نامی از شاملو،فروغ،مشیری،نادرپور،هدایت،چوبک،بزرگ علوی،ابراهیم گلستان و...حتی تصویری از سیمین دانشور همسر باوفای جلال و یکی از بهترین نویسندگان معاصر نیاورد؟نه حرفی از عضویت جلال در حزب توده،نه حرفی از سفر وی به اسراییل،نه حرفی از ترجمه های او از پوچگراهای های آن روز اروپا مانند ارنست یونگر و...فقط گوشه ای از زندگی او را که در اواخر عمر انگار مسلمان هم شده نشان هم ندادند از دوستان دست چندم و جوانان نورس آن دوره برایمان تصویر کردند.بهمن شعله ور در جوانی به آمریکا رفت و تازه بازگشته.شعله ور نویسنده ی متوسط و البته مترجم بسیار خوبی ست اما درباره ی جلال چه بگوید؟آن موقع بچه بود هفده سال داشت(البته در همان سن خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر را ترجمه کرد).دکتر محمد صنعتی یک روانپزشک و پژوهشگر حوزه ی اجتماعی ست.در آن زمان دانشجو بود و مطالعاتش ربطی به کارهای جلال نداشت.علی اصغر خبره زاده ترجمه های جلال را رفت و روب می کرد ترجمه هایی که یا پر اشتباه بود و یا ترجمه های دیگران بود مثل ابراهیم گلستان.او هم نمی توانست منبع خوبی از جلال باشد.

جلال آل احمد آنچنان که برخی عقیده دارند سرمایه ی ادبی ما نبود،قدرت نوشتن اش به پای چوبک و هدایت و جمال زاده و پرویزی و ...نمی رسید.مترجم خوبی هم نبود،به خیال خودش روشنفکر بود با تعاریف روشنفکری آن زمان در فرانسه یا به قول هدایت فنارسه.جلال مثل خیلی از چهره های سرزمین ما دوست داشت مخالف باشد و متفاوت،برای همین متفاوت بودن دهها بار مسیر تفکرش را عوض کرد.این بد نیست اما این که وی را اسطوره کنیم و از او الگو بسازیم کار چندان درستی نیست.الگو سازی و قهرمان پروری با این روش مخصوص جوامع عقب افتاده ست.به قول گالیله«بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز دارد».

یک دقیقه سخنرانی وی را در بزرگداشت نیما پخش کردند که کاش پخش نمی کردند.تعریف وی از هنر و مقایسه ی هنر با چیزی که از انسان بیرون می آید و آن مثال بی ادبانه در بزرگداشت نیما یوشیج از یک به اصطلاح روشنفکر نمی دانم چه اهمیتی داشت.این تصویر روشنفکر مورد تایید مقامات رسمی ست.

دوستانش می گفتند عصبی و شتابزده بود،سریع موضع می گرفت و البته موضع خود را سریع عوض می کرد.چیزی که در این برنامه تنها رضا سید حسینی به آن اشاره کرد.جریان مردنش هم مثل جریان مردن باقی چهره های به اصطلاح مخالف روزگار ماست.مثل صمد بهرنگی و شریعتی.مردم ما دوست دارند که از هر مرده ای شهید و قهرمان بسازند و انگار خدا به اینها عمر جاویدان داده و دژخیمان آنها را از این جاودانگی محروم می سازند.اگر جلال صد و بیست سال هم عمر می کرد بازهم بعد از مرگش می گفتند توطئه بوده.

ما که از این به اصطلاح برنامه ی مستند چیزی نفهمیدیم بلکه پازل های زندگی جلال آل احمد در نظرمان بیشتر بهم ریخت.انگار می خواهند آلبوم عکسی را به ما نشان دهند و صفحه های آن را تند تند ورق می زنند و برخی جاها هم اصلا نشان نمی دهند.خب جناب تهیه کننده ی برنامه شما را مجبور نکرده بودند...

فقط کاش آن شعر پایانی برنامه را که میکاییل شهرستانی با صدای قشنگش دکلمه کرد می نوشتید یا می گفتید که از شاملوست تا نسل جوان فکر نکند که جلال شاعر هم بوده.اگر شاملو جزو مکروهات است شعرش هم شامل همین حکم است لابد.

«هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود»