در دو پستی که راجع به سورن آبو کی یرکگور [1] و [2] نوشته بودم، رابطه ی ایمان (Faith) و عقل (Reason)را در حد وسعم تشریح کردم. بحثی که می تواند ادامه یابد اگر به داغ و درفش و لشکر کشی و نرسد و بگذاریم گفتمان* ادامه پیدا کند.
موضوع عقل و ایمان و رابطه ی این دو از سالها قبل در بین فلاسفه ی اروپایی در جریان بوده. کسانی مثل اسپینوزا، کانت، بیکن، هیوم،راسل، کی یرکگور و...در این باب آثاری از خود به جا گذاشته اند که هر یک قابل تامل است.
موضوع به گمان من از وقتی شروع شد که کلیسای واتیکان احساس قدرتمند بودن پیدا کرد. کلیسایی که در ابتدای دوره ی تاسیسش با جمع آوری اعانات و کمک به فقرا نهادی خیریه بود که به مرور زمان با تصاحب املاک و ثروت و نیز دنیا طلبی کشیشان و اسقفان و کاردینال ها** و نقش آفرینی در جنگ ها و عزل و نصب پادشاهان در قرون وسطی تبدیل به تنها نهاد قدرت و سرمنشاء مشروعیت این قدرت شد. پیوندی از قدرت زمینی به آسمان.
مساله ی اصلی در این میان مشروعیت بخشی به قدرت بود. مشروعیتی که با منتشر شدن آثار متفکران غیردینی و آشنایی عامه با این مباحث به لرزه افتاده بود. پس باید فکر چاره بود. بدین ترتیب دین و معنویتی که تا قبل از آن از طریق دل به دست می آمد و رابطه ای با عقل نداشت این بار با عقل و خرد انسانی (که تا قبل از آن ناقص نامیده شده بود) پیوند زده شد. پیوندی که سرانجامی خوش نداشت. در دوران روشنگری(The Enlightenment) متفکران و فلاسفه ی اروپایی با دیدن ظلم و ستمی که نهاد کلیسا از طریق مشروعیتی که به اعمالش می داد در آثارشان شبهاتی را به وجود خداوند و امر قدسی و مذهبی نسبت دادند. مقالاتی که هوشمندانه با همان روشی که کلیسا استفاده می کرد یعنی دلایلی عینی و عقلی و تجربی نوشته می شد. هیوم، دیده رو، ولتر، بیکن، اراسم و...از سرآمدان این افراد بودند.
فیلسوفانی هم بودند که چاره را در جدایی دوباره ی عقل و ایمان یافتند. بر این اساس بود که اسپینوزا عقیده داشت که : « الهیات را باید از فلسفه جدا کرد.» چون بنا به نظر وی الهیات به دنبال اطاعت مردمان است و فلسفه به دنبال شناسایی.
کی یرکگور در عین حالی که یک مسیحی معتقد بود از کلیسا نفرت بسیاری داشت. او ایمان را امری ذهنی و غیر عقلانی می دانست که در کتاب «ترس و لرز» و دیگر آثار درخورش این عقیده را به بحث گذاشت.
البته قدرت کلیسا در آن دوران آن قدر بود که وی کتابهایش را با اسامی مستعار منتشر می کرد و نیز جزای کسانی هم که شناخته می شدند در کمترین حد آن سوزاندن آثار و توبه بود.
آری چنین است حکایت مشروعیت و توجیه قدرت.
-----------------------------------------------------------------
پی نوشت:
* یکی از کسانی که متاسفانه به دلیل عدم شناخت، کلمه ی زیبای گفتمان(Discourse) را به انحراف کشاند خاتمی بود ،همانند ترکیب جامعه ی مدنی(Civil Society)
** متاسفانه در ایران بنیاد ها و کمیته ها و اوقاف تقریباً این چنین سرنوشتی پیدا کردند.
=============================
یک نکته ی بسیار جالب:
اگر در گوگل کلمه ی "شیر سماور" را تایپ کنید در ردیف اول وبلاگ بنده را مشاهده می فرمایید. البته خودم شرمنده ام از کاری که کرده ام...