تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی



ابتذال جامه عوض کرده ست. نوشته ها، آثار و تولیدات فرهنگی در عین حالی که کاملا مبتذلند، رندانه می گویند مبتذل نیستیم و بر این گفتار خود اصرار شدید و عجیبی دارند. کم کم با رشد و همه گیر شدن ابتذال ( اپیدمی ابتذال )، واقعیت رنگ می بازد و اصالت محو می شود و به ناگاه می بینیم پس از این هوای مه آلود و وهم انگیز، ابتذال رنگ واقعیت می گیرد و البته مبتذل تر و بی معنا تر باز می گردد. کمتر کسی را یارای تشخیص این دو است. چرا که دیرگاهی ست در بحران معنایی غرق شده ایم و معنا را از دست داده ایم.

بدون داشتن معنا، بدون وجود سنّت و ساختاری مشخص و مدون و در این پوچی فقط به کمیّت و تولید به هر نحوی و هر شرایطی اهمیت می دهیم و آمار را در فرهنگ در اولویت قرار می دهیم. از فقر فرهنگی به فرهنگ فقر می رسیم. ساختمانی با نمای کامپوزیت و دیوار کاهگلی. بنایی بدون پی و با سقفی از ورقهای سنگین فلزی و البته عایق.

نمی دانم داستان «اسرار گنج درّه ی جنّی» نوشته ی ابراهیم گلستان را خوانده اید یا فیلمش را دیده اید؟ حکایتی ست شبیه این نوشتار و البته دهها سال قبل از وقوع این بحران. بحرانی که تقریبا (چه بسا دقیقا) می توان در قالب سریال «یوسف پیامبر» آن را دید و به تماشا نشست.

طنین تکبیر در مجلس، دل های کوردلان و سست عنصران و نامردمان و آنانی که چشم ِدیدن ِخدمات ِدولت ِفخیمه را ندارند، به لرزه انداخت و به آنان آموخت که آری «ما می توانیم».

حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت / آری به اتفاق، جهان می توان گرفت

گذشته از این حرفها؛ انتخاب چنین فردی با این سوابق به وزارت کشور شاید یکی از نشانه های آخرالزمان ِموعود باشد.

جالب تر از همه این است که یکی از نمایندگان ِمحترم در دفاع از وی، او را به آفتاب و باران تشبیه کرد که بدون چشمداشت، نور و رحمت ِخود را به همه گان ارزانی می دارند.

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد / دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

××××××××××××××××××××××××××××××××××

تقدیم به استاد نادیده و مرحومم علی اکبر سعیدی سیرجانی

«شمس خُجَندی بر خاندان می گریست، ما بر وی گریستیم.

بر خاندان چه گرید؟ یکی به خدا پیوست. به او می گرید، بر خود نمی گرید. اگر از حال خود واقف بودی ، بر خود گریستی؛ بل که همه ی قوم خود را حاضر کردی و خویشان خود را و زار زار بگریستی بر خود. »

«مقالات شمس / شمس الدّین محمد تبریزی- بازخوانی متون3- ویرایش متن : جعفر مدرّس صادقی- ص 11 – انتشارات مرکز - چاپ اول 1373

مقایسه می کنم با قسمتی از مقاله ی مکس هورکهایمر در کتاب «دیالکتیک روشنگری» که نوشته بود دختری از این که اشک ریختن پدرش، مراسم خاکسپاری مادربزرگش را که شیک و باکلاس و آبرومند بود، بهم ریخت*.

جداً این که این سرشت بشر در عین تلخ بودن چه رنگارنگ است. به قول شمس تبریزی متلوّن است وی.

===================================

پی نوشت:

* شرمنده. کتاب را به صاحبش پس دادم و از روی حافظه نوشتم. اگر کتاب را در اختیار دارید در بخش های پایانی یعنی «یادداشتها و طرح ها» نوشته شده.

مجله ی شهروند توقیف شد، یکی از دلایلش را جناب وزیر، قربانی کردن منافع مردم در پای شهوات و مسائل شخصی بیان کردند. بازهم تصویر شهروند برایم تداعی شد در حد مجله های پلی بوی و رولینگ استون*.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

داور عزیز و زحمتکش و طلبکار، جناب آقای قهرمانی در یک بازی، دو بازیکن مس کرمان را اخراج نمی کند، یک پنالتی به اشتباه برای مس کرمان می گیرد، یک گل صحیح راه آهن را قبول نمی کند و از دست بازیکنان و مربی راه آهن پناه می برد به امام هشتم.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

بعد از چهار سال مسافرت رفتم فقط برای مسافرت و به قصد مسافرت قربه الی ا... و الی الرفقا. چهار سال قبلش محمود آباد بود و امسال هم همانجا. دوستان خوش گذشت، خیلی هم خوش گذشت، خیلی هم یاد گرفتیم، کلی هم ذوقمرگیده شدیم، کلی هم تبادل لینک کردیم و قس علیهذا.

==============================

پی نوشت:

این مدل لینک دادن را از این دوست عزیز یاد گرفتیم. کپی رایتش هم مختص خودش است گمانم.

«زنان پیوسته باید یا شیر دهند یا حامله باشند تا در کاروان انسانیت و حرکت به سوی معبود و محبوب و قبله ی مشتاقان و کعبه ی عاشقان و پویندگان به سوی حرم امن و امان او با مردان هماهنگ باشند.»

«کاهش جمعیت: ضربه ای سهمگین بر پیکر مسلمین» - موسسه ی حکمت ص 169 - حاج سید محمد حسین حسینی تهرانی

من برداشتی از این جمله ندارم، فقط در ذهنم تصویری ناخودآگاه ساخته شد؛ تصویری از کاروانی که به سمت مقصد می رود و گاوانی که در حال زاییدن و شیردادن هستند و عده ای هم از آنان حامله و مردانی که می پویند و با گاوان هماهنگند. ببخشید یقه ی بنده را نچسبید؛ مقصر کس دیگری ست، من فقط برداشتم(تصویرم) را نوشتم.

.

.

.

دست همه ی مادران را می بوسم.

---------------------------------------------
این هم پروفایل ما در بلاگستان


با اوضاع کنونی این جمله ی دکارت را باید این گونه تصحیح کرد:
« می اندیشم پس هستم. »
تبدیل می شود به :
« نمی اندیشم پس خیلی بیشتر هستم. »

بحثی میان دو دوست محترم در گرفته بود درباره ی جمعیت ِشیعیان ِاثنی عشری ِدنیا. عددی مابین هفتاد تا دویست میلیون. ما را به صحت و سقم اعداد و منابع  کاری نیست. سئوال و مساله اینجاست. سئوالی که همیشه در ذهنم بوده.

از دوران نوجوانی علاقه به خریدن اطلس های گیتاشناسی که هر دو سه سال یکبار به روز می شدند داشتم و دانستن اطلاعاتی درباره ی کشورهای جهان و نقشه ی قاره ها و کشورها. در مقابل اطلاعاتی که از کشورها درج می شد گزینه ای هم بود به عنوان درصد مذاهب کشورها که مجموع آن هم معمولا صد نبود. تقریبا در تمامی کشورها درصدی مسیحی درصدی مسلمان، یهودی، بودایی، شینتو، بت پرست و...بود و خیلی کم آتئیست و بی دین. مثلا در انگلستان 56.8% مسیحی انگلیکان، 15% انواع مسیحی پروتستان، 13.1%مسیحی کاتولیک و 1.4% هم مسلمان بود که از این میان 13.7% هم بلاتکلیف بودند و موسسه ی کارتوگرافی و گیتاشناسی تکلیف آنان را مشخص نکرده بود.

سئوال اینجاست که آیا به این آمار می توان استناد کرد؟ من اطمینانی به هیچ کدام از این آمار ندارم. توضیح می دهم. می گویند غالب ایرانی ها شیعه هستند و شیعه هم از مذاهب اسلامی ست. این غالب یعنی می گویند درصدی بالای 90%. حال می پردازیم به این که چگونه فهمیده اند؟ در آمار گیری به طریق پیمایشی که در ایران اجراء می شود از طریق پرسشنامه هایی که خانه به خانه تکمیل می شود آمار گیری اجرا شده و اطلاعات گردآوری می شود. مثلا پدر بنده در فرم آمار می نویسد که ما سه نفر مسلمان هستیم و با حفظ سمت شیعه.

حال ملاک مسلمانی چیست؟ یک شرط اصلی مسلمان بودن انجام واجباتی از قبیل خواندن نماز است. بیش از نیمی از افرادی که می شناسم مطلقا نماز نمی خوانند و هشتاد درصد از نیم دیگر (جمعیت نماز خوان) آن را بصورت منظم و سروقت و همیشه نمی خوانند (چیزی که یکبار دیدم قرائتی هم عنوان می کرد که ایرانی ها نماز خوان نیستند). بنا براین اگر جزء را به کل تعمیم دهیم...**

برای همین است که می گویم اینها همه عددبازی و عدد سازی ست.

شما در اطرافتان چند مسلمان اوریژینال* دارید؟

------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

*همین که نمازشان را سر وقت و همیشه بخوانند کافی ست.

** قابل توجه دوستانی که با فلسفه ی تحلیلی مشکل دارند. دشمنان فلسفه ی تحلیلی بدانند که ما زنده ایم و از کیان مقدس و راه سرور و سالارمان برتراند راسل دفاع می کنیم.

گفته اند که جهان نردبانی ست عاقبت افتادنی و هر کس که بالاتر نشیند گردنش سخت تر خواهد شکست و البته همچنین گفته اند کلنگ از آسمان افتاد و نشکست. زیاد گفته اند ولی قضیه ی عوضعلی کردان را که می بینم هر دو را یاد می آورم. این چه مملکتی ست؟ دروغگو و کلاهبردارش، طلبکارند از ملت. نماینده اش به خاطر مسجد شهرش پنج میلیون می گیرد و ورقه ی سپید امضاء می کند. گیرم که اصلا قضیه ی لغو استیضاح نبود؛ آیا آن مکان اسمش مجلس است یا بنگاه مالی؟ دو سه روز پیش هم که رینگ بوکس بود، دریغ از کمی خجالت. جدا آن پنج میلیون از کدام ردیف بودجه آمده بود؟قرار بود کجا خرج شود؟ احتمالا باید قضیه ی لغو استیضاح لو می رفت تا این تبادلات مالی را رسما ببینیم؟ چپ به راست می تازد، راست به چپ، این می گوید کردان آن می گوید کروبی و خاتمی و این وسط آنچه غریب است، آنچه عجیب است، آنچه سر راهی ست، آنچه ناشناختنی و زیادی ست صداقت است. نه ابعاد قضیه بیش از اینهاست و سابقه اش پیش از اینها. نمی دانم آیا آن ملائکی بر آسمان کشور خوشگلمان در حال پروازند اینها را هم می بینند؟* از ابتدای قضیه ی کردان سکوت کردم و چیزی نگفتم الان هم چیز زیادی نمی گویم، فقط این که بروید خودتان ببینید که محکوم نشویم به انتقاد دشمنانه و کور کورانه و جوک ساختن. ما فقط حرفهای خودشان را عینا نوشتیم و آنچه دیدیم.

وقتی دفاعیات وزیر کشور را خواندم فقط از خودم خجالت کشیدم. مجلسیان به استیضاحشان افتخار نکنند که دامانشان چنان پاک هم نیست، هم اینان بدون آگاهی به وی رای اعتماد دادند . دروغ، فساد، ناراستی...کی از آن خلاص خواهیم شد؟ به چه وسیله؟ به چه طریق؟ چه وقت؟ اینان که خود را منجی قبل از منجی و کابینه ی هفتاد میلیونی می پندارند. هر چه بیش تر بگویم زیادی ست و کف بر آب و باد هوا.

یک چیز دیگر، از پور محمدی رسیدیم به کردان. نفر بعدی کیست؟ جواد شمقدری؟ یا حسین رضا زاده؟

-----------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

* عینا اخذ شده از دو مصاحبه ی اسفندیار رحیم مشایی معاون ریاست جمهور و ریاست سازمان گردشگری و پدر عروس رییس جمهور و صاحب خیلی پست های دیگر.

سیزده آبان روز جالبی ست. این لفظ جالب را من طبق عادت به هر سه حالت به کار می برم یعنی جالب به معنی جلب کننده در سه حالت ِ مثبت، منفی و خنثی. از سیزده آبان خاطرات زیادی دارم. همیشه از راهپیمایی یا به تنهایی یا به اتفاق دوستان در می رفتم. یکبار اوایل راهپیمایی مسئول تربیتی(؟) مدرسه به بنده تذکر داد که چرا نمی گویی مرگ بر آمریکا؟ و جواب دادم : پدرم به من گفته که آرزوی مرگ دشمنم را هم نداشته باشم.

دیروز دوستان را طبق معمول با یک پرسش به دام فلسفه ی تحلیلی انداختم. یک سئوال ساده و پاسخی سخت و شاید ناممکن. پرسیدم «مرگ بر آمریکا» یعنی چه؟ و توضیح دادم برای این سئوال را پرسیدم که با توجه به ذهنیاتم، تقریبا این شعار بیش از هر شعاری در تاریخ کشورمان تکرار شده. می رسیم به جواب ها. حرف من هم بعد از شنیدن جواب پایینش به صورت ایرانیک نوشته شده.

-          یعنی مرگ بر قاره ی آمریکا

v       منظورت این است که قاره ی آمریکا بر اثر یک سری فعل و انفعالات آتشفشانی غرق شود؟ خب این گمانم میلیونها سال طول بکشد.

-          یعنی Down with U.S.Aمی بینی که در انگلیسی هم معنی دارد.

v       دوست عزیز یعنی من اگر یک فحش ناموسی را به زبان انگلیسی بدهم در نظر شما پسندیده ست که همه تکرار کنند؟

-          یعنی مرگ بر هر چه آمریکایی

v       خب آمریکا سیصد میلیون جمعیت دارد، این آرزو را چگونه متصور می شوی؟ برای چه؟

-          برو بابا...]حذف به قرینه ی سانسور[

v       چشم می روم دیگه چرا...منم بلدم ها خودت...[…]

-          نمی دانم

v       متشکرم

-          آمریکا دشمن ماست و باید بمیرد.

v       خب این آمریکا چیست؟ دشمنی اش در حد عراق و عربستان و روسیه و انگلستان با ما در طول تاریخ معاصر بوده؟ باید بمیرد خب لابد باید با بقیه شان بمیرد. (باز این حرف کمی منطقی بود)

-          امپریالیسم آمریکا در طول تاریخ حق کارگر را خورده...(این دوست(رفیق) ما کمونیست است و هنوز در سال 1932 میلادی زندگی می کند)

v       چشم .باشه. من هم شنیدم آمریکا دوهزار و پانصد سال ما را استعمار کرده و کارگران ما را چیز خور کرده؛ زنده باد زاپاتا زنده باد چه گوآرا.

این بود میزگرد ما در باره ی سیزده آبان. نظر شما چیست؟ «مرگ بر آمریکا» به چه معناست؟

معرفی گزیده ای از کتابهایی که در شهریور و مهر ماه خوانده ام. کماکان بدون هیچ ترتیبی از لحاظ کیفیت و موضوع. اگر از کتابی خوشتان آمده و دنبالش هستید به راحتی می توانید نام کتاب یا نویسنده اش را در سایتهای معتبر معرفی کتاب مانند آدینه بوک و...جستجو کنید. (قابل توجه برخی که همه ی آمار کتاب و لبّ ِمطالب را اینجا از من ِبیچاره می خواهند)

درد جاودانگی نوشته ی میگوئل اونامونو ترجمه ی بهاء الدین خرمشاهی

کتابی درباره ی سرگشتگی انسان معاصر در جهان پرهیاهو. اونامونو فیلسوف اسپانیایی از رهبران مکتب فکری محافظه کاری ست. مقالات جالب و موضوعات بکری در کتاب وجود دارد که فارغ از صحت آن در دنیای امروز در نوع خودش خواندنی ست.

ظلم، جهل و برزخیان زمین نوشته ی محمد قائد

کتابی زیبا و خواندنی مانند دیگر کتابها و مقالات قائد. این بار درباره ی گفتگوی تمدنها و نقش و وضعیت ملت های جهان سوم در دنیای ارتباطات. این کتاب را با فرمت پی دی اف از سایت محمد قائد می توانید دانلود کنید. منتشر کردن کتاب بوسیله ی خود نویسنده در اینترنت قبل از چاپ آن اقدامی ست قابل تامل و احترام. کاش همه ی نویسنده ها مثل قائد بودند و در عوض کتاب سازی و درآمد زایی از آن به فکر تالیف کتاب فارغ از جنبه ی اقتصادی آن بودند.

درآمدی بر ایدئولوژی های سیاسی نوشته ی اندرو هی وود

این کتاب که فکر می کنم در حال حاضر از منابع درسی برخی دانشگاههای اروپاست بوسیله ی انتشارات وزارت خارجه ترجمه و منتشر شده. کتابی حجیم و البته تقریبا کامل درباره ی ایدئولوژی هایی که در دنیای امروز سیاست وجود دارد. مباحث لیبرالیسم و محافظه کاری و همچنین مطالبی درباره ی طرفداران صلح سبز و محیط زیست در آن قابل توجه است.

زندگی واقعی آلخاندرو مایتا نوشته ی ماریو بارگاس یوسا

رمان زیبایی نوشته ی نویسنده ی معروف پرویی که در حال حاضر از معدود رمان نویسان معتبر زنده ی دنیاست. داستانی ست به سبک چند روایتی از زندگی یک مرد. زندگی واقعی آلخاندرو مایتا را در ورای این روایتها خواهید دید.

قبله ی عالم نوشته ی گراهام فولر ترجمه ی عباس مخبر

مجموعه مقاله هایی درباره ی سیاست خارجی ایران در دویست سال اخیر. نوع نگاه نویسنده که بدون تعصب و پیش داوری مقالاتی درباره ی سیاست سازی و تصمیم گیری های دولت های ایرانی در مسائل خارجی نوشته است.

هر وقت کارم داشتی تلفن کن نوشته ی ریموند کارور ترجمه ی اسدا...امرایی

مجموعه داستان های کوتاه داستان نویس آمریکایی که از او کلیسای جامع را پیش تر معرفی کرده ام.

نقد گفتمان دینی نوشته ی نصر حامد ابوزید ترجمه ی حسن اشکوری

نصر حامد ابوزید همان فیلسوف مصری ست که به دلایلی از دانشگاه الازهر اخراج شد و از ترس جانش به هلند گریخت. نمونه ی عینی وی را در ایران می توان عبدالکریم سروش نامید. ابوزید در این کتاب به نحوه ی مباحث بنیادگرایان در مصر پرداخته و ضمن نقد آنان، تفکر دینی خود و برداشت های قابل تاملش از اسلام و قرآن را تبیین کرده.

هرتزوگ نوشته ی سال بلو

سال بلو از نسل جدید ادبیات آمریکاست. سبک خاص و جالبی دارد. هرتزوگ داستان یک متفکر یهودی ست که بخش هایی از زندگی اش را سال بلو نوشته. سبک کتاب بسیار گیرا و خواندنش آسان است. در این کتاب فضای ادبیات آمریکایی را کاملا احساس می کنید.

پیکر فرهاد نوشته ی عباس معروفی

در نظر سنجی ای که یکی از دوستان انجام داد عباس معروفی و سمفونی مردگان اثر معروفش محبوب ترین رمان فارسی شناخته شد. داستان پیکر فرهاد را می توان به نوعی ادامه ی بوف کور صادق هدایت دانست. اما این بار به جای راوی بوف کور دختری که بر روی قلمدان نقش بسته بود سخن می گوید. شاید معروفی می خواست یک بوف کور فمینیستی بنویسد. اگر بوف کور را نخوانده اید از این کتاب شاید خوشتان نیاید.

مبارزه علیه وضع موجود نوشته ی سابینه فون دیرکه ترجمه ی محمد قائد

ترجمه های قائد هم به اندازه ی کتابهایش خواندنی ست. این کتاب درباره نسل های معترض است. نسل های جوان دهه های پنجاه، شصت، هفتاد و هشتاد میلادی در آلمان. جوانان بعد از جنگ جهانی و چگونگی مبارزاتشان، بلوغشان، طرز برخورد دولت ها و از همه مهمتر حرف اصلی کتاب « چنانچه روزی هواداران اصلاحات سکاندار شوند...» .کتاب خواندنی ای است. از انتشارات طرح نو.

عقل سلیم نوشته ی تام پین ترجمه ی رامین مستقیم

تام پین از کسانی ست که در تاریخ به آن اندازه ای که تاثیر گذار بوده معروف نبوده. مردی شریف و آزادی خواه که در زندگی به واقع پربرکت خود منشاء خدمات بسیاری به نسل بشر شد. تلاش فکری و قلمی او در راه آزادی نسل بشر از برده داری و استعمار در انقلاب آمریکا ستودنی بود. داستان زندگی این مرد بسیار آموزنده ست. «عقل سلیم» جزوه ای ست که وی هنگامیکه مبارزات استقلال طلبانه ی آمریکایی ها در برابر انگلستان به اوج رسیده بود منتشر شد. انتشار این کتاب که در آمریکا و اروپا و حتی انگلستان تیراژ و فروشی بیش از انجیل داشت، باعث پرشور تر شدن مبارزات و همچنین مباحثات در آن زمان شد. وی در این کتاب با بیانی روشن، صریح و فارغ از لفاظی، ضرورت استقلال آمریکا و رهایی از حکومت پادشاهی انگلستان و همچنین دلایلی محکم در باب ترجیح و اولویت دموکراسی بر پادشاهی (حتی پادشاهی خیرخواهانه ) را نوشت. شاید بتوان گفت زایش کشوری به نام آمریکا مرهون این جزوه ی مختصر است.

کتاب تردید نوشته ی بابک احمدی

مجموعه مقالاتی از بابک احمدی نویسنده و متفکر و مترجم فعال و پرکار والبته بی ادعا. خوبی نوشته های احمدی موجز بودن و روشن نویسی وی در باره ی موضوعاتی بسیار سخت و پیچیده ست. همراه با مثال ها و مرجع هایی که نشان دهنده ی احاطه ی بسیار خوب وی به موضوعات مورد نظرش است. این کتاب را به دوستداران فلسفه توصیه می کنم. سرفصل های این کتاب شامل نسبی گری، نسبیت و فرهنگ، شک آوران، بازی حقیقت، و تحلیل آراء ویتگنشتاین، فوکو و نیچه ست.

سرشت تلخ بشر نوشته ی آیزایا برلین ترجمه ی لی لا سازگار

کتابی از مجموعه ی آثار برلین متفکر روسی که در این پست وی را معرفی کرده بودم. آیزایا برلین از منادیان آزادی فردی و جمعی و کثرت گرایی سیاسی و فرهنگی ست. سخن اصلی وی در این کتاب عقیده او به سرآمدن دوران آرمانشهر جویی ست. برلین می گوید جستجوی راه حلی واحد برای سامان دادن جوامع بیهوده ست. در این کتاب پیوندهای میان اندیشه های گذشته و آشوبها و انقلابات سیاسی این روزگار را آشکار می کند؛ پیوندی میان اعتقاد افلاطونی به حقیقت مطلق و دام اقتدارگرایی و...به راستی که سرشت بشر تلخ است.

**************************************************

کتابها را اینجا بیابید.

زیاد شد. بقیه در فرصتی دیگر

 

یکی از دوستانم عادت عجیبی به شرط بندی در مسابقات فوتبال دارد. مدتی قبل بر سر نتیجه ی یک بازی (رئال مادرید – آتلتیکو مادرید) با ریسک بالا شرط بندی کرد. یعنی این که فقط برد یک طرف را گرفت و مساوی و باخت را به طرف مقابل داد. تیمی که وی روی آن شرط بسته بود در دقیقه ی 90 در حالی که یک بر صفر جلو بود گل مساوی را خورد و از قضا در همان دقیقه گل برتری را زد. چیزی که بسیار کم اتفاق می افتد. همان روز جای دیگری هم شرط بندی کرده بود و فقط مساوی را گرفته بود( استقلال تهران – برق شیراز ) یعنی اگر بازی مساوی می شد وی برنده بود. با وجود فشار زیاد استقلال و موقعیت های زیاد و یک پنالتی هدر رفته، بازی مساوی شد. خوشحال بود و هر دم خدا را شکر می کرد و این را یک معجزه می دانست. من در خلاف بودن، قانونی بودن، کراهت یا حتی شرعی و غیر شرعی بودن عملش نظری ندارم، چون تناقضات و تشابهات در این زمینه زیاد است. فقط از آن روز فکر می کنم که واقعا اعتقاد و ارادت امثال ما به خدا چه شکلی ست؟ بر پایه ی عقل است؟ شهود است؟ وحی است؟ برهان است؟ خوش شانسی ست؟ جبر جغرافیایی* ست؟ زور است؟ الکی ست؟ تزویر و ریا** است؟ یک روز هست یک روز نیست؟ اصلا اعتقاد است تا ارادتی باشد؟

---------------------------------------------------------------

پی نوشت:

* و ** شاید جواب صد درصدی نداشته باشم اما این دو را خیلی مهم می دانم. اگر آقای x که فرد بسیار متدینی ست در آفریقای مرکزی یا کلمبیا متولد می شد آیا باز هم...؟ عامل دوم را هم توضیح نمی دهم خودتان بهتر می دانید.

بعد از مرگ آخرین فلاسفه ی بزرگ و متفکران، تقریبا عرصه ی تفکر در دنیا خالی مانده ست. منظورم از متفکر کسی ست که صاحب اندیشه و تفکری بحث برانگیز، مستقل و دارای چارچوبی مختص به صاحبش باشد. پوپر با بحث ابطال پذیری، لیوتار با بحث فراروایت ها و مشروعیت بخشی، رورتی با بحث چرخش ها، هایدگر با بحث وجود و زمان، سارتر با بحث اصالت وجود، کامو با بحث پوچی و...بعید می دانم با این وضع که روز به روز دنیا به سمت کوچکتر شدن فاصله ها و بزرگتر شدن دولتها و  سلطه ی شرکت های فراملیتی می رود اشخاصی مانند این متفکران نامبرده دوباره ظهور کنند. اشخاصی با پرسش های چالش برانگیز و بحث های جنجالی که حاشیه ها بر آن نوشته شود و برداشت ها و سوء برداشتها. در این بیایان تفکر البته وجود دارند کسانی که هنوز می خواهند حرف تازه ای بزنند. کسانی مثل نوآم چامسکی و سلاووی ژیژک و همچنین یورگن هابرماس. بحث بر سر چامسکی ست.

چامسکی یک آنارشیست است. البته در ایران کمتر کسی می داند آنارشیسم چیست و آنارشیست چه کسی ست. آنهایی هم که فکر می کنند می دانند در لحظه ی اول بمب و شورش و اعتصاب به ذهنشان خطور می کند و یا در نهایت یک فرد معترض به همه چیز.

آنارشیست ها به آزادی بشر از قید تعلقات، مخصوصا قید و بندهایی مثل دولت معتقدند. هر چه دولت یا همان قدرت بزرگتر و وسیع تر، میزان مخالفت آنها هم بیشتر. رشته ی اصلی این فیلسوف، فیلولوژی و اتیمولوژی یا به عبارتی زبان شناسی و فقه اللغه است. چامسکی در بسیاری از زمینه ها فعال است. تفکر چامسکی تفکر انتقادی ست و تا جایی که نوشته های وی در زمینه های سیاسی و اجتماعی را خوانده ام بسیار موشکافانه انتقادمی کند. وجود کسانی مثل چامسکی و امثال او نشان دهنده ی سبک آموزشی آمریکاست که بر عکس کشور ما دانش جو و دانش پژوه را در چارچوب و منگنه نمی گذارد. یک تفکر منتقد در یک فضای آموزشی و پرورشی باز و مبتنی بر گفتمان بوجود می آید. چامسکی از کسانی ست که نقد های بسیار جالبی از سیاست خارجی و داخلی آمریکا دارد و از این رو در ایران (منظورم از ایران صدا و سیما و نشریات و سایتهای دولتی ایران است) معروف شده. کلا ما (منظورم همانهاست) عادت داریم با هر که با آمریکا و اعوانش مشکل دارد دست دوستی می دهیم؛ چه کوبای کمونیست و دیکتاتور، چه ونزوئلای ملحد و سوسیالیست. چامسکی در فضای آزاد رسانه ای آمریکا صحبت می کند و انتقاد می کند و وقتی ما در ایران او را می شناسیم و تمام آثارش را هم ترجمه و منتشر می کنیم و از او تعریف می کنیم نشان دهنده ی این است که وی در آنجا آزاد است.

من فقط یک سئوال دارم. آیا اگر شخصی نظیر نوآم چامسکی* در ایران وجود داشت ( که خیلی از مقامات ایران او را مردی منصف، معتدل و آزادی خواه معرفی کرده اند) به این راحتی تحمل می شد؟

من از به زندان افتادن مرد شریفی مثل عمادالدین باقی به جواب خود رسیده ام.

وب سایت نوآم چامسکی

پرونده ی چامسکی در سایت آنارشیست ها

-----------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

*کار به جایی رسیده که حتی برخی از فلاسفه ی بزرگ(؟) در ایران ریشه ی نوآم و نعام را یکی دانسته و اصلیت وی را مسلمان می دانند و هنوز مغز فندقی شان به این قد نداده که نام فامیلی چامسکی از کجا آمده و آیا یک اسم کوچک حتی در صورت صحت ادعا می توند نژاد و مذهب شخص را مشخص کند؟ یعنی همه ی داوود ها و یعقوب ها و بنیامین ها در ایران اصالتا یهودی هستند؟

 

یک جمله ی سور رئال در یکی از کتب قدیمی یافتم:

«شیخ را چون مغولان بکشتند با همان تن بی سر، فریادکشان نیم فرسخ دوید و آن هنگام افتاد.»

این تن بی سر چگونه فریاد می کشید؟ سرش می دوید یا خودش؟ غریب حکایتی ست. آهای گابریل گارسیا مارکز بیخود حرف نزن، قبل از تو هم سور رئالیست داشتیم.

در روزنامه می خواندم که جناب دکتر فلانی گفته بوده که 69% درصد مبتلایان به بیماری ایدز در ایران از راه سرنگ آلوده و اشتراکی دچار بیماری شده اند و تنها 17% از راه تماس جنسی. این که عدد و رقم این بیماری بدنام از کجا آمده و این قدر دقیق منشاء آن را هم کشف کرده اند بر من مشخص نیست.

تا جایی که اطلاع دارم عامل اصلی ابتلا به بیماری ایدز یا همان ویروس HIV تماس جنسی ست. در دوران دانشگاه خاطرم هست که تقریبا بیشتر دوستان و همدوره ای هایم از این بیماری و سازوکار آن و ابتلا و درمان و پیشگیری و ...آن ابدا اطلاعی نداشتند و تا اسم آن می آمد تمام حواس ها به سمت همانجایی که الان حواس شما هم آنجاست می رفت. این که در ایران صحبت از مسائل جنسی حال در هر زمینه ای از آن تقریبا جزء یکی از بی نهایت خطوط قرمز است باعث ایجاد نوعی توهم در بین مردم شده. توهماتی از این دست که فرد مبتلا به ایدز حتما مشکل اخلاقی داشته و...کم اطلاعی یا بی اطلاعی مردم ایران از این بیماری در کشوری که دولتش خود را در تمامی عرصه ها ملزم به دخالت می داند به گردن همین دولت است. جوان بیست و دو ساله ای که از این بیماری خطرناک چیزی نمی داند و بر پایه ی فرهنگ شفاهی و درگوشی و پچ پچ و عقاید افواهی چیزکی از این و آن شنیده چطور می تواند در برابر این بیماری اقدامات پیشگیرانه انجام دهد؟ من نمی دانم این آمار ارائه شده چه قدر صحت دارد ولی با توجه به مشاهداتی که در این مدت داشتم سوء ظن شدیدی نسبت به اطلاعات ارائه شده توسط نهادهای دولتی در این زمینه دارم. چون با اطلاعاتی که درباره ی این بیماری از منابع موثق کسب کرده ام، در کشوری مثل ایران عامل اصلی انتقال بیماری نمی تواند سرنگ آلوده باشد.

هر چه در لفافه صحبت کردم بس است. من بسیار می ترسم. می ترسم از این که عدم اطلاع رسانی به خاطر عقاید ایدئولوژیک و سیاست های نادرست و بی اطلاعی نسل جوان، باعث شیوع این بیماری و دیگر بیماری های عفونی مسری و خطرناک در کشور شود. آن هم کشوری که دو سال است ادعا می کند داروی قطعی درمان بیماری ایدز را کشف کرده. کشوری که ادعا می کند مردمانش از لحاظ اخلاقی نمونه اند. کشوری که خیلی ادعاهای دیگر هم دارد و می خواهد جهان را مدیریت کند. من بسیار می ترسم.

موهاشو طوری آرایش کرده بود که انگار یه یهودی ارتدوکسه همونایی که موهای بالای گوششون رو بلند می کنن، یه گردنبندی به شکل صلیب برعکس به گردنش داشت، انگشتراش هم که کم نبودن شامل فیروزه و حرز جواد حلقه و...بودن*، شلوار جین و یه تی شرت مارک دار، کنار موتورش واستاده بود و با موبایلش ور می رفت دقیقا کنار یه مهد کودک. یه دفه یه صدای بچه گونه گفت سلام بابا. برگشتم دیدم دختر کوچولو داره سوار موتور باباش می شه. نمی دونم چند سالش بود فقط این یادم اومد که وقتی سوم دبستان بودم (اواخر دهه ی شصت) یکی از بچه ها بهم گفت پدربزرگت دم در منتظرته و من تعجب کنان و ایضا دوان دوان به طرف در مدرسه دویدم. اون روز تنها باری بود که بابام** دنبالم اومده بریم خونه...

--------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

* این موجود به راحتی وحدت مذاهب و ادیان رو در عمل ثابت کرد بهم. نماد های یهودی، پگانیسم(شیطان پرستی)، و اسلام رو یکجا با خودش داشت.

** اختلاف سنی من با پدرم زیاده (حدود پنجاه سال) و همکلاسی من بهم دروغ نگفته بود.

بد نیست فرازهایی از نامه ی فرزند آقای طالقانی به پدر خودش که آن روزها پدر ملت ایران هم بود بخوانیم تا برسد به منبر اینجانب:

«من پیش از این فکر می کردم که آنهایی که اعتقاد به ماتریالیسم تاریخی دارند به دلیل این که به معاد و زندگی پس از مرگ ایمان ندارند نمی توانند فداکاری های بزرگی نمایند ولی اکنون می دانم بزرگترین و متعالی ترین فداکاری ای که شخص می تواند انجام دهد مرگ در راه آزادی طبقه ی کارگر است»

چه پسر ها که از پدرها بریدند در این روزگار. از مهدی جان بگیر که پدر بغض کرد و قهر کرد تا رها کردندش تا آن پسر سردار جنگ که رفت به سرزمین یانکی ها و پسر آن شیخ حصر شده در خانه که توهّم سینیور چه گوارا به سرش زد و به نام ما و به کام دیگران آرتیست بازی درآورد و بار زد و رفت. خلاصه هر یک به طریقی یکی رفت ینگه ی دنیا یکی پول مملکت را با هواپیما برد و یکی هم دچار میکروب طاعونی ماتریالیسم تاریخی شد.

در همین راستا چند روز پیش شنیدم که همسایه مان می گفت اگر پسرش قول بدهد که ترک کند برایش زانتیا می خرم...

هم پسر ها و هم پدرها آپدیت شده اند. اعتیاد به کمونیسم تبدیل به کراک شده و خود را به کری زدن تبدیل به خریدن ماشین.
-------------------------------------------------

دوستانی که وبلاگ «تاریخ و جغرافیا» را لینک کرده اند، نشانی آن به این آدرس تغییر یافته:

www.aebadi.blogfa.com