تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی




« فرد از قبل دارای ِذخیره ای از عقاید ِکهنه است. اما با تجربه ی تازه ای برخورد می کند که آن عقاید را در معرض تردید قرار می دهد...نتیجه ی این کار یک آشفتگی ِ درونی ست که ذهنش تا آن موقع با آن بیگانه بوده و وی می کوشد تا با اصلاح ِ انبوه ِ عقاید ِقبلیش از آن (تردید) بگریزد. او سعی می کند هر قدر از این عقاید را که بتواند نجات دهد، زیرا وقتی پای عقیده در بین باشد همه ی ما محافظه کارانی افراطی هستیم

پراگماتیسم – نوشته ی ویلیام جیمز – ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان – انتشارات علمی و فرهنگی – با کمی تلخیص و تغییر

کتاب بسیار آموزنده ای بود. برعکس اسم ترسناک و شاید نا آشنایش برای خواننده ی غیرحرفه ای، دارای مطالب مفیدی ست. مجموعه ی هفت سخنرانی ویلیام جیمز که بصورت مدون به روشی به نام پراگماتیسم که ابداع دو استاد قبلی اش شیلر و دیویی ست می پردازد. پراگماتیسم فلسفه ای است که در آمریکا پرداخته شد و اساس آن برپایه ی نتایج است. پراگماتیسم را شاید بتوان بیشتر یک روش دانست. ویلیام جیمز در تعریفی مختصر درباره ی این روش در کتاب می گوید:

« در مواردی که ما دلیل عقلی ِ معتبری برای انتخاب میان ِقضایای ِمتعارض نداریم، حق داریم به آن طرفی معتقد شویم که اعتقاد به آن در دراز مدت و تا جاییکه می توانیم نتایج آن را پیش بینی کنیم، رضایت بخش ترین نتایج را به بار خواهد آورد.»

به اعتقاد من روش پراگماتیک، روشی ست برای حلّ ِبیشتر نزاع های متافیزیکی ِ پایان ناپذیر و کوششی برای تفسیر و تشریح ِهر معنا و مفهومی، به کمک ِتحلیل ِنتایج ِحاصل شده از آن.

کمی کمتر می آیم و کمتر می نویسم و بیشتر می خوانم...

این را دیدم و گفتم که برایتان بنویسم


خاست اندر مصر قحطی ناگهان / خلق می مردند و می گفتند نان

جمله ی ره خلق برهم مرده بود / نیم زنده نیم مرده خورده بود

از قضا دیوانه ای چون آن بدید / خلق می مردند و نان نامد پدید

گفت ای دارنده ی دنیا و دین / چون نداری رزق کمتر آفرین

                                                                                              "عطار"

هایدگر اعتقاد دارد برخی اشیاء در نیستی، خود را به ما نشان می دهند. سعدی می گوید «هرگز وجود ِ حاضر و غایب شنیده ای؟». هایدگر این وجود را هستی ِ فرادستی (Vorhandensein)می نامد. مثل نور آفتاب در اتاق. گاه همان نیستی ست که باعث می شود وجود چیزی را به یاد آوریم. در عشق این حضور و غیاب است که جان می دهد به عاشقی. حافظ نیک سروده:

از دست ِغیبت ِتو شکایت نمی کنم / تا نیست غیبتی، نبود لذّت ِحضور

استعداد تبدیل شدن به کپی بسیار خش داری از الهی قمشه ای را دارم انگار.

معتزله دسته ای از مسلمانان هستند که معتقدند خیر و شر از طریق ِخرد انسان، قابل تشخیص و تمییز است. اینان به عدل خداوند اعتقاد دارند و نظام عالم را به عنوان تجلی ِعقلانیت ِخداوند می دانند. نظرشان در مورد جزای اخروی این است که وقتی خداوند در برابر اعمال انسان به او پاداش و جزا می دهد، معنای آن این است که عمل از ما صادر می شود و نه خداوند.

اشاعره دسته ای هستند بر خلاف اینان. می گویند خرد انسان آن قدر ناقص است که به هیچ رو توانایی ِتشخیص ِنیک و بد را ندارد. اشاعره به تقدیر معتقدند و اختیار را در مقابل جبر تقریباً به هیچ می انگارند.

دلایلی که معتزله می آورد عقلانی ست اما کمی متزلزل است. گفتگو و مباحثه ی این دو گروه در تاریخ اسلام همیشه ادامه داشته و اگر حق کاملاً با یک طرف بود و یا شاید با ملایمت و در فضایی به دور از خشونت مباحثه می کردند، احتمالاً باز شاهد ادامه ی آن نبودیم. تزلزل ِدلایل معتزله و ایرادهایی که اشاعره به آنها می گیرند جالب است اما حق با کدام طرف است؟

آیا حق و حقیقتی وجود دارد؟ آیا با این که بتوانیم تمام ِحقیقت را بفهمیم و به دیگران بفهمانیم، مشکلی حل می شود؟ آیا حقیقتی که مشکل گشاست تنها در این مباحث موجود است؟ آیا با حل مشکلات، دیگر مشکلی نداریم؟

متاسفانه دیده ام برخی حق جویان و حقیقت گویان تمایلی به دیدن و شنیدن برخی حقایق ِدیگر از «دیگران» یا «دگر اندیشان» را ندارند.

لازمه ی مباحثه به رسمیت شناختن «دیگری» ست. در مباحثه اگر دیگری را قبول نکنی، دیالوگ به مونولوگ تبدیل می شود. البته در مونولوگ حق با کسی ست که زورش بیشتر است.

«امروز واقعی ترین نگاه تجاری به قلب اشیاء از آن ِآگهی های بازرگانی ست.» والتر بنیامین

سیمای ملی یا همان تلویزیون ِدولتی یا جعبه ی جادو مدتی ست در تبلیغاتش اصرار عجیبی بر انواع سرمایه گذاری ها دارد. در این که بانک های ما همه دولتی هستند و موسسات نیمه دولتی یا شاید تماماً خصوصی هم به نوعی وابسته به ساختار دولتی و اشخاص قدرتمند و ذی نفوذ دولت هستند شکی نیست.

مصوبه ی جدید دولت، سقف سود پرداختی به سپرده گذاران را 19% اعلام کرد تا ...دقت کنید تا بانکهای خصوصی و دولتی به رقابت بپردازند. این دقیقاً یعنی تناقض و نقض غرض. تعیین کردن سقف یعنی خط زدن بر روی هر گونه رقابت. یعنی هیچ بانکی حق رقابت ندارد. ابزار رقابت همین سود متغیر است. بنده از این مصوبه سر در آوردم، ولی از دلیلی که برایش اقامه شد نه.

بگذریم. با قبول همه ی این اوصاف علت این اصرار شدید به مردم برای سرمایه گذاری را درک نمی کنم. به تعبیر امیر قلعه نویی و سرپرست تیم ابومسلم* و تدارتکاتچی تیم شموشک ما در جامعه ای ارزشی و اخلاقی و معرفتی زندگی می کنیم. زندگی در جوامع ارزشی و اخلاقی و معرفتی، یعنی چشم پوشی تا حد زیادی بر مادیات و پاس داشتن ارزش ها و کمک به همنوع و دستگیری مستمندان و البته حذف هر گونه رباخواری و دلال بازی.

درک نمی کنم چرا در تبلیغات بانک فلان، پیرمرد بازنشسته ای خبر سرمایه گذاری مقداری پول که هیچگاه معلوم نیست چه قدر است و از کجا آمده، با شادمانی به همسرش اعلام می کند. این را هم نمی فهمم چرا در یک خانواده ی چهار نفره، پسر و دختر خردسال از مزایای سود سپرده ی بهمان بانک خبر دارند و پدر و مادرشان نه ؟ این را هم نفهمیدم که آیا با این وضع تورم و درآمد، چیزی هم آخر ماه برای یک خانواده ی ایرانی باقی می ماند تا سرمایه گذاری کند آنهم با این نرخ بسیار بالا؟

اصلاً هم به این کاری نداریم که این پولهایی که سرمایه گذاری می شود کجا می رود؟ یا این که با تفریق سود وام بانکی و سود سپرده گذاری افرادی که با رابطه وام های کلان می گیرند...

××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پی نوشت:

*دو مورد اول را خودم دیدم و شنیدم.

 

«باید بر این نکته تاکید کنم که من هیچ چیز نمی دانم، همه ی ما هیچ چیز نمی دانیم، بالاترین بخش معرفت ِما مدیون ِ علم و دانش است. اما خود ِمعرفت علمی هم مشکوک است و به اوضاع و احوال بستگی دارد. به این جهت مردم وقتی می گویند می دانم، آن قدرها در معنایی که می گویند معرفت و شناخت ندارند. علاوه بر این معرفت ِعلمی در کتابها و آزمایشگاهها و گروههای تحقیقاتی پراکنده ست. هیچ کس نمی تواند ادعا کند که یکهزارم ِعلمی مانند فیزیک یا زیست شناسی را می داند. می بینید که همین علم ِمشکوک به تمامی در اختیار هیچ کس نیست. ما فقط چیزهایی شنیده ایم و می دانیم.»

کارل ریموند پوپر – «جستجوی ناتمام» زندگی نامه و سیر تحول فکری وی به قلم خودش.

مقدار زیادی از نحوه ی تفکر و شیوه نقد و نوشتن و تحلیلی که از جهان اطرافم دارم را از این پیرمرد مهربان و دوست داشتنی یاد گرفته ام. پوپر از کسانی ست که دوست داشتم روزگاری شاگردش بودم. مطالعه ی مقالاتش لذت بخش است.

ویژگی چشمگیر نوشته های پوپر، روشنی و سادگی و صراحت در بیان ِعمیق ترین مسائل ِاندیشه و علم است. پوپر بر عکس فیلسوفانی که حرفهای سطحی و بی مایه را در لفافه ای از واژگان ِپر طمطراق و پر زرق و برق ارائه می دهند و مردمان را هنگامی که چیزی از نوشته های آنان سر درنیاورند به نادانی و کژ فهمی محکوم می کنند، صریح و ساده و سر راست سخن می گوید. از پوپر چندین کتاب در ایران ترجمه شده که در سایت آدینه بوک می توانید ببینید.

سلام برادر فلسطینی.

شنیده ام که این روزها در معرض بزرگترین نسل کشی تاریخ هستی. برادر فلسطینی من اهل کشوری هستم که با عراقی که شما دوستش داشتید و تشویقش می کردید که فارس های عجم و مجوس را نابود کند، هشت سال جنگید. برادر فلسطینی من دشمن «قهرمان دنیای عرب» از دید شما بودم روزگاری. برادر فلسطینی عزیزم من هم می دانم تحریم و مشکلات یعنی چه. برادر فلسطینی من حتی می دانم که پیامبرانی به نام موسی و عیسی اصلا وجود نداشتند و هیتلر حتی کسی را زخمی هم نکرده بود و همه ی اینها تبلیغات اورژانس یهود و آیس پک* است. برادر فلسطینی من تو را خوب درک می کنم که دولتهای عربی دور و برت بر سر آرمانهای تو مصالحه می کنند. برادر فلسطینی من هم میدانم حماس و ساف و الجهاد و فتح چه قدر با هم برادرند، دقیقا مثل برادران شیعه و سنی. برادر فلسطینی من می دانم وقتی پدرت زمینش را فروخت باز هم تو می توانی بروی پس بگیری. برادر فلسطینی ما کوچه ها و خیابانهایمان را به نام شماها کرده ایم. برادر فلسطینی بهتر است این روزها مرا کمی ببخشی چون نفت شده چهل و هفت دلار و ما محتاج ناامنی هستیم تا وضعمان خوب شود. این را درک کن و کمی انتفاضه کن. شاید وضع بهتر شود. ملالی نیست جز وجود کشور غاصب.

البته این را هم بدان که اصلا دوست ندارم دولتی مقتدر داشته باشی، چون برای معده ات اصلا خوب نیست. حداقل من از تو بهتر می دانم. قرار نیست در سال 1400 کسی در خاورمیانه از ما بالاتر باشد. در ضمن حواست باشد که با آنها حتی اگر از گرسنگی در حال مرگ هستی دوستی نکنی که خودم می آیم...

برایت از کشوری که دوستش نداری گل و قلب و بوسه و موشک رعد می فرستم.

××××××××××××××××××××××××××××××

پی نوشت:

*از دقتی که به خرج دادید ممنونم خودم هم می دانم درستش چیست. در ضمن حقیر در مسائل سیاسی به اندازه ی یوسفعلی میر شکّاک آدم عمیقی نیستم. ساده بگم دهاتی ام بوی علف می ده تنم.

 Ihr Führt in’s Leben uns hinein

Ihr lasst den Armen schuldig werden,

Dann überlasst Ihr ihn den Pein

Denn jede Schuld rächt auf Erden

«ما را به این زمین ِ خسته می آوری

رهایمان می کنی تا خود را به گناه بیالاییم

آن گاه می گذاری پشیمانی تسمه از گرده مان بکشد

یک آن لغزش و یک عمر اندوه »

گوته - استاد ویلهلم – Wilhelm Meister

چندی پیش در انجمن حکمت و فلسفه از رضا داوری اردکانی تقدیر شد و طی مراسمی او را مفتخر به «فیلسوف فرهنگ» کردند. البته در کشور ما دادن این القاب چیز نویی نیست و از این دست هم زیاد دیده ام. اما عرصه ی فلسفه و پهنه ی فرهنگ مانند آن عرصه ها و پهنه ها نیست که سیاست گذاران و سیاست سازان آن را به احاطه ی خود درآورند. فرهنگ و اندیشه بنا به هزاران دلیل باید از ایدئولوژی و جهت کشی و آلودگی های سیاسی مصون بماند و این مصون ماندگی نیز به عهده ی متولیان اش است نه دولتیان.

این که چه شد به جناب داوری این لقب اعطاء شد بنده نمی دانم و البته سئوالی را پیش رویم نهاده و این سئوال پس از مروری به آثار و تتبعات و مقالات داوری برایم پیش آمده. نگاهی می کنیم به گوشه ای از اصلی ترین و مهم ترین آراء رضا داوری در کتابهایش.

« آزادی در اسلام این است که ما از قید و بندهای نفس اماره رها شویم و نفس اماره ی هیچ کس بر ما حاکم نباشد. در این صورت استبدادی نیست و اجرای حدود و احکام ِ شرع عین ِ رضای مردم خواهد بود.»

« غلبه ی امپریالیسم بدین صورت بوده ست که در وجود بشر غربی یک امپریالیسم کوچک حلول کرده و فلسفه ضامن این حلول بوده ست. اگر فلسفه به این صورت که می شناسیم در غرب بسط پیدا نمی کرد، امپریالیسم و خود بینی و خود پرستی ِ جدید بوجود نمی آمد.»

« هگل و مارکس و نیچه و سارتر که متفکران بزرگ هستند، عظمتشان در این است که فیلسوف امپریالیسم هستند. بدون رجوع به آثارشان و به صرف گردآوری آمارهای اقتصادی و بیان اوصاف اجتماعی و سیاسی، امپریالیسم شناخته نمی شود.»

تحلیل جمله ی اول این است که اجرای حدودی که از اسلام ناشی شده (از کجا ناشی شده بر ما پوشیده ست و بر داوری مکشوف) عین آزادی ست و محال است در این حکومت (مسلما حکومت فعلی) استبدادی باشد.

جمله ی دوم ربطی به فلسفه ندارد و به موضوعاتی از قبیل حلول روح و جن و شیطان و متافیزیک مربوط است. اگر داوری به این جمله ی خود اعتقاد داشته باشد، صرف نظر از درستی آن باید فلسفه را به کناری نهد و چیز نویی اختراع کند که ضامن حلول این ایسم های خطرناک در روح انسان نباشد.

در جمله ی سوم یک اغتشاش و آشفتگی ِفکری را شاهد هستیم. چهار نفری را که نام برده (که تقریبا از نظر من فلسفه ی دلپذیری هم ندارند) از چهار جهان ِفکری جدا از هم و در چهار دوره ی تاریخی هستند با تفکراتی که کلیت آن ها نقد مدرنیته و نقد همان امپریالیسم است. شخصی که کمی با فلسفه آشنا باشد می داند نیچه کاری به سیاست نداشته و مارکس از بزرگترین مخالفان سرمایه داری بوده و سارتر از مهم ترین مخالفان سیاست های استعماری دول اروپایی در قرن بیستم بوده. هگل را شاید بتوان قبول کرد، ولی وی در دویست و پنجاه سال پیش می زیست؛ آن موقع آمریکا هنوز جهانخوار و امپریالیسم نشده بود.

حتی با قبول همه ی این حرف ها که ربطی نه به فلسفه دارد و نه به فرهنگ، هنوز نمی توانم اعطای لقب «فیلسوف فرهنگ» را به جناب داوری هضم کنم.

«در کنج کاروانسرا می باشیدم. آن فلان گفت: به خانقاه نیایی؟

گفتم: من خود را مستحق ِخانقاه نمی دانم. این خانقاه جهت ِآن قوم کرده اند که ایشان را پروای ِپختن و حاصل کردن نباشد. روزگار  ِایشان عزیز باشد به آن نرسند، من آن نیستم.

گفت: به مدرسه نیایی؟

گفتم: من آن نیستم که بحث تواند کردن. اگر تحت اللفظ حفظ کنم، آن را نشاید که بحث کنم و اگر به زبان خود بحث کنم بخندند و تکفیر کنند و به کفر نسبت دهند. من غریبم و غریب را کاروانسرا لایق است.»

چه خوش گفت شمس تبریزی که من او را درک می کنم چه خوب.

سخن از ارزش هاست. سخن از حفظ ارزش ها و دستاوردها ست. نسل های پی در پی فدا شوند، سرمایه ها هدر روند، استعدادها از دست بروند، فرصت ها بسوزند تا ارزش ها حفظ شوند. ارزش ها و اعتقاداتی که قرار بود ما را به سر منزل ِمقصود و آرمانشهر و سعادت برسانند. این ارزش ها اگر کارکردشان این ها نبود پس چیست؟ چرا حفظ ارزش ها مقدم بر جان و مال ِانسان است؟

اکبر گنجی در سلسله گفتارهای خود در رادیوزمانه با توجه به سوابق مطبوعاتی اش، حرفهای به اصطلاح نویی می زند. حرفهایی که دارای مصادیق، مستندات و مثال هایی ست از نصوص و متون اعتقادی و دینی. در پست اندیشه ی انتقادی نوشتم که شیوه ی صحیح نقد، بحث و بررسی مفهوم و دستیابی به هدف است نه نقد جزیی ِمصادیق و مثال ها. تقریبا تمامی انتقادات مکتوبی که به گنجی وارد شده بر روی مصادیق و مثال هاست. البته برخی از باب علم اخلاق هم وارد شده اند و کار وی را غیر اخلاقی دانسته و علنا او را تخطئه و تادیب می کنند. در این میان به گمان نگارنده ی این سطور، آنچه فراموش شده مفهوم ِنوشته و هدف ِنویسنده ی این مباحث است.

بر این اعتقاد پای بندم که اگر روشنفکر دینی،متفکر دینی یا متفکر متدین یا...بخواهد در تلاش فکری و قلمی اش هدفی برگزیند، این هدف چیزی به جز کاستن از رنج و آلام(تقلیل مرارت) دردمندان نیست. و این هدف میسر و اجرا نمی شود مگر با نقد قدرت، نقد تفکری که قدرتمند است و مباحثه و احیانا مبارزه با افرادی که صاحب این تفکر و قدرتند. این گونه ست که شاید بتوان باری از دوش رنجدیدگان و ستمکشان برداشت. کارکرد این ارزش ها و اعتقاداتی که گنجی به نقدشان کشیده هم از ابتدا با توجه به تبلیغ ِمبلغان اولیه شان همین بود؛ یعنی رهایی از ظلم و ستم.

در طول سالیان، کارکرد و هدف این ارزش ها و اعتقادات که لازمه ی آن اعتقاد قلبی و درونی (ایمان) بوده، استحاله و مسخ شده و این اعتقادات در قالب ِقدرت حکومت کننده اجرا می شوند. بحث های شورانگیز دینی که قرار بوده تلاش برای آزادی و آزادگی آدمیان باشد به جایگزینی عمرو به جای زید، اثبات تواتر و توالی فلان حدیث، تفسیر صحیح و عالمانه ی فلان آیه و نوشتن حاشیه ی یکصد و یکم و حاشیه ی یکصدم  تبدیل شده.

حکومتگران دینی با استفاده از این روش که هر چه «ما» می گوییم درست است و صحیح است و برداشت ما تنها برداشت موجود از کلام خدا و پیامبرش است و باید اجرا شود، سالهاست حکومت می کنند. آیا وقت آن نیست مروری بر این متون و برداشت ها کنیم و آن را به حیطه ی نقد آوریم؟

گنجی به گمان من حرکتی را شروع کرده که در ابعادی وسیعتر در «دوران روشنگری» در اروپا به وسیله ی متفکران و اصحاب دایره المعارف نظیر ولتر، دیده رو، روسو، هیوم و کانت و...صورت گرفت. اینان با مهار قدرت بی کران و بی حد و مرز و مستبد و غیرپاسخ گوی ِکلیسای واتیکان از طریق اصلاح تفکر دینی و رواج تساهل و تسامح و احترام به جان و خرد انسان و ترویج باورهای اومانیسم و لیبرالیسم، خود را از زیر یوغ سلطه گران کلیسا و دوران تاریک قرون وسطی نجات دادند.

من از مباحث مطرح شده توسط گنجی و سروش این را دریافته ام که مفهوم و هدف سخنانشان اصلاح تفکری ست که نتیجه ی آن وضع کنونی ست. نقد قدرتی ست که این در بوجود آمدن این اوضاع نقش پررنگی داشته. امیدوارم که هدف اصلی شان همین باشد که اگر این طور است و اگر ما نیز دوست داریم که اوضاع به سمت بهبود حرکت کند، نقد ها را با روی باز پذیرا باشیم و به اصلاح وضع به هر طریقی که مطمئنیم صحیح است کمک کنیم و تقلیل مرارت واقعی (ستم بر ستمدیدگان) را به مرارت کاذب (ناراحتی از شنیدن نقد) ترجیح دهیم.

البته پشمینه پوشان ِتندخوی با زیرکی هدف را نیک دریافته اند، لاجرم فکر چاره افتاده و با به جان هم انداختن متفکران دینی و طرفدارانشان در داخل و خارج مرز از طریق به جوش آوردن احساسات دینی و نقد رمانتیک و احساسی آنها و پافشاری بر توطئه ی دشمنان جهان اسلام، این مباحث را به انحراف کشیده اند.

هدف چیزی جز کاستن از رنج آدمیان نیست، همین را فراموش نکنیم زیرا که باقی فسانه ست و در گذر.

آمار سکته های قلبی در پنج شش ساله ی بعد از انقلاب زیاد شده بود. در میزگردی دنبال دلیلش بودند. یکی از دست اندرکاران که گویا دستی در وزارت بهداشت هم داشته فرموده بود: «این سکته ها مال ضد انقلاب هاست...»

من مانده ام این چه مدل توطئه ای است که دوستان لیبرال ما در غرب می چینند؟ این توطئه ست که یک کارشناس دست هفتم سیما به راحتی کشفش می کند؟ آخر امپریالیسم غرب تو خجالت نمی کشی این همه ما این ور مرز برایت آبرو می خریم باز می روی توطئه می کنی. توطئه می کنی بکن آمّما درست بکن.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

«دوستان بلاگفایی» اگر بنده را راهنمایی کنند که چگونه پروفایل مدیر وبلاگ و عناوین مطالب را در منوی اصلی فعال کنم، بنده را مشمول عنایت خود قرار خواهند داد و غیره.

در دفاع از اندیشه ی انتقادی

critical thinking

رسانه ای به نام وبلاگ این امکان را به ما می دهد که در فضایی تقریبا آزاد، نظرات خود را به صورت مقالات و محصولات نوشتاری در عرصه ی پهناور اینترنت منتشر کنیم.

یکی از خصوصیات وبلاگ، داشتن بخشی به نام درج نظرات خوانندگان است. خواننده ی وبلاگ بعد از خواندن ِمتن اگر مایل بود می تواند با نوشتن نظرش در بخش مربوطه، موافقت، مخالفت و هر چه در مورد هر چیزی(؟) را در ذهن داشت( یا نداشت ) درج کند.

کاری به این امر نداریم که مدیر وبلاگ نظر را تایید کند، حذف کند، جواب ندهد یا این که نویسنده ی نظر چه هدفی داشته؛ ارشاد یا برخورد، هدایت، ولایت، تبلیغ، مضحکه، ابراز ارادت و...

بحث بر سر انتقاد از مطلب است. در سرزمینی زندگی می کنیم که به تعبیر محمد قائد، نیرنگستان آریایی-اسلامی نام دارد. مردمان ِاین سرزمین تا جایی که عقل و فهم ِخام و ناقص بنده از آن دریافته، کمتر آشنایی ای با مقوله ی انتقاد داردند و مطمئنم امری به نام «اندیشه ی انتقادی» را کمتر می شناسند و با آن آشنا هستند.

اندیشه ی انتقادی یکی از عواملی ست که غرب ِ پفیوز و لیبرال و بی غیرت با استفاده ی از آن پله های ترقی را طیموده است*.

البته گویا برخی اینجا فکر می کنند که بنده ی حقیر بازهم بالای این منبر قصد تعریف از غرب و تحقیر مملکت خودمان را دارم که البته کور خوانده ایم همه. قصد بنده این بار نقدی به انتقاد هایی ست که در این مدت دیده ام.

بیشتر انتقاداتی که در بلاگستان دیده ام، چه بر نوشته های خودم، چه دیگران، چه بر کامنتهای دیگران و خودم و چه به سخنان افرادی خارج از محدوده ی بلاگستان (انواع و اقسام روشنفکران و دولتیان و ...) بدون تعارف به نوعی از روی سرسری خواندن و فهم بعضاً نادرست ِمطلب ِنویسنده یا گوینده بوده. مثلاً اتفاقی در جایی می افتد، کسی چیزی می نویسد و منتقد با توجه به اتفاق و نه نوشته ی نویسنده، نظرش را خیلی سریع و آتشین می نویسد و می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند و در دل و شاید به اطرافیانش بگوید دیدید چه نقدی کردم؟ غافل از این که اگر تامل می کرد و مطلب را می خواند شاید...البته شاید.

کسانی هم هستند که مطلب را می خوانند اما گویا بنا به سوابق قبلی، سوء یا حسن نیتی نسبت به نویسنده دارند و کاملا شخصی برخورد می کنند یا این که در نقد خود به مصادیق انتقاد می کنند و یا به وضوعاتی کاملاً خارج از بحث و عملاً مبحث اصلی و مفهوم و منظور نویسنده را چه عمداً چه سهواً به دست فراموشی می سپرند.**

این نوع انتقاد اثر ناخوشایندی بر روی نویسنده می گذارد و شاید وی را مجبور می کند در دفاع از مطلبش و بیشتر به خاطر پاسخ دادن به آن گونه از انتقادها دست به اعمال ناهنجاری بزند. یا توضیح واضحات بدهد یا گله گذاری و این حرفها. در آخر شاید طرفین دست از بحث بکشند، ولی آنچه در این بین مهم بود و غریب ماند مفهوم اصلی نویسنده بود که شاید خود نویسنده هم در پایان آن را فراموش کرد.

جا افتادن اندیشه ی انتقادی(Critical Thinking)  و فرهنگ انتقاد در میان ما به خصوص اهالی بلاگستان پارسی ...خیلی خوب است و می باشد و هست.

با تشکر از این که بنده را برای یکصد و چندمین بار تحمل فرمودید. این هم از خطبه ی امروز ما.

============================================

پی نوشت:

*نخندید. یک فعل جدید است که برادرم از ترکیب پیمودن و طی کردن در نوجوانی ساخته بود.

**این گونه اتفاق گاهی برایم افتاده است.( به طور واضح مطلبم در باره ی نوآم چامسکی)