تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی



پیرزنی 98 ساله از اهالی کارسون سیتی ایالت نوادا، جرج بوش را فردی احمق و نادان و باراک اوباما را جوانکی خام و بی تجربه و دست نشانده ی امپریالیسم خواند. وی همچنین احمد محمود نژاد* را قهرمان دنیای اعراب نامید. این خانم محترم در خصوص بحران مالی این روزهای آمریکا گفت که این بحران تاثیر وحشتناک و دردآوری بر زندگی او گذاشته و باعث شده وی فقط ماهی یک بار بتواند به همراه...** خود به دیزنی لند برود.

توضیحات:

*در اصل خبر به همین شکل بود که با توجه به مسئولیت خطیر اطلاع رسانی صحیح در رسانه ی ملی و خیلی چیزهای دیگر مجاز به اصلاح آن نیستیم. من آدم خیلی خوبی هستم مثل اداره ای که توش کار می کنم. همه می دونن که من از 4صبح تا 5 شب اینجا کار می کنم و ناهارمو که نون پنیره از خونه می آرم و...

** در متن خبر ارسال شده ناخوانا بود. و بنا به همان مسئولیت خطیر...


«بیا وقتمان را با این بحث های بیهوده تلف نکنیم! (مکث، با حرارت) بیا تا فرصت هست کاری بکنیم! هر روز به وجود ما احتیاج نیست! در واقع مشخصاً به وجود ما احتیاجی نیست... بیا برای یکبار هم که شده، به بهترین وجهی، نماینده ی این نژاد متعفنی باشیم که تقدیری ظالمانه ما را بهش منتسب کرده...ببرها برای کمک به همنوعانشان یا بدون کوچکترین مکثی هجوم می برند و یا این که به اعماق بیشه فرار می کنند. اما مساله این نیست. این که ما اینجا چکار می کنیم، مساله این است و خوشبختی ما هم در این است که اتفاقاً جواب این را می دانیم. بله در این اوضاع کاملاً مغشوش فقط یک چیز مسلّم است. این که ما منتظر گودو هستیم تا بیاد...»

در انتظار گودو – ساموئل بکت

بی نیاز از هر توضیح و حاشیه

_______________________________________________________________

افتخار می کنیم تنها تارنمای ایرانی هستیم که در این زمینه حرفی برای گفتن داریم. ایول

مسافران اتوبوس دیشب تا سریال یوزار سیف را تمام نکردند وارد اتوبوس نشدند. ایول به آنها

«... او هم موجود بدبختی ست است با وسواس های ِمخصوص ِبه خودش...»

قسمتی از نامه ی صادق هدایت به حسن شهیدنورایی درباره ی احمد فردید. از کتاب «82نامه به حسن شهید نورایی»

وی را اولین فیلسوف مدرن ایران نامیده اند. در اولین ش بحثی نیست. تا قبل از انقلاب، فلسفه در ایران به مثابه برهوتی بود که یافتن ِلنگه کفش هم در آن نعمتی و شکرش واجب. فیلسوف بودن و مدرن بودن را...نمی دانم.

این روزها گویا شاگردان دست چندمش در بلاگستان فعال شده اند و نوای سیدنا و استادنا می دهند. خلقشان و کردارشان بسی بهتر و جالب تر از استادشان نیست. پیچیده گویی، رطب و یابس بافی و سوء ظن و سانسور و ...نمونه اش شکایت تنی چند از دوستانی که به اینجا رفته اند و کامنتهایشان گرفتار تیغ تیز استبداد شده و مجروح شده یا به قتل رسیده.

من طبق عادتم گزینش می کنم به قول دوستان. چند جمله ای از آراء اولین فیلسوف مدرن ایران «سید احمد فردید» می نویسم تا با هم بخوانیم.

« تمام افکار ژان پل سارتر جز اناالحق نیست» گفتگو با مجله ی تماشا

« یونگ رفته بود به میت های دوره ی جوانی، مثل این که کسی با اسمش بازی کرده باشد. فروید یعنی خوشی و لذت. پسیکانالیز فروید انسان را به لذت و لذت پرستی می برد. من در چند کلمه این کار را کردم. یکی که کی یرکگور است که می شود گورستان. یکی از کسانی که مرگ و ترس آگاهی را در دوره ی جدید البته بدون آنکه بتواند از آن بگذرد طرح کند کی یرکگور است.»

«اعلامیه ی جهانی حقوق بشر اثری از انسانیت ندارد. آنچه هست انسان ممسوخ، یعنی نسناس است. قرده ی خاضعه]خاسئه؟[است که اعلامیه ی جهانی حقوق بشر را نوشته.»

« به طور کلی علوم انسانی، طاغوتی و اباطیل و نفس اماره است.»

« بی تقوایی فلسفه ی ملاصدراست که در آن تقوای ِقرآنی فراموش شده است.»

« ملاصدرا غرب زده ی ملایم است.»

« یک حیوان ِلا یعلم که در فلسفه ننگین تر از او نیست و او پوپر است. شروع کرده همه را رد کرده و گفته است همه ی آنها کل پردازند...اینها مارهایی هستند که در تورات آمده. اینها لویاتان آخرالزمانند.»

همه از کتاب دیدار فرّهی و فتوحات آخر الزمانی – مجموعه ی گفتارهای سید احمد فردید به کوشش محمد مددپور

بنده حرفی ندارم ولی دیدن شکل ملاصدرا با شلوار جین و عینک ریبن در کنار ژان پل سارتری که با ردا و عبا مدام اناالحق می گوید و ماری را که پوپر نام دارد با عصا کیش می کند. کلا جالب است. نیست؟

متفکران سه دسته اند که یک دسته شان فقط می بافند.

پرسیدم از حکیمی احوال ِکانت، گفتا :

« کانت با پیش کشیدن ِ قالبهای پیش ساخته ی ذهنی، تخم ِ شک را پرورش داده. ولی اگر وی در شرق پرورش پیدا می کرد و با اصول ِفلسفه ی اسلامی به اصطلاح «اُخت» می شد، هرگز زمان و مکان را قالب های پیش ساخته نمی اندیشید و فضای ِ صاف ِذهنی را با آن مقولات تیره نمی ساخت.»

قسمتی از مقاله ی جعفر سبحانی در روزنامه ی اطلاعات در جواب یکی از مقالات مجتهد شبستری

در پی نوشت 2 کتاب «هِرمِنوتیک، کتاب و سنّت» نوشته ی محمد مجتهد شبستری صفحات 274-275

 

جایی در شرق(فرض کنیم قم) – نمای ِ داخلی – یک پرورشگاه – نور در حد کم

بازیگران:

_ استاد در نقش: معلم، از بین برنده ی تخم شک، پرورش دهنده و صاف کننده ی فضای ذهنی

_ جمعی از فلاسفه ی دوران کلاسیک و معاصر اروپایی از قبیل ایمانوئل کانت، رنه دکارت، فریدریش نیچه، کارل مارکس، برتراند راسل، لودویگ ویتگنشتاین، کارل پوپر، مارتین هایدگر، ژان پل سارتر

 

استاد در حال اخت کردن دانش آموزان با اصول فلسفه ی اسلامی است. کانت در حال مرتب کردن موهایش و شکایت از اینکه هوای قم نسبت به کونیگسبرگ چه قدر گرمتر است. دکارت نیز مشغول تاملات و چرت زدن است. گاهی با خودش می گوید: «من شک می کنم، پس چه بدبختم». نیچه گرسنه ست و با سبیل هایش مشغول نشخوار است. مارکس کماکان به ایجاد انقلابی پرولتاریایی در کلاس فکر می کند. راسل نیشخند زنان مشغول یادداشت برداری ست. ویتگنشتاین قصد خودکشی دارد و این را با منطق به خودش اثبات کرده و نقضی در گزاره های آن نمی بیند. پوپر و هایدگر در حال کشیدن موهای همدیگر هستند و به هم نسبت فاشیست و لیبرالیست می دهند و سارتر دنبال بشکه ای آبجو می گردد تا برود بالای آن و سخنرانی ای درباب تعهد و اصالت وجود انجام دهد.

 

با آرزوی موفقیت برای تمام از بین برندگان ِتخم شک در دل مومنین و مومنات، حال چه بوسیله ی زنبور تریکوگراما یا پیف پاف چه با اصول فلسفه و روش رئالیسم.

 

کات

قسمت هایی از کتاب «هِرمِنوتیک، کتاب و سنّت» نوشته ی محمد مجتهد شبستری

« معنای هر متن یک واقعیت ِپنهان است که باید بوسیله ی تفسیر، برملا و آشکار شود. متن بوسیله ی تفسیر به سخن می آید.»

« انسان هر سئوالی را از روی علاقه و انتظار خاصی مطرح می کند و این علاقه و انتظار حتماً با پیش دانسته های ِوی که مقوّمات ِسئوال ِوی هستند، متناسب است.»

« کسانی در متون ِ دینی دنبال پاسخ های مربوط به علم تجربی گشتند و تفسیرهای قطوری هم با این روش نوشتند. سئوال ِنادرست طرح کردن و منتظر پاسخ ِنادرست ماندن، جز به تفسیر نادرست منتهی نمی شود.»

« اگر تفسیرهایی را که از خدا و صفات ِ او، از پیامبر و نقش ِاو در طول چهارده قرن ِگذشته در اندیشه های دینی ِمسلمانان آشکار شده، کنار هم بچینیم وآنها را مقایسه کنیم، بسیار متفاوت خواهند بود.»

« معنای واژه ها در طول ِزمان تغییر پیدا می کنند، از یک واژه در عصرهای ِگوناگون معناهای گوناگون فهمیده می شود.»

« در جوامع ِ این عصر، حاکمیت بخشیدن به ارزش های معنوی و انسانی، فقط با استفاده از روش های ِپیچیده ی بشری میسر است.»

« فقیه باید پاسخگوی ِمسائل ِعصر خودش باشد، و گرنه مقلّد خواهد بود نه مجتهد.»

« حاضر نگاه داشتن ِدین در صحنه ی زندگی ِاجتماعی به معنای ِحفظ ِ شکل سنّتی ِنظام سیاسی نیست، به معنای جاری و ساری و داور بودن ِ اصول ِارزشی ِدین در سیر زندگی ِاجتماعی و سیاسی و تحولات آن است.»

« هر فتوایی بیش از یک اظهار نظر متخصصانه نیست. فتوا یک نظر مقدس، یعنی غیر قابل بحث و انتقاد نیست. فتوای مقدس معنا ندارد.»

« متبوع بودن ِفتوا هم یک معنای ِصرفاً اخلاقی ست.»

به یکی از دوستان محترم گفته بودم که به نظر حقیر، احتمالاً لازم است که برای صدور فتوا در مسائل روز کمی هم با مسائل روز آشنا شد. آشنایی با علوم انسانی.

بیش از این توضیح دادن را صواب نمی دانم. به هزاران دلیل. متن های گزینش شده خود گویاست.

کتاب بوسیله ی انتشارات طرح نو چاپ شده و آخرین قیمت رویت شده بوسیله ی اینجانب 5000تومان است. استاد مجتهد شبستری از متفکرانی ست که مانند استاد ملکیان مورد احترام و علاقه ی بنده است.

 

آرزوی سلامتی و بهبود برای یکی از دوستان وبلاگ نویس و پدر محترم یکی دیگر از وبلاگ نویسان دارم.

*بیست و شش ساله ست. می گوید چهار فرزند از نه فرزندم در بمباران کشته شدند.

*طفلک سردش است، گرسنه است، صدای نوحه که از طریق بلندگو بغل ِگوشش پخش می شود اذیتش می کند. آن پدر مگر می فهمد؟ هیات شیرخوارگان محبّان.ِ..

*یادم نمی آید از کشورهای همسایه در هنگام بمباران حلبچه و نسار دیره و زرده و ...کسی همدردی کرده باشد. کسی می داند زندگی با ده درصد ریه یعنی چه؟

*شش ماه طول کشید شاید هم بیشتر. روزی تقریبا 5000نفر کشته شدند. به طرزی وحشتناک، وحشیانه. چه زود فراموش شدند. همان روزها. توتسی ها کسی را نداشتند تا از آنها قویاً حمایت کند و برایشان سی و پنج هزار عدد طناب بزند تا هوتویی ها را با این عمل محکوم کند.

*تعداد صندوق صدقات در خیابان چیزی حدود ده برابر سطل آشغال است.

*اگر یک نفر از مریخ بیاید از چه کسی بپرسد در این منطقه چه خبر است؟

 

جهانا چه بدمهر و بد خو جهانی / چو آشفته بازار ِ بازارگانی

به هر کار کردم تو را آزمایش / سراسر فریبی، سراسر زیانی

همه روز ویران کنی کار ما را / نترسی که یک روز ویران بمانی؟

"منوچهری"

«اکثریت ِخاموش خوب زندگی می کند، خوب می خورد و فقط همان قدر که لازم است خوب کار می کند. آنچه اکثریت ِخاموش از رهبران خود می خواهد، این است که پدرانگی کرده و البته به قدر کفایت تامینش کرده، قدری مخاطرات ِتخیّلی را هم چاشنی ِماجرا کند.» شارلی- ابدو

به نقل از کتاب «در سایه ی اکثریت های ِخاموش» ژان بودریار - ترجمه ی پیام یزدانجو - نشر مرکز - چاپ دوم - پی نوشت 2 - صفحه ی 88

این مخاطرات ِتخیلی را به قول دوستان خیلی خوب آمد. چه قدر این سطور آشناست. چه قدر وصف حال است. نهایت ِحرف زدن ما و شکستن سکوت ما، خیلی ببخشید همین زارت و زورت های وبلاگی ست. ما همان اکثریت ِخاموشیم.

 

از آن عزیزی که لینک های وبلاگ بنده را در سایت بالاترین می گذارد ممنونم. کاش حداقل به طور خصوصی برایم پیغام بگذارد. سایت بالاترین برایم فیلتر است.

حکایت اینترنت در ایران و واقعیتی دردناک و البته طنز آمیز را اینجا و بخش کامنتها بخوانید.

به فارسی هر چه زور زدم نامی برایش پیدا کنم، چیزی بهتر از این دو نشد. سگ آباد یا سگ کده. دیوانه شده ام؟ فکر(؟) نمی کنم... داگ ویل را می گویم. فیلم عجیب و غریب و با آن سبک ِخاص به  کارگردانی لارس فون تریه و هنرمندی نیکول کیدمن. بنده اصولاً دنبال انگیزه ی کارگردان نیستم. بی سواد تر از اینم که منتقد فیلم هم باشم، برداشتم بعد از میخکوب شدن در برابر این فیلم این بود. قطعه ای از دنیا. دنیا بهتر و بدتر از داگ ویل نیست، حداقل از دید من. گریس ِمظلوم و دوست داشتنی هم می تواند یک دهکده را قتل عام کند، همان طور که اهالی ِ دهکده از زن و بچه و پیر و وجوان هر کاری، دقیقاً هر کاری با گریس کردند.

بدبینی یا خوش بینی چه فرقی دارد؟ دنیا هم سگ کده ست. سگ کده ی جهانی.

«ک. با چشمهای تار شونده، هنوز می توانست دوتایی شان را نزدیک صورتش، گونه چسبیده به گونه، ببیند که عمل نهایی را تماشا می کردند. گفت: « مثل سگ! » . چنان بود که گویی شرم آن باید بیشتر از او عمر کند.»

سطر پایانی رمان ِ«محاکمه» فرانتس کافکا. استاد ما هشتاد سال قبل این ها را گفته. او زودتر فهمید که سگ کده ست اینجا. سگ کده ای از پراگ تا پنوم پن و دارفور و غزّه و تمام پهندشت آسمای نیلگون این دنیای زیبا.

سگ کده ی جهانی یعنی این که غزه شده دستاویزی برای تبلیغ اپراتور تلفن همراه تا همین الان برایم پیامک بفرستد که آهنگش را از سرویس جدیدش بخرم. نفرت آور است.

«...و اگر با تو صلح نکرده با تو جنگ نمایند، پس آن را محاصره کن و چون یهوه خدایت آن را به دست تو بسپارد، جمیع ِذکورانشان را به دم ِ شمشیر بکش، لیکن زنان و اطفال و بهایم و آنچه در شهر باشد، یعنی تمامی ِغنیمتش را برای خود به تاراج ببر و غنایم دشمنان خود را که یهوه خدایت به تو دهد بخور.» تورات – سفر تثنیه 13-14 // 20

می بینید که مجوز هم چند هزار سال قبل از آسمان صادر شده. تفسیر این آیه ی تورات هر چه باشد چیزی به نام انسانیت از آن بیرون نمی آید. خوش باوری ست اگر جنایات ِاسراییل را چیز نویی بدانیم و ارمغان استعمار و...دولت ایدئولوژیک همین است. از کوزه همان برون تراود که در اوست. حال بر ما خرده بگیرید که چرا بر طبل جدایی ایدئولوژی از سیاست می کوبیم.

این روزها مد، انسانیت است. اقتضای زمانه ایجاب می کند که امروز طرف فلسطینی ها باشیم. انگار تا دیروز در دنیا خبری نبود و امروز این جنایات اتفاق افتاده. چرا باید طرف فلسطینی ها را بگیریم؟ چون مسلمانند. اگر دولت اسراییل در سرزمینی غیر مسلمان این جنایات را انجام می داد آیا ما این همه به آن واکنش نشان می دادیم؟ این «ما» که گفتم دو بخش است. یک بخشش که ما جزء آنها نیستیم، ولی آنها جزء ما هستند. یک بخشش هم ماییم. خود ما. بر دسته ی اول هیچ حرجی نیست. اما از دسته ی دوم متعجبم که این همه مدت دیدند در چچن و دارفور و کوزوو و تبت و...چه اتفاقاتی افتاده اما دم نزدند. شما دیگر چرا؟ هم زبان و هم مسلک و هم دین بودن باعث شده الان ناراحت شوید؟ آیا این خودش نوعی نژادپرستی نیست؟ انسانیت تابع مکان و زمان و نژاد و دین شده؟ در پست منجی گرایی هم نوشتم که ریشه ی قضیه در کجاست.

رجوع به عقل، پاسداشت ِاخلاق و احترام به انسانیت، فارغ از نژاد و رنگ پوست و حتی...دین.

البته انسانیت که مُرد

زنده باد انسانیت.

« وحشتناک است که کسی که هیچکس نیست، بدون تصوری از مسوولیت و با کمک این وسائل ِوحشتناک و نامتناسب بتواند اشتباهی را رواج دهد.»

« این جا جایی ست که انسانها در کوتاهترین زمان ممکن، با ارزانترین قیمت ممکن، در وسیع ترین مقیاس ممکن از اخلاق تهی می شوند.»

این دو جمله در کتاب های فیلسوف و متفکر دانمارکی قرن نوزدهم، سورن آبو کی یرکگارد به نام «قرن ِحاضر» و «نشریات و مقالات» نوشته شده. وی نخستین کسی بود که به نوعی از خطر ایجاد شده از مطبوعات و رسانه های نوشتاری اشاره کرد. آن هم در حدود یک و نیم قرن پیش.

کی یرکگارد از این امر احساس خطر می کرد که یکسان نگری و فکر ِبی طرف ِروزنامه ها، همه ی تفاوت های ارزشی و مرتبه ای را با هم برابر می کند و دیگر چیزی آن قدر اهمیت ندارد که فردی برایش بمیرد. او از این می ترسید که روزی پیش بیاید که همه راجع به هر موضوعی بحث کنند و تصمیم بگیرند بی این که کاری کنند.

« در اختیار گذاشتن همه نوع اطلاعات ِبی واسطه در دسترس همه گان، نوعی هم سطح سازی را شامل می شود. ساحت عمومی، عالم ِبی طرفی خواهد شد که در آن همه می توانند بی نیاز به هیچ تجربه ی دست اولی یا بدون داشتن و یا حتی خواستن ِمسوولیتی، درباره ی تمام مسائل عمومی نظر و توضیح بدهند.»

« گردآوری ِاطلاعات، عمل را عقب می اندازد. وقتی آدم چیزهای بیشتری بداند نظرش نسبت به دنیا تغییر می کند و وقتی نظرش عوض شود عمل مبتنی بر آن هم باید عوض شود.»

کی یرکگارد مسیحی ای بود رادیکال، که به اعتقادات فردی توجه می کرد. وی مسیحیت کلیسا را اشرافی و فاقد معنا می دانست. از نظر وی تعهد و ایمان، به زندگی ای که رو به پوچ گرایی می رفت معنا می بخشید. با این تفاصیل نشریات را عاملی مهم در رواج پوچ گرایی می دانست.

این مقاله شرحی مختصر بر بخشی از کتاب «درباره ی اینترنت» نوشته ی هیوبرت ال. دریفوس- ترجمه ی علی فارسی نژاد- نشر ساقی است. بخش چهارم این کتاب «پوچ گرایی در بزرگراه اطلاعات» نام دارد و به شرح آرای کی یرکگارد می پردازد و آن را با مقوله ای به نام اینترنت و وب نویسی مقایسه می کند. این بخش از کتاب بر خلاف بخش های دیگر بسیار خواندنی ست.

تا به حال هیچ به تعهد در نوشتن فکر کرده ایم؟ آیا ارزش چیزهایی را که می نویسیم یا می خوانیم یا درباره ی آن نظر می دهیم را می دانیم؟ حاشا نکنیم. ما وبگرد ها همان «سایبرپانک ها» غرق در اینترنت شده ایم. ارزش مطالبمان نه به معنای آن بلکه به تعداد بازدید، کلیک و نظرات ِداده شده ست. اینترنت عرصه ای عمومی ست که ما کاربران و اعضای آن نه خیلی از آن چیزی می دانیم نه از خودمان. جامعه ای ست بر خلاف ِدیگر جامعه ها، که می توانیم در آنی پیدا شویم و آنی دیگر ناپدید شویم. طی ِمدت ِسه روز می توان از اینشتین هم در آن معروف تر شد و کمتر از آن هم فراموش شد.

شاید ما دچار همان پوچ گرایی ای شده ایم که کی یرکگارد از آن می ترسید و می لرزید.

 -----------------------------------------------------------

با نوشتن این پست امر آقای مازاریان عزیز هم اجابت شد.

منجی گروی یا «مسیانیسم» نقطه ی اوج امیدواری به فرجامی خوش در زندگی ِآدمیان است. کسانی که به آن اعتقاد دارند، فارغ از نوع گرایششان، معتقدند آنچه بدان ایمان می ورزند به حکم خدایان یا سرنوشت تاریخی مقدّر شده و معمولاً خارج از این مباحث، دلیل دیگری برای امیدواری به آینده ندارند. پیروان آن چون می خواهند مشیّت ِآسمانی یا حتی زمینی را به اجرا درآورند یا دوباره نظم جهان را برقرار کنند، ممکن است دست به خشونت بزنند.

خشونتی که ذاتی ِآن این است که ما برحقیم و مسوولیم به هدایت ِآدمیان و نجات آنان از عذاب الیم و دردناک و جاودانی ِاخروی یا پاکسازی زمین از لوث وجود نژادها یا افراد و طبقات ناپاک. اینان آینده و تاریخ را راهی پرپیچ و خم و ناشناخته و پیش بینی ناپذیر نمی دانند، بلکه برای آن ابتدا و انتها و مسیری مشخص و واضح متصورند.

آنها با قداست دادن به پیروزی ِموعود از طریق ذکر حوادث تاریخی و روایات و نیز اعمال خشونت جسمی و کلامی به منظور نیل به پیروزی، معادلات جهانی را تماماً به سود خود یا در راستای هدف خود تفسیر می کنند.

اعتقاد به منجی گروی باعث ایجاد تضادی همیشگی بین خیر و شر و نیز یک دسته بندی و مرزبندی ِمشخص و واضح میان نیکی و بدی در اذهان پیروانش شده شده و کمتر چیزی را بینابین این دو قرار می دهند. دنیا یا با ماست یا بر ضد ما. این عقیده به کسانی که در این راه دست به عمل می زنند و نیز در تفسیر تمامی پدیده های روی کره ی زمین تلاش می کنند، کمک بسیاری می کند. زیرا که سازگاری ِمناسبی برای این اعمال و تفاسیر با عقایدشان می یابد.

تقدّس امر مبارزه و اعتقاد بی چون و چرا به حقّانیت ِآرمان ِمنجی گرایی هر گونه شک و شبهه ای را درباره ی فرجام کار و هزینه و فایده ی آن بی ارزش و بی رنگ می کند. حتی اگر افراد در این راه مطمئن شوند که از راه های عقلانی راه بجایی نخواهند برد، راههای غیرعادی را در پیش خواهند گرفت.

منجی گروی یا تاریخی گری فقط خاص پیروان ادیان ابراهیمی نیست، بلکه گروههای ماتریالیست و فاشیست هم به آن اعتقاد دارند. هیتلر و هوادارانش در پروژه ی مخوف «راه حل نهایی» یا (Endlösüng) فجایعی را به بار آوردند که با هیچ درکی انسانی و عقلانی نمی توان آن را تفسیر کرد جز شناخت دقیق عقایدی که آنها به آن ایمان محکمی داشتند. کمونیست های شوروی سابق نیز در راه برپایی دیکتاتوری پرولتاریا و حکومت طبقه ی کارگر بر دنیا و حذف سرمایه داری و ترویج مرام اشتراکی، دست به تصفیه های خونین و برپایی استبدادی وحشتناک در آن سرزمین پهناور زدند. مشخص است که جنگ های خاورمیانه در نیمه ی دوم قرن بیستم بر سر چه بوده. وجود دولتی به نام اسراییل هم از همین عقاید منجی گروی ناشی شده و نکته ی جالب این که مخالفان اصلی این دولت هم عقایدی منجی گروانه دارند و خارج از این حوزه ی مباحث اختلاف کمتری را می توان مابین آنها ذکر کرد.

من در بررسی این عقاید به این تضاد بسیار واضح برخورد کردم که البته بعد از آن در کتاب «فقر تاریخی گری» کارل پوپر هم بدان رسیدم که اگر فرجامی برای این دنیا وجود دارد و معتقدان به آن مطمئنند که این امر قریب الوقوع است و راه گریزی هم از آن نیست، دیگر چرا این همه خشونت؟ مگر قرار نیست منجی ای از آسمان بیاید و پیام ملکوت را به ما ابلاغ کند و زندگانی ما را نیک سامان گرداند و...چرا برخی از طرفداران چنین منجی ای مهربان و نیکو و چنین فرجام خوشی، این چنین ناروادار و تند خویند و همیشه آرزوی نابودی همه به جز خودشان را دارند؟

به اعتقاد من منجی گروی توجیهی برای حق حکومت کردن است. کسی از آینده چیزی نمی داند و اگر تاریخ را مشی الهی بدانیم درک آن بنا به تصور ادیان برای ما ممکن نیست.

شاید بتوان به آینده جهت داد و مسیر تاریخ را تا حدی مشخص کرد. می توان حداقل، آینده را انسان دوستانه تر کرد با حذف خشونت با احترام به جان و خرد انسان.

«پژوهش ِتاریخ هیچگونه خودکامگی را برنمی تابد.» ارنست بلوخ

گویا شخصی در مقاله ای عبدالکریم سروش را با مارتین لوتر مقایسه کرده. لوتر را رهبر اصلاح ِدینی در اروپا می نامند. فرقه ی پروتستان بوسیله ی لوتر و کالون بوجود آمده ست. عبدالکریم سروش سر سلسله ی روشنفکران ِ به اصطلاح دینی در ایران است. این که هدف سروش هم تشکیل جنبشی مانند پروتستان در اسلام و مذهب شیعه ست بر من معلوم نیست. در این زمینه هم فعلاً نظری ندارم.

اما نکته ی قابل ذکر اینجاست که گویا خطایی و لغزشی تاریخی در این میان اتفاق افتاده. لوتر یک کشیش بود و به مسیحیت تعصّب داشت. تا جایی که در منابع تاریخی خوانده ام، وی نیز در قساوت و بی رحمی و عدم تساهل دست کمی از پیشینیان خودش یعنی کلیسای کاتولیک نداشت. نهضت پروتستان تا قبل از دوره ی روشنگری و رواج تساهل و احترام به عقاید انسان ها، دارای آنچنان سابقه ی درخشانی نبود. لوتر هم به مانند دیگران دغدغه ی قدرت داشت و در حکومتی که در حوالی آلمان ِفعلی تشکیل داده بود، دادگاههای تفتیش عقایدی مانند کاتولیکها برپا می کرد و از آزار و تعقیب و شکنجه و زندانی کردن مخالفان ِفکری ِخودش ابایی نداشت.

تنها حکومت و سرزمینی که در آن زمان یعنی دوران قبل از سده ی هجدهم و عصر روشنگری، اندکی آموزه های اومانیسم و انسان دوستی را رعایت می کرد، پادشاهی هلند بود. دیدیه اراسم از معروفترین فیلسوفان ِآن روزها با تلاشی وصف ناپذیر، دگراندیشان را از سراسر اروپا به هلند دعوت می کرد تا در این سرزمین ِتقریباً امن به تفکر و نگارش ِعقاید خویش بپردازند. البته که انتشار آن عقاید در هلند هم به آسانی امکان پذیر نبود.

اراسم نامه ای به لوتر نوشت و او را به صلح و تفاهم دعوت کرد. قسمتی از پاسخ ِغضبناک ِلوتر (اصلاحگر دینی) را به اراسم می خوانیم:

« حسرت خوردن را متوقف کن، از تلاش برای مداوا کردن ِبیماری های ِعالم دست بردار، این جنگ، جنگ ِپروردگار ما خداوند است. او آن را آغاز کرد، او آن را برقرار می دارد و هیچگاه متوقف نمی سازد تا آن زمان که همه ی دشمنان ِکلام او همچون سرگین ِحیوانات، لگد کوب ِگامهای ِما شوند. »

صلح طلبی در اروپا و نیز در دنیا نتیجه ی تلاش ِاومانیست هایی مثل اراسم و تامس مور است. مارتین لوتر نخستین ضد اومانیست بزرگ دنیا بود. لوتر رسما اعلام کرده بود : « انسان فضله ای ست فروافتاده از مقعد کائنات.»

لوتر چنین بود که نوشتم. قصد مقایسه ی ارزشی و خوب و بد ندارم، ولی آیا عبدالکریم سروش را می توان با او مقایسه کرد؟ در عوض مستفیض شدن از تاریخ شفاهی و افواهی و نقل قول های «فلانی گفت» بهتر است تاریخ را از منابع اصلی خودش مطالعه کنیم و به عقلمان رجوع کنیم.

منابع در ادامه ی مطلب .


» ادامه مطلب