تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی



*روی میز کتابخانه نوشته بود : « به احترام پهلوی شکسته ی حضرت فاطمه از نوشتن شماره برای انتخاب همسر خودداری کنید. »

*روی میز بغلی یک عدد شماره ی تلفن نوشته بود با اسم و شهری که در آن سکونت داشت. می شناختمش. دیدم که خوابیده ست و موبایلش روبرویش. شماره اش را گرفتم از خواب برخاست و سریع موبایلش را برداشت. من هم قطع کردم. دیدم شماره ی من را گرفته. گوشی را خاموش کردم. دوباره خوابید و دوباره گرفتم. این بار خیلی سریع بیدار شد. چند بار تکرار کردم تا رفت. از چند شماره ی ناشناس زنگ زد. کرکس پیر که این شکلی گول نمی خورد. چند مدتی این کار را می کردم تا ناامید شد. ترم هم تمام شد و به شهرستانش رفت.

به نظر شما کار من غیر اخلاقی یا ضد اخلاقی بود؟

بین گزاره ی اول و گزاره ی دوم مطمئنا دنبال ارتباطی می گردید. خب بگردید.


دلا دیدی که خورشید از شب ِسرد / چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان، گلرنگ و گلخون / جهان دشت ِشقایق گشت از این خون

نگر تا این شب ِخونین سحر کرد / چه خنجرها که از دل ها گذر کرد

ز هر خون ِدلی سروی قد افراشت / به هر سروی، تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو* است / دلا این یادگار خون سرو است

با صدای گرم و دلنشین محسن نامجو

تقدیم به مختاری، پوینده، شریف و میرعلایی و تمامی جان باختگان ِآزادی

دهه ی فجر تمام نشد؟ مناسبت ها این روزها مثل پیتزا می مانند. هی کش می آیند. امروز برایم پیامک تبریک دهه ی فجر آمد.


*تذرو بر وزن سمند مرغی ست مرگ نیاندیش. گفتیم شاید برای دوستان سئوال پیش بیاد.

 

A را یک مسلمان فرض کنید B را یک مسیحی. یا اولی را یک شیعه و دومی را یک سنی. زیاد مهم نیست.

A چیزی می گوید. B قبول نمی کند و چیزی می گوید. A هم B را قبول نمی کند. در ادامه A دلیل می آورد. B هم دلیل می آورد. در بر همان پاشنه می چرخد. امید چندانی به نتیجه گیری نیست. مگر این که یک طرف در علم کلام تبحر داشته باشد یا بحث را منحرف کند یا طرف مقابل دسترسی به دلایل کافی نداشته باشد (فرض می کنیم دلیلی هست و او نمی داند). مخصوصاً اگر بحث بر سر یک موضوع خاص باشد مثل خاتمیت. تقریباً نمی توان گفت حق با هر دوست. احتمالاً حق با یکی ست. حق که می گویم یعنی این که بالاخره باید بر اساس دلایل مربوط به بحث ِ خودشان یک نفر محق باشد و محق بودن هر دو نفر متناقض نماست. هر دو طرف ِبحث، خود را کاملاً آزاد اندیش هم می دانند.

نکته ی مهم دیگر اینجاست که اگر بنا بر اتفاق ثابت شود که حق مثلاً با A است، محال ممکن است که B قبول کند و بر عکس. گاه ممکن است کار به اعمال خشونت آمیز و حداقل تهدید برسد. البته این حالت در زمانهای قدیم بیشتر بوده و الان تصورش کمی خنده دار است.

A در جایی می تواند حرف خود را بهتر به کرسی بنشاند که قدرت به سمت او متمایل باشد و بر عکس. در جایی که قدرت به سمت هیچ کدام میل نکند، بحث این دو تقریباً بی نتیجه ست. نتیجه را می توان دو نوع تعبیر کرد.

در آخر این که از درون بحث این دو نمی توان فهمید که، چه کسی چه می گوید و از بیرون هم نمی توان قضاوت کرد. چرا؟ چون به غیر مذهبی ها اصلاً مربوط نیست.

ضمن احترام به روح پرفتوح مرحومان برتراند راسل و آلفرد تارسکی و نیز استاد دکتر علی پایا که مقادیر زیادی از اکنونم را مدیون ایشانم.


« تنها یک موجود است که بهره مند از وجود است، پدیده هایی نظیر زلزله از دیگر مقتضیّاتِ ظهور او در این هستی است. وقتی من و ما از پیش ِخود استقلالی نداشته باشد و صرفاً ظهوراتی از خدای بی صورت و وجود لابشرط باشند دیگر چه جای ِگله و شکایت از این که پدیده ای مثل زلزله برای من و ما شر آفرین بوده است؟»

چند جایی از سید حسین نصر خوانده ام که وی اساساً و از بنیان با تکنولوژی مخالف است، چه مظاهر تکنولوژی مثل ماشین و ماشینیسم، چه مبدا تکنولوژی و استفاده از طبیعت و اختراعات و فنآوری و...ریشه این مخالفت را نمی دانم. به هر حال هر تفکری می تواند ابراز شود، جای شکایت هم از این نمی توان داشت که این حرف را نزن. اما سئوال من از نصر و طرفدارانش این است که اگر با یک سرماخوردگی ساده به دیار باقی بشتابیم بهتر است یا ...؟ این چه تکنولوژی شرآفرینی ست که با زلزله ی هفت ریشتری اش در ژاپن خون از دماغ کسی پایین نمی آید ولی خفیف تر از آن در بم چند ده هزار نفر* را یکجا به کام مرگ می فرستد؟ آیا جناب نصر الان می تواند آن قصر زیبا و امکانات و آسودگی و... را در ینگه ی دنیا ترک کند و برود میان بیابان یا در قلب جنگل و دور از هر نوع تکنولوژی زندگی کند؟ نصر از صبح تا شام با دستاوردهای تکنولوژی زندگی می کند، مصرف می کند، سود می برد و به عمر خود اضافه می کند و حتماً شکر خدای را به جا می آورد.

نمونه هایی دیگر هم در کشورمان موجود است. پشت رایانه می نشینند، از اینترنت و برق و وبلاگ و ورد و فتوشاپ و موبایل و ماهواره و سی دی و دی وی دی و سایر محصولات ِتکنولوژی ِجنّی و شیطانی استفاده می کنند و با همانها به همانها فحش می دهند.

جمله ی بالایی از سید حسین نصر نیست، متنی از یک کتاب عرفانی ست. این هم مدلی دیگر از بی اعتنایی به دنیا و مافیهاست. بله می توان سیل و زلزله و طاعون را خوش خوشانه صورتی از ظهور خدای بی صورت و لامکان در دنیای فانی و گذرا نامید و حول این نتیجه گیری ها مستانه سماع کرد و چرخید و چرخید و ...منتهی تا وقتی که چنین مقدراتی را از نزدیک نبینی.

ضمن احترام به شخصیت والا و تفکرات جناب سید حسین نصر.

* تعداد تلفات این حادثه ی دلخراش دقیقاً معلوم نشد. بنا به مصالح ملی لابد. حتماً همان مصالحی که در آن ساختمانها بکار رفت.


«خیال دارم یک چیز وقیح و مسخره درست بکنم که اَخ و تف باشد به روی همه، شاید نتوانم چاپ بکنم، اهمیتی ندارد و لیکن این آخرین حربه ی من است تا اقلاً توی دلشان نگویند "فلانی خر بود".»

صادق هدایت – هشتاد و دو نامه به حسن شهید نورایی – نامه ی 27

این چیز وقیح و مسخره کتاب معروف «توپ ِمرواری» ست. نکته ی جالب برای من این بود که این کتاب را از کتابخانه ی دانشگاهمان گرفتم. در هانوفر آلمان چاپ شده بود. مسئولین اگر می دانستند این چه کتابی ست مطمئنا نابودش می کردند. به هر حال از همان خط اول، هدایت بد و بیراهایش را شروع کرده.

کاری با محتوای کتاب و قضاوت ارزشی ندارم و استقبال خواندگان ایرانی را ملاک ارزشی آنچنان درستی نمی دانم. به کشوری که امثال بامداد خمار و تاجه ی خاجدار* و ... به چاپ بیستم و بالاتر می رسد امید زیادی به آن نمی توان بست. مهم این است که تا حد زیادی می فهمم منظور هدایت از این که توی دلشان نگویند "فلانی خر بود"چه بود، این حسی ست که من هم با نوشتن برخی کامنتها و برخی پستها به آن می رسم. یکی از خوبی های وبلاگ برای من همین موضوعه. و گر نه مدتها پیش بود که اینجا را تعطیل کرده بودم و به سراغ نان و ماست و کتاب و چای خودم رفته بودم.

* اسم درستش را می دانی؟ اِ تو هم خوانده ای؟ آفرین

«مذهب روح دنیای ِفاقد روح است، صدای ناله ی محرومان و ستمدیدگان است، تریاک و دردکُش* ِتوده هاست که برای تسکین ِدردها و آلام خود به آن پناه می برند. لیکن اعتیاد به آن موجب فراموشی ِستم و محرومیتی می گردد که در آن به سر می برند.»

کارل مارکس- به نقل از مصاحبه ی میشل فوکو با روزنامه ی لوموند درباره ی وقایع سال 57 در ایران با تیتر «ایران، روح یک جهان بی روح» از کتاب «خِرد در سیاست» تالیف،گردآوری و ترجمه ی مقالات از ع.فولادوند. انتشارات طرح نو

حتماً شعار معروفی را که به کمونیست ها نسبت می دهند شنیده اید. «دین افیون توده هاست.» جمله ی بالایی دقیقاً چیزی ست که مارکس گفته. یکصد و پنجاه سال پیش. مارکس برخلاف تعابیر یک سویه و غالبا اشتباهی که از آثار و تفکراتش می شود، آنچنان ضدیتی با دین نداشت**. اگر به جمله دقت کنید متوجه می شوید که تحلیل و تاویل آن این است که دین آرامش دهنده ست، منتهی آرامش دهنده ای که اگر فقط برای آرامش بدان پناه ببری معتادت می کند و باعث می شود نفهمی دور و برت چه خبر است. حساسیتت نسبت به ظلم و ستم کمتر و کمتر شود. اشکال بسیار به جایی که عبدالکریم سروش هم به برخی علمای حوزه گرفت.

به نظر من، مارکس به افیون از جنبه ای مثبت نگاه کرده و انتقادش به بی حرکتی و سکون ِناشی از استعمال زیاد آن است، برای مثال می توان هند را ذکر کرد که تقدیر گرایی شدید هندی ها باعث شده به اختلاف طبقاتی با نگاهی بی تفاوت بنگرند و کمتر فقیر و بی خانمانی در هند به این فکر بیفتد که شاید این فاصله ی طبقاتی منشائی غیر از سرنوشت او دارد.

در آخر این سئوال را می پرسم که آیا گناه ِکفر و بی ایمانی به مراتب بدتر و سنگین تر از اعمال زور و اجبار به آدمیان است؟

*Pain-killer در زمان ِمارکس تریاک یا همان افیون خاصیت داروی داشت و بیشتر توسط پزشکان تجویز می شد. اعتیاد مزمن به تریاک از گذشته میان جوامع شرقی رواج داشته و البته بیشتر و بیشتر هم شده. در اروپای زمان مارکس اعتیاد رایجی از نوع تریاک وجود نداشت. اگر متن را باز هم در بستر تاریخی و جغرافیایی تاویل و تفسیر کنیم، معنای جمله ی مارکس را بهتر و بهتر می فهمیم. این روش تفسیر را دور هرمنوتیکی می نامند.

** البته در ماتریالیسم دیالکتیکش دین و مذهب جایی نداشتند.

***این روزها احتمال می دهم دستگاه ریموت کنترل تلویزیون ما کار نمی کند. هر چه تکمه های کانال ها را فشار می دهم تغییری نمی کند. همه دارند تبریک می گویند و خوشحالند و خاطره می گویند. حال تلویزیون شما چطور است؟

**** به قول یکی از دوستان، بندبازان از طناب لذّت برند و من از اِطناب.

I

-          الو! پتروشیمی بیله سوار؟

-          بله؟

-          با آقای میرفندرسکی کار داشتم. پتروشیمی بیله سوار نیس مگه اونجا؟

-          مرگ! خوبی محمدرضا؟

II

-          الو! سازمان مبارزه با محیط زیست؟

-          اشتباه گرفتید آقا.

-          ببخشید پس یک مقدار از اون داروی تقویت ریزش مو رو بفرستید به این آدرس، یادداشت کنید...

-          آقا شما مث اینکه حالت خوش نیس. مزاحم نشو.

-          ای بابا منم محمدرضا

-          اَه... آخه مرتیکه هنوز آدم نشدی؟ الان تو که دیگه باید...

III

-          الو! سازمان جمع آوری سگهای ولگرد؟

-          واق!

-          عموجان! گوشی رو بی زحمت بده صاحابت.

-          واق واق!

-          خوبه حداقل تو تنها کسی هستی که دقیقاً می دونی منم.

 

با خوندن پست قبلی گویا ناراحتتون کردم، امیدوارم با نوشتن گوشه هایی از شوخی هام جبران کرده باشم.

سی سال شد. سی ساله که پدرم مُرده. نفس می کشه، راه می ره، حرف می زنه، ولی مُرده. سی ساله که پدرم در این دنیا هیچ کس رو نداره. سی ساله تمام فامیلش رفتند از اینجا، برادر و خواهر و بچه هاشون، دوستان، آشناها. البته اونا زنده ن. اونایی هم که موندن الان مُردن. مثل پدرم.

دستاورد یعنی توقیف ِنود درصد از تمامی اموال. دستاورد یعنی این که هنوز هم بترسی چیزی به نام خودت باشه، حتی یک خط تلفن و موبایل. دستاورد یعنی نداشتن دسته چک و امضاء. دستاورد یعنی از صفر شروع کردن در سن 47 سالگی برای بار دوم. دستاورد یعنی سی سال پیش میانگین سن ِاعتیاد کمی کمتر از شصت سال بود و الان حدود هیجده سال.

دستاورد یعنی زندگی با پدری که چهارسال قبل از این که دنیا بیای با مرده هیچ فرقی نداشت بلکه حتی...

بهمن ِخونین جاویدان

کانت اولین کسی بود که این باور را قبولاند که دین مبتنی بر اخلاق است نه اخلاق مبتنی بر دین. پایه های اخلاق کانتی هنوز تقریباً ثابت است. شوپنهاوئر اخلاق کانتی را به بوته ی نقد می برد. او جوهر درونی را که کانت «چیز (شیء) فی نفسه» می نامید را قبول نداشت و همه چیز را از دیدگاه ِخواست و اراده(Will)می دید.

به نظر او انسان زندانی ِخواست و اراده است و همه ی انسانها توانایی خروج از این قفس را ندارند؛ زیرا اکثر آنها مقهور میل ِ به زندگی اند، میلی که هم به سان ِغریزه ی محافظت از خویشتن متجلی می شود و هم به سان ِغریزه ی جنسی.

جالب است که او قبل از داروین این حرف را زده : « در طبیعت ما در همه جا شاهد جنگ و مبارزه و پیروزی و شکست هستیم. این جنگ در دنیای حیوانات به نحو معنی دار تری رخ می دهد.»

او به کانت خرده می گرفت و می گفت که هر فرد برای این که از رنج برهد دیگری را آزار می دهد. شوپنهاوئر البته کانت را بسیار محترم می داشت و بر این عقیده بود که که روشنگری ِکانت نقطه ی عطفی در مقدرات فکری انسان مدرن است و اندیشه ی انسان را به سمت دگرگونی عظیمی برد.

شوپنهاوئر از هگل و طرفدارانش نفرت زیادی داشت. از پیچیده گویی و پیچیده نویسی هگل بیزار بود و عقیده داشت هگل شخص مهمی نیست و با این طرز بیانش مهم شده اشت. نثر شوپنهاوئر بر خلاف هگلی ها بسیار زیبا و ادیبانه بود.

منبع کتاب شوپنهاوئر و نقد عقل کانتی نوشته ی رامین جهانبگلو

پی نوشت:

*گویا یک ساله شده ایم در این وبلاگ و خبر نداریم. اولین وبلاگی ست که یک سال در آن دوام آوردم. فعلا هم هستیم اینجا مثل قلعه نویی. خدا رو شاکرم، بازی بازی خوبی بود، تیم مقابل هم خوب بازی کرد. البته امام زمان کمکمون کرد.

**در مورد آرتور شوپنهاوئر اگر سئوالی دارید از مترجم آثارش، دوست عزیزم آقای ولی یاری بپرسید. اگر جواب نداد به خودم بگویید، احتمالاً زبان همدیگر را خوب می فهمیم.

***با تشکر

 

آرتور شوپنهاوئر متفکر تاثیر گذار بر نیچه، ویتگنشتاین و فروید بوده. نثر او بر خلاف بیشتر فلاسفه ی هم عصرش ساده و روان است. انتقاد او به فیخته، شلینگ و هگل برای داشتن زبانی پیچیده بوده.

شوپنهاوئر علت درد و رنج موجود در جهان را «خواست ِزندگی» می داند که از نظر او جوهر اصلی این جهان است. وی بر این عقیده بود که جهان تصور ماست و آنچه تصور را فراهم می سازد، فرد است. او تحت تاثیر فلسفه ی هند بوده و دارای دیدی بدبینانه است.

« جهان همچون آونگی ست که از راست به چپ میان رنج و ملال در نوسان است.»

او بر خلاف لایب نیتس که عقیده داشت این دنیا بهترین ِدنیاهای موجود است، پاسخ می دهد که این دنیا بدترین دنیاهاست و بدتر از این مطلقا غیرممکن است.

«اگر هم خدایی باشد که بتواند این دنیا را سامان بدهد، قلب او از منظره ی جگر خراش ِشوربختی آن اندوهگین خواهد شد.»

با یکی از دوستان ِجدید داشتیم بر سر یک سری مسائلی... حال بماند، صحبت می کردیم، بحث به عرفان جدید و کابالا و اکن کار و...کشیده بود. در مورد حجاب حقیقت در تفکر هایدگر و فرق آن با حجاب حقیقت در عرفان صحبت می کردیم، ناگهان بغل دستی که او هم از دوستان است و تا آن موقع مشغول موبایل بازی اش بود گفت : «آره منم با این حجاب تو اسلام مشکل دارم. نه آیه ای هست نه حدیثی. یعنی چه آخه...؟»

جوابهایتان را خواندم. اما اول ندای خداوند بعد از دو روز (شخصاً وقتش را نداشت به یکی یکی تان خطاب کند و من ِحقیر را مامور یک ابلاغ کلی نمود) :

خداوند فرمود کسانی را که نظر بنده را چشم بسته قبول کردند سرزنش می کنم، زیرا که بالاترین و بهترین ابزارها را در اختیارشان قرار داده ام تا تدبیر و تدبر کنند و کسانی را که به آن ابزار یعنی عقل اعتماد کردند و بر همان نظر قبلی خود ایستادند، می ستایم، چون «حقیقت»* را قربانی هیچ فرجامی و تبعاتی نکردند. درود خدا بر حقیقت جویان. تبعاتی در کار نیست آنها که گفتند 5 هم خطایی نکردند.

توضیحی هم بد نیست بدهم. در دو پست متوالی ِعقل و ایمان+ و + درباره ی ابراهیم نبی نوشتم و کتاب ترس و لرز کرکگور. ببینید دوستان تیتر نوشته ی قبلی این بود: آنک، امتحان. امتحان الهی می دانید چگونه است؟ امتحان الهی این نیست که این جزوه را بخوان، این نیست که آن را از آنجا بردار اینجا بگذار. به امتحان الهی نمی شود و شاید نباید با دیده ی عقل و منطق نگریست. ایمان به خدا آنچنان با عقل در یک راستا نیست. اسبی چموش است به این راحتی سواری نمی دهد. ایمان مستلزم نوعی شوریدگی ست. راکب و مرکوب هر دو شوریده سرند. چه بسیار کسانی که با عقل و منطق و همین استدلال هایی که شما بنده را با آن نوازش فرمودید به دنبال اثبات خداوند رفتند و حیران ماندند. برخی به پوچی رسیدند و عقل را زیر سئوال بردند برخی نیز خدا را. غافل از این که تصمیمشان از اول نادرست بوده. انتظار نابجا سوال نابجا روش نادرست جواب نادرست.

_______________________________________________

*خود من، البته بر این اعتقادم که حقیقت گونه ای خطاست که نمی توانیم آن را رد کنیم. یادتان باشد من پوپری هستم. جواب من تا زمانی که عقل به این نتیجه برسد که 4 است 4 است. اگر به این نتیجه برسد و اثبات شود که 5 می شود بدون درنگ و ناراحتی می پذیرم.

فرض کنید (خواهش می کنم شلوغ نکنید و فقط فرض کنید)، که الان ندایی از طرف خداوند به شما می گوید که 2+2=5 و جوابی که تا قبل به آن اعتقاد داشتید نادرست است. خدا به شما دو روز فرصت می دهد تا این کلام را بپذیرید و گرنه تبعات ِمخالفت با آن بر گردن خودتان است.

گفتم فرض کنید. پس فرض می کنیم که آن ندا، ندای ِخداوند بوده و لابد باید به فرمانش گردن نهاد. پس از دو روز جواب شما چیست؟

خواننده گرامی نظر صادقانه ی خود را اگر با دلیلی و توضیحی همراه است به صورت نظر در این پست بنویسید.

از همه دعوت می کنم در این باره لطفاً جواب بدهند.

دو، سه روز بعد یک پست در این باره خواهم نوشت.

معنا و معنویت هر دو از یک ریشه اند. واژه به خودی خود، چند حرفی ست که به هم چسبیده ست. این معنای نهفته در آن است که به واژه روح می بخشد و کاربردش را معلوم می کند. معنا هدف می آورد، اگر چه خود شاید یک وسیله باشد. معنویت همان معنا داشتن ِزندگی ست.

کسی چه می داند فرجام ما چیست؟ چه کسی دیده؟ پیشگویان؟ پیامبران؟ بیشتر از انذار و تبشیر چیزی بوده؟ آن که می گوید فرجامی نیست چه؟ حق با اوست؟ چرا؟ چه کنیم؟

زندگی می کنیم چه بخواهیم چه نخواهیم. همه که نمی پرسند. معدودی می پرسند. معنا ولی برای آنهایی که نمی پرسند هم هست.

دنیای جالبی نمی شود اگر همه به سمت پوچی بروند. زنده ایم که چه کنیم؟ رنچ پایان پذیر و آخر هم هیچ. لذت پایان پذیر و آخر پوچ؟ ما معمولاً می میریم.

اگر کسی به این حقیقت( از نظر خودش) رسید که زندگی معنایی ندارد نباید آن را به بقیه بگوید؟ یا برعکسش اگر کسی به این حقیقت رسید که زندگی معنا دارد حتماً باید به بقیه بگوید؟

دومی ها همه گفتند. اولی ها گاهی گفتند، گاهی نگفتند، گاهی هم بقیه را به شک انداختند.

معنا نباشد چه کنیم؟ لابد بهتر است در انتظار باشیم. گودو یا مهدی اسمش خیلی مهم نیست.

البته یکی هم مثل من با چیزهای دیگری به زندگی اش معنا می دهد. طنز و رندی یا همان معنای دقیق ترش: مسخره بازی و لودگی.

 

البته می گویند دولفین ها هم می خندند. پنگوئن و دولفین از موجوداتی هستند که بر عکس انسان، بسیار دوستشان دارم.

وارد تالاری شدم. تالاری طولانی و روشن. سرهای بریده فراوانی از هر دو سوی داخل ویترین هایی تمیز و بلورین قرار داشتند. ناگهان صدایی دلنشین و آرام، زمزمه کنان طوری که براحتی آن را می شنیدم گفت: « سرت را از تن جدا کن!» گفتم : «چگونه؟» گفت: « دو دستت را زیر چانه ات قرار بده و به طرف بالا اندکی فشار بده بدون درد و ناراحتی سرت جدا می شود ؛ آنگاه سرت را درون یکی از قفسه های این ویترین ها بگذار و بعد هر کجا می خواهی برو.» گفتم :« چرا؟» گفت: « این قانون تالار است. تا به حال کسی از آن تخطی نکرده.»

آرام از در بیرون رفتم. خواب نمی دیدم؛ لبخند می زدم.

 

تقدیم به خوآن بوش نویسنده ی دومنیکنی و استادنا و سیدنا، فرانتس کافکا و مرحوم بیژن نجدی.

اولین داستان کوتاهی که نوشتم. شاید آخرینش باشد. قانونی نیست که بگوید داستان نویس شو.