
یک سال دیگر هم گویا گذشت. خواستم مفصل بنویسم، اما گفتم بهتر است استراحتی کند این آشیانه. دست و دل و ذهن نمی رود چیزی بنویسد. ما که مثل نشریات و روزنامه ها نیستیم ویژه نامه بدهیم. به بخت ِنو در سال ِنو هم از اول عمرمان اعتمادی نداشتیم، بل اگر هم داشتیم از دست دادیم. حسرت خوار نیستیم اما امیدی* هم نداریم. امید با آزادی آبش توی یک جوب نمی رود. اگر می خواهی آزاد باشی امید را بگذار در کوزه...
اولین وبلاگی ست که یک سال و بلکه بیشتر در آن ماندم و کوچ نکردم و احتمالاً باز هم بمانم. حسن این ماندن یافتن دوستانی چون آب ِروان بود.
نمی شود مطلب پایانی سال را بنویسم و از دو دوست تشکر نکنم. یکی مرغ شاخسار طرب روز بنده بود دیگری مهتاب دل اندوهگین شبم. اگر حضور هر روزه ی این دو دوست ِجان نبودند، ادامه ی این زندگی برایم سخت تر بود. خودشان می دانند و الان بعد از خواندن ِاین مطلب لبخند می زنند. لبخندتان مستدام.
از شما دوستان گرامی هم پوزش می طلبم که نتوانستم آنگونه که بایسته ی جبران محبتتان است ... کاش توانسته باشم اندکی با مزخرف گویی هایم، شادتان کرده باشم. کاش.
سال نو بر تمام دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی مبارک.
این خرقه که من دارم، در رهن ِشراب اولی / وین دفتر بی معنی، غرق ِمی ِناب اولی
چون عمر تبه کردم، چندان که نگه کردم / در کنج ِخراباتی، افتاده خراب اولی
از همچو تو دلداری، دل برنکنم آری / چون تاب کشم باری، زان زلف ِبتاب اولی
چون پیر شدی حافظ، از میکده بیرون آی / رندیّ و هوسناکی، در عهد شباب اولی
*گفتیم امید نداریم چرا داریم خوبش را هم داریم، بالاخره همدیگر را دیدیم. دو نیمه ی سیب؟ دو جان در یک روح؟ یک روح در دو جان؟ شبیه ترینها در بلاگستان از لحاظ فکری؟ همه ی اینها؟ چه می دانم قدیمی ترین دوست وبلاگی را دیدیم دیروز. آی چه خوش گذشت. آی بر ما حسودی کنید.








