تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی



یک سال دیگر هم گویا گذشت. خواستم مفصل بنویسم، اما گفتم بهتر است استراحتی کند این آشیانه. دست و دل و ذهن نمی رود چیزی بنویسد. ما که مثل نشریات و روزنامه ها نیستیم ویژه نامه بدهیم. به بخت ِنو در سال ِنو هم از اول عمرمان اعتمادی نداشتیم، بل اگر هم داشتیم از دست دادیم. حسرت خوار نیستیم اما امیدی* هم نداریم. امید با آزادی آبش توی یک جوب نمی رود. اگر می خواهی آزاد باشی امید را بگذار در کوزه...

اولین وبلاگی ست که یک سال و بلکه بیشتر در آن ماندم و کوچ نکردم و احتمالاً باز هم بمانم. حسن این ماندن یافتن دوستانی چون آب ِروان بود.

نمی شود مطلب پایانی سال را بنویسم و از دو دوست تشکر نکنم. یکی مرغ شاخسار طرب روز بنده بود دیگری مهتاب دل اندوهگین شبم. اگر حضور هر روزه ی این دو دوست ِجان نبودند، ادامه ی این زندگی برایم سخت تر بود. خودشان می دانند و الان بعد از خواندن ِاین مطلب لبخند می زنند. لبخندتان مستدام.

از شما دوستان گرامی هم پوزش می طلبم که نتوانستم آنگونه که بایسته ی جبران محبتتان است ... کاش توانسته باشم اندکی با مزخرف گویی هایم، شادتان کرده باشم. کاش.

سال نو بر تمام دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی مبارک.

 

این خرقه که من دارم، در رهن ِشراب اولی / وین دفتر بی معنی، غرق ِمی ِناب اولی

چون عمر تبه کردم، چندان که نگه کردم / در کنج ِخراباتی، افتاده خراب اولی

از همچو تو دلداری، دل برنکنم آری / چون تاب کشم باری، زان زلف ِبتاب اولی

چون پیر شدی حافظ، از میکده بیرون آی / رندیّ و هوسناکی، در عهد شباب اولی



*گفتیم امید نداریم چرا داریم خوبش را هم داریم، بالاخره همدیگر را دیدیم. دو نیمه ی سیب؟ دو جان در یک روح؟ یک روح در دو جان؟ شبیه ترینها در بلاگستان از لحاظ فکری؟ همه ی اینها؟ چه می دانم قدیمی ترین دوست وبلاگی را دیدیم دیروز. آی چه خوش گذشت. آی بر ما حسودی کنید.

 

سال که تمام شد بهتر است سلسله گفتارهای ما در اخلاق هم تمام شود. نکند که بشویم مثل برخی ها و به زورگویی بیفتیم. بهتر است موعظه گران هم بازنشستگی داشته باشند و استراحتی و فراغی و گوشه ی چمنی و...(حذف به قرینه ی سانسور)*

قرار نبود نتیجه بگیریم. قرار بود نگارنده بتازد به کسانی که اخلاق را فقط و تنها فقط در دین معنا می کنند و بس. فکر کنم تا حدی از پسشان برآمدم. همین کافی ست. به قول صادق هدایت نوشتم تا نگویند فلانی خر بود. گویا دوستان عزیز هم در مقام مقابله برآمده اند که امیدوارم ختم به خیر شود. برادر سید عباس من قصدم را بارها نوشتم. قرار نبود اینجا نتیجه گیری شود یا دستگاه اخلاقی جدیدی ارائه شود. این ها مخصوص وزارت فرهنگ و ناموس و غیرت و ارشاد است نه من نوعی.

برسیم به گزاره های مغشوش:

* آقای قاسم فام نکته ی بسیار به جایی گفتند. بله دین داران حساسیتشان نسبت به ظلمی که بر بی دینان یا غیر همدینان می رود گویا کم شده. چرا؟ نمی دانم. بهتر است جامعه شناسان تحقیق کنند.

* تکنولوژی در ایران (باقی کشورها را نمی دانم) تا حد زیادی باعث کمرنگ تر شدن موازین اخلاقی شده. تلفن همراه، اینترنت، اتومبیل و... کارکردهای غیر اخلاقی شان گاهی بر کارکرد اصلی شان می چربد.

* سئوال می کنم. خیر خواهی برای مردم بهتر است یا کاستن از درد و رنج آنان؟ ما مگر خیر همه حتی خودمان را می دانیم؟

* دیگری را دسته کم نگیرید. اخلاق در حداقلی ترین تعریفش یعنی لزوم رعایت دیگری. اخلاق اگر قرار باشد عام باشد بهتر است شامل تمام مکاتب فکری و عقیدتی و... باشد.

* همان طور که در ادیان، سنگسار و ... است سفارش به نیکی هم شده. ما که نفهمیدیم حرف حسابشان چیست.

* خسته شدم از بس تایپ کردم و پاک کردم. به دلایل بسیار این بحث را می بندم از بس خود سانسوری کردم حالم از خودم بد شد.

___________________________________________________

* دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. فرض کنید آجیل و چای و...به قول دوستان سیگار هم که نمی کشی پس به چه امیدی زنده ای؟

منبر و موعظه ی امروزم از دو پست قبلی هم درهم برهم تر است. به قول آن شاعر معروف : «قصدم آزار شماست».

آیا کسی این امر را قبول دارد که دین را یک امر تاریخی و جغرافیایی بدانیم؟ البته این گزاره تا حدی قابل قبول است که خداجویی فطری ست. البته نظراتی مانند «توهّم» در آثار فروید و «ناخودآگاه ِجمعی» ِ یونگ و... را نمی توان به راحتی رد کرد یا از کنار آن به سادگی گذشت. هر دینی با دستگاه اخلاقی ِخودش در یک منطقه ی جغرافیایی ِ خاص پدید آمده و در یک تاریخ مشخص. مثلاً اسلام 1400 سال پیش در شبه جزیره ی عربستان و اکنون در مناطقی مشخص رواج دارد. این طور می شود نتیجه گرفت که شمای ِنوعی بر اساس یک جبر جغرافیایی و تاریخی در ایران ِقرن پانزدهم هجری متولد شده اید که مسلمانید و مثلاً اگر هزار سال پیش در جزایر لانگرهانس به دنیا آمده بودید، اساساً نمی دانستید اسراییل غاصب است یا نه؟

اخلاق ِدینی، یعنی اخلاق بر پایه ی دین هم به نوعی اسیر جبر جغرافیایی و تاریخی ست.

مثلاً می گویند ادیان پیام برادری را بهمراه خود دارند. هر وقت می گوییم برادری*، خواسته یا ناخواسته 50 درصد جامعه را حذف می کنیم. نوع نگاه به زنان، دچار جبر تاریخی ست.

یکی از مهمترین مبانی ِاخلاق، لزوم قبول «دیگری» ست. از دیگری یک بار پیش تر ها گفته بودم. ما به تنهایی نقطه ی پرگار وجود و مرکز و کانون ِهستی نیستیم، حتی اگر جزء استعدادهای درخشان باشیم و...دیگران هم وجود دارند و ارتباط انسانی در قبول ِدیگری معنا می یابد. ادیان در زمینه ی قبول ِدیگری به نگر من نا روادار ند. یا من یا هیچکس. من یعنی من ِ متدین و دیگری یعنی نامتدین به دین ِمن. احکام نامتدینان هم به روشنی مشخصند. اخلاق کجای این احکام قرار دارد؟ «سعادت اخروی» و «رضایت خدا» با «ارزش جان» و «کرامت انسانی» و... چه رابطه ای دارند؟ اگر بگوییم این احکام فقط در آن زمان جاری بودند و لزومی ندارد یک ملحد را امروزه به قتل رساند، این نوع تفسیر هم به راحتی این امر را که احکام اخلاقی ِادیان بر اساس وقایع تاریخی شکل گرفته اند ، تقویت می کند. مرجع و منبع ِاین اخلاق کجاست؟ اگر منبعی ماورایی داشته باشد، لابد می توان به خوبی و محکمی از آن دفاع کرد و حتماً به نوعی ست که می توان با استفاده از آن در طول تاریخ دچار تناقض نشد. ولی گویا این طور ها هم نیست.

قبول ِدیگری به عنوان ِفردی مشخص و به قولی اتیکت دار، بحث ِرعایت را به دنبال دارد. خوشبختانه در مورد رعایت هم قبلاً نوشته ام و لذا خواننده ی عزیز از اطناب و روده درازی بنده در این پست می تواند فارغ شود.

این پست هم ناتمام باقی می ماند. لازم به ذکر است که برخی خوانندگان ِگرامی احساس کرده اند بنده از چیزی دفاع می کنم یا به چیزی حمله می کنم**. البته بهترین دفاع به قول مربیان ِفوتبال، حمله ست. ولی...قصدم آزار شماست.

___________________________________________________________

 

*این شعار کذایی در انقلاب فرانسه و به تبع آن انقلاب مشروطه هم سر داده شد. حریّت، اخوّت، مساوات. با درود به روان ِپاک آزادیخواهان و شهیدان ِمشروطه.

** به هر حال باید قبول کرد که نمی دانیم اخلاق چیست یا حداقل کمتر می دانیم. آنان که می دانند هم گویا فقط می دانند.

به قول یکی از دوستان، صحبت کردن درباره ی اخلاق هم الزام اخلاقی ای نمی آورد. بله موافقم، بنگرید به صدا و سیما لطفاً. جامعه ی دین زده و اخلاق زده و دین آلوده و خدا زده ی ما نمونه ی بارزش. باز هم پست را بدون منطق ِخاصی و با استفاده از گزاره هایی بی ربط و با ربط ادامه می دهم.

فرمودم (؟) که پایه ی اخلاق دین نیست. یعنی اگر اخلاق یک پایه داشته باشد، الزامی نیست پایه ی آن دین باشد و بس. خب اگر چهار پایه باشد چه؟ من دین را پایه ی پنجم ِصندلی ِاخلاق می نامم، شما را نمی دانم.

داستایوسکی در فصلی از کتاب «برادران کارامازف»* از قول یکی از شخصیت های کتاب نوشته : «اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است.» ، سلاووی ژیژک متفکر رادیکال معاصر در مقاله ای کوتاه و جذّاب این نکته را پرسش و چالش کشید و با ذکر اتفاقاتی که امروزه در اقصا نقاط جهان به وقوع می پیوندد، نتیجه گرفت که اگر خدا هم باشد همه چیز مجاز است.

دو فصل از کتاب بسیار خوب «معمّای مدرنیته» تالیف بابک احمدی، به اخلاق مرتبط است. فصل اولش مدرنیته و فلسفه ی اخلاق نام دارد. از جایی شروع می کند که دخترکی هشت ساله به نام آرین گلشنی به بیرحمانه ترین شکل توسط پدر و نامادری اش مضروب و مجروح شده و سپس در بیمارستان...احمدی در ادامه، گفتگوهای ایوان و آلیوشا در برادران کارامازف را شرح می دهد و این که حد و مرز امر اخلاقی کجاست و قانون و اخلاق دینی چکاره است. وی با تشریح آراء متفکران درباره ی اخلاق، البته ما را بیشتر و بیشتر سردرگم و گمراه می کند که بالاخره امر اخلاقی چیست و چه سازمانی و چه دستگاهی دارد. مرز امر اخلاقی و غیر اخلاقی کجاست؟ از سرمشق ها و پارادایم ها و سیستم های اخلاقی می گوید و سر آخر نتیجه می گیرد که هر کسی برای خودش و اخلاق خودش. البته از نویسنده انتظاری نباید داشته باشیم که این معضل ِهزاران ساله را حل کند.

ما هرگاه به مصیبتی گرفتار می آییم یاد اخلاق می افتیم. به معنای دقیق تر، هرگاه یک امر غیر اخلاقی (البته از منظر خودمان) را مشاهده کردیم، آوای وااخلاقا سر می دهیم. البته که روشنایی روز را وقتی درک می کنیم که شب فرا رسیده. گریزی از این نیست.

این که می گویند یک نفر با اخلاق است یعنی چه؟ با برخی از تعاریف اخلاقی حتی می توان میز و صندلی را هم موجودات اخلاق گرایی دانست**. به هر حال دست از پا خطا نمی کنند. شخصاً (حال نمی دانم درست یا نادرست) به وظیفه ی اخلاقی معتقد نیستم***. این که یک فرد حتماً وظیفه دارد اخلاق را در هر شرایطی رعایت کند و به دیگران هم بگوید رعایت کنند. با این که در بین تمامی متفکران، ایمانوئل کانت را بسیار می پسندم و به نوعی از اخلاق کانتی معتقدم باز این موضوع برایم قابل هضم نیست که چرا باید این بار سنگین را به دوش بکشم؟ البته این پرسش، پرسش خطرناکی ست. کلاً اندیشه ی انتقادی کمی خطرناک است. یک تیغ دولبه ست که همیشه لبه ی تیزترش متوجه ی خودمان است.

احتمالاً شما از من سردرگم تر شده اید. در پایان این پست، این قاعده ی اخلاق ِکانتی را که بدان معتقدم می نویسم شاید کمی بحث جهت دار شود.

«طبق هیچ قاعده ای رفتار نکن، جز آن قاعده ای که در عین حال خودش را برای موضوعش در مقام یک قانون عام قرار دهد.» ایمانوئل کانت – بنیاد مابعد الطبیعه ی اخلاق

 

دامنی گر چاک شد در عالم «رندی» چه باک؟ / جامه ای در نیکنامی می باید درید

 

پی نوشت:

* کتاب را نخوانده ام. در ایام نوروز می خواهم بخوانم. داستانش را می دانم.

** مثال مزخرفی ست. همین الان فهمیدم.

*** دست نگه دارید نزنید. معتقد نیستم با مخالف هستم خیلی فرق دارد. من وظیفه ی اخلاقی و انسانهای اخلاق گرا را بسیار دوست دارم.

عده ای معتقدند دین و اخلاق با هم نسبت مستقیمی دارند، عده ای هم می گویند نه. این میان عده ای هم معتقدند پایه ی اخلاق بر دین استوار است و نتیجه می گیرند که بی دینان الزام خاصی برای رعایت اخلاق ندارند. عده ای هم مانند من و برخی دوستان با این نظر مخالفند و حداقل به صحّت ِآن مشکوکند.

در وبلاگ ِاین روزها فعال شده ی آقای دشتی این دو گروه یا دو عقیده به دوئل فراخوانده شده اند. نگارنده بیشتر از این که اهل دوئل باشد، اهل پاتک زدن و تک تیراندازی ست. رند ها دوئل نمی کنند. کرکس ها زیاد هم اهل مبارزه نیستند، مخصوصا اگر شیخ قبیله شان هم باشند. بی مزه بازی بس است، برسیم به بحث. مطابق معمول افاضات خودم را بدون نظم و ترتیب ِمنطقی می نویسم. باشد که درسی باشد برای آیندگان:

·          تاریخ ادیان را که مرور می کنیم وقایعی را پیدا می کنیم که در آن اخلاق را به سختی می توان تشخیص داد. گردن زدن هفتصد نفر در یک روز، جنگهای صلیبی، حملات محمود غزنوی به هند، زنده زنده خوردن مخالفان توسط عمّال شاه عباس صفوی، یازده سپتامبر و حملات گروه وهابی القاعده، حملات اسراییل به غزّه و... وقایعی هستند که حداقل در یک سمت آن دین نقش بسیار پررنگی دارد.

·          حال منظور از دین چیست؟ با دست ِباز و سخاوتمندانه، دین را اسلام یا مسیحیت و یا یهودیت قرار می دهیم و بودا و کنفوسیوس و... را خارج از این دایره ی به اصطلاح وسیع قرار می دهیم. پس فرض می کنیم دین یعنی ادیان ابراهیمی و بر این فرض پیش می رویم.

·          کماکان سخاوتمندی را ادامه می دهیم و داستان ِتعلیق امر اخلاقی و ذبح فرزند توسط ابراهیم را خارج از این حیطه قرار می دهیم و آن را جهش از اخلاق به سمت ایمان می نامیم، هیچ کدام از ما ابراهیم نیستیم. با این دو شرط زندگی کمی شیرین می شود.

·          ادیان ابراهیمی مخصوصاً اسلام و مسیحیت اصرار خاصی بر خاتمیّت دارند و به نوعی از تاریخی گریHistoricisme دچارند. معتقدند تاریخ حتماً کرانمند است و پیروان آن به منجی اعتقاد دارند و نیز لزوم گسترش دین ِخود در سطح جهان چه بوسیله ی تبلیغ، چه جهاد و...

·          نکته ی مهم و قابل تامل ِدیگر، رفتار با «دیگران» در یک جامعه ی دینی ست. مطابق نصوص دینی، اهل کتاب(آنهایی که دینی غیر از دین اسلام دارند و دینشان توسط سنّت دینی، معتبر و مقبول تشخیص داده شده) با دادن جزیه و با برخی محدودیتها از قبیل منع تبلیغ و...می توانند به زندگی ادامه دهند، اما غیر متدینان «اهل کفر» شناخته شده و سرزمینشان «دارالحرب» نام دارد و در هر حالتی به جز دو سه روز که فرصتی ست که «اَمان» خوانده می شود خونشان مباح است. یعنی براحتی می توان آنها را بدون هیچ الزام اخلاقی ای کشت.

·          باور به جهاد، باور به نهی از منکر و باور به خاتمیّت و پایان تاریخ بدون توجه به تبعات آن در زندگی روزمره به نوعی شاید غیرمستقیم این گزاره را که اخلاق بر پایه ی دین است ضعیف و ضعیف تر می کند. چه کنیم که دین هم تقریباً بر همین باورها نشسته. اسلام و مسیحیت بدون خاتمیت و گسترش و تبلیغ و نهی از منکر و... به قول خود متدینین غذایی بیمزه و حتی تلخ است.

·          من در این پست فقط به صورت سلبی این گزاره را که اخلاق حتماً برپایه ی دین است به نقد کشیدم. این سلسله پست ها ادامه خواهد یافت و و عوامل تقویت کننده ی آن عبارتند از علاقه ی بنده به این مباحث، مطالعه ی بیشتر، گفتگوی متقابل در قالب کامنت با شما عزیزان و البته وقت کافی برای تامل بیشتر است. وقت کافی ای که دیروز هنگامی که دو ساعت در خیابان پیاده راه می رفتم داشتم و به اینها رسیدم.

ما در زمینه ی فلسفه ی اخلاق مطالعه مان خیلی کم است و بیشتر ادعا می کنیم. اخلاق موضوعی ست در فلسفه که بر خلاف زیبایی شناسی، زبان، سیاست و... در آن یک امر ذهنی و سوبژکتیو به حیطه ی عمل وارد می شود و در زندگی روزمره ی ما نقش پر رنگی دارد. اخلاق را هم دریابیم.

*بر عکس نهند نام زنگی کافور


یک لحظه دست نگه دارید. یک لحظه تامل کنید. دمی فارغ شوید از قیل و قال و حال و مال. کودکی با درد به دنیا آمده. درد می کشد. کودک است، تقاص چه گناهی را پس می دهد؟ ما هم کودک بودیم و لابد سالم و بازیگوش. او نمی تواند بازی کند، بدود، بخندد. درد می کشد. وظیفه ی ما چیست؟ تعهد اهل قلم؟ قیام پابرهنگان؟ اصلاحات؟ توسعه؟ مدیریت بر جهان؟ نظم نوین جهانی؟ پروژه ی مهدویت؟

او نه غاصب است نه آواره. نه مرتد است نه دهری ست و نه از راه بدر رفته و غافل. نه نادان است و نه تجاهل می کند. کودک است. با درد جانکاه ِسرطان به دنیا آمده.

هر کجا هستید، هر که هستید، اگر این پست را می خوانید، تقاضا می کنم حتی اگر با اندکی فکر کردن هم که شده به این کودکان بی گناه و شاید بدشانس کمک کنید.

نمی دانم هدف از آفرینش چیست. اگر هم بفهمم و بدانم هم، هیچگاه نخواهم فهمید که هدف از این گونه به دنیا آمدن چیست؟

آی اخلاق گراها ! آی دلسوزان بشریت ! کودکان مبتلا به سرطان را دریابیم.

سپاسگزارم

از لحاظ ریاضی خودت را بکشی ده بر سه بخش پذیر نیست، یعنی هست ولی نمی توان نشان داد. زبان ریاضی (شاید فعلاً) گویا نیست. مثلاً می توان گفت 3.3  و روی اعشار عدد 3 یک خط افقی گذاشت و گفت سه و سه دهم دوره ی برگشت. ولی بازهم معنایی افاده نمی شود. گویا نیست. تکرار عدد سه تا ابدالدهر ادامه دارد و پایانی بر این اعشار نیست. تا بی نهایت را هم نمی توان منطقاً تصور کرد.

اما نظریه یک قله است و عمل یک دشت است. در عمل یک نوار پارچه ای به طول ده سانتی متر را بردار و به راحتی به سه قسمت مساوی تقسیمش کن. حال بگو اندازه ی هر کدام چه قدر است؟ توانستن در عین نتوانستن.

به همین راحتی. باز بگویید فلسفه پیچیده ست، کار هر کس نیست، فلسفه فلان است. دیدید که فلسفه و منطق کم آورد و یک نجّار و یا یک خیاّط به راحتی مسئله را حل کردند. مسائل زندگی هم آنگاهی ارزش دارند که در عمل بتوان به کار برد و گرنه باد هوا...نظیر آنچه در این وبلاگ می وزد.

لینک وارده:

راویان اخبار و طوطیان شکر شکن حکایت کنند که در دانشگاه آزاد اراک یک سخنرانی انجام شده که بسیار امیدوار کننده ست. 

یره محسن تو دیگه چرا؟ ها؟ یره با توام د ِداش.

بسی رنج بردیم در این سال سی. یره تو که دیگه ما دهه ی شصتی ها رو می شناسی. یره رفتی سان فرانسیسکو و برای اونا سه تار زدی و خوندی. ما شنیدیم و بغض کردیم، اونا شنیدن و خندیدن. آره خندیدن هم داره یره.

روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی. روز لکه ی آب شور چشمت بر روی غلط دیکته. روز استرس ِحمل کردن کیفی حامل نمره ی نوزده. روز حسرت ِیک بارفیکس در ذهن ِلاغر بازو. روز فهمیدن نتیجه ی فوتبال دیروز از اخبار نصفه شب امروز. روز اعصاب ندارم. روز ساکت باشید. روز انتظار برای برفک تلویزیون به امید رهایی. روز دوره ی اشکانیان و صفویان.

روزی که رفت بر باد، روزی که ماند در یاد.

یره محسن اونا چی می فهمن وقتی می گی از آسمان میکروفن می بارید جبراً. شاید اندکی بفهمن معنای روزی که یقه از فرط ایمان چرک بود / روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود، کرک بود*.

در جامعه و ذهن فانتزی نسل هفشتم بچه های ِمهاجران ِینگه ی دنیا کی می فهمه تو دهه ی شصت «ما» چی کشیدیم؟ حتی این ور آبی ها هم نمی فهمن. ما سوختیم، خیلی ها می گن طلایی شدیم، ولی خودمون می دونیم که سوختیم.

 

___________________________________________________________________

*تمامی ایهامات و ابهامات موجود در متن را شخصاً در صورت تمایل شما یک به یک توضیح خواهم داد. دوست ندارم کسی اینجا را ترک کند و بگوید هیچ نفهمیدم. جملاتی که بصورت ایرانیک تایپ شده از متن ترانه ی «دهه ی شصت» از محسن نامجو برداشته شده.

 


کتابی ست که در یک سال پس از انتشار، تا جایی که دیده ام به چاپ هفتم رسیده. احتمالاً برخی از دوستان وبلاگی هم آوازه اش را شنیده اند. «جهان ِهولوگرافیک» نوشته ی مایکل تالبوت، ترجمه ی داریوش مهرجویی (بله همان کارگردان معروف)، انتشارات هرمس. هرمس ناشری ست که در زمینه ی اندیشه و فلسفه کتاب های درخوری منتشر می کند. البته اگر کتابهای ِقطب ِعالم اقطاب، اوتادنا مولانا دوکتور پروفوسور رضا داوری را نادیده بگیریم*.

بگذریم، بحث بر سر متافیزیش (همان متافیزیک) است. تا هفتاد صفحه ی اول کتاب از کوآنتوم و لیزر و هولوگرام و اینشتین و بوهم و... بحث می کند که البته بسیار مفید، جذاب و خواندنی ست. اما خواننده دقیقاً بعد از این بخش های ابتدایی در دام مهلکی می افتد که اگر کورکورانه و بدون اطلاع قبلی و با سرسپردگی وارد بحث شود در پایان کتاب وارد حیطه ای می شود که خطرهاست در آن. البته که شرط اول قدم آن را که مجنون بودن است لابد داشته.

ما ایرانی ها اصولاً عاشق این مباحثیم. به متافیزیک ( که آخر نفهمیدم یعنی چه؟)، عرفان آپارتمانی، فلسفه ی روح، جنّ و پری، بساط مارگیری، مدیتیشن، کف بینی، فال قهوه، تخت ِمیخ دار، راه رفتن روی هوا، پیشگویی و... خیلی علاقه نشان می دهیم، دوست داریم علمی و البته بی طرفانه بحث کنیم. کلی هم از عمّه و دایی و نواده ی پسری ِهشت پشت آن ور تر فکت (Fact) می آوریم که بله، اتفاق افتاده، من دیدم، من شنیدم، بریم بپرسیم و غیره.

پشت ِجلد کتاب نوشته شده :« با خواندن ِجهان هولوگرافیک، با جهانی روبرو می شویم که هر ذرّه ی آن ویژگی های کل آن را در خود دارد و خواننده ی ایرانی بسیاری از مفاهیم متافیزیکی را که ریشه در فلسفه و عرفان شرق دارد، در قالب زبانی روشن و امروزی بازمی شناسد.»

بعید است نیازی به توضیح داشته باشد، خود گویاست. اما خب من اگر نگویم می ترکم. در این کتاب با جهانی روبرو نمی شویم، بلکه تعداد زیادی خاطره از شمن ها و جادوگرهای سرخپوست و هندی و استرالیایی را می خوانیم که با مباحث اولیه ی کتاب که بیشتر برپایه ی عدم قطعیت و فیزیک کوآنتوم است، ارتباطی حتی متزلزل هم ندارد. مهم این بخش آخر جمله است که اعترافی ست بسیار واضح. یعنی مارگیری و جنّ و پری را در قابل زبانی امروزی...

تعداد زیادی از ما ایرانی ها نزده و بدون مطرب می رقصیم، نخورده مستیم. حالا بیاییم این مباحث را بدون هیچ پشتوانه ی علمی و فکری یک باره مطالعه کنیم و از فرداست که دیگر...

متافیزیک و عالم ِغیب اگر هم وجود داشته باشند، بعید است بصورت علمی ثابت شوند. من نظرم را می گویم و تعصبی هم ندارم. در طول هزاران سال، فرضیه ها تبدیل به نظریه شده و نظریه ها ثابت و محکم شده اند. ولی به محض این که مدتی گذشت، فرضیه ی جدیدی می آید و نظریات ِمحکم و مستدل قبلی را باطل می کند و برجای آن می نشیند و این قصه ادامه دارد. اگر بخواهیم مفاهیم ماورایی و حتی مذهبی را علمی کنیم که خیلی ها این تلاش را انجام دادند و می دهند، در صورت ابطال ِتئوری های علمی، آن ساختمان ِزیبا و شیک و منطقی و علمی ِمتافیزیک و مذهب مان هم فرو خواهد ریخت، که این انهدام و ویرانی اثرات بسیار مخربی بر روح و روان ِپیروان آنها خواهد داشت.

______________________________________________________________________

* خودم هم هنوز نفهمیدم چرا با امیر قلعه نویی، رضا داوری، آرش میر اسماعیلی، رحیم پور ازغدی، جلال آل احمد و حمید استیلی این قدر خصومت شخصی دارم.

** این یادداشت و کلاً حرفهای بنده را متون مقدس ندانید. البته این روزها متون مقدس هم امنیت ندارند. بنده ذاتاً عادت دارم هر جدّی را به شوخی بگیرم. یادتان باشد رند بودن نگارنده را.

‌Breaking News:

بنا بر آخرین اخبار واصله شیخ اصلاحات به همراه شیخ لیبرال دموکراتها (کرکس پیر) به طور همزمان وارد شهر گرگان شده اند.

 

این روزها در یک مسافرت کاری هستم. امکان نظر دادن به پستهای جدید دوستان برایم مقدور نیست ولی آنها را می خوانم.

از لطف شما سپاسگزارم


« انسان قادر به توضیح ِکامل ِپدیده ها نیست و هر گونه پیشرفت علمی در واقع بیش از پیش گستره ی جهل بشر را نشان می دهد. رویکرد ما به قصد شناخت جهان باید رویکردی خاضعانه باشد.»

« در اقتصاد متمرکز، برنامه ریز به هیچ روی قادر به جمع آوری ِاطلاعات ضروری و مفید در جامعه به منظور تخصیص مطلوب منابع نیست.برنامه ریزی در بهترین حالت تنها می تواند براساس اطلاعات بسیار محدود صورت گیرد، از این رو کارایی و بازدهی آن بسیار ناچیز است.»

« حکومت، مستلزم به محدود کردن ِقدرتهای قانون گذاری، به رسمیت شناختن ِحقوق غیرقابل تفکیک ِفرد و تجاوز ناپذیری ِحقوق ِانسانی ست. تنها اصل اخلاقی ای که تاکنون توانسته است رشد مداوم یک تمدن پیشرفته را ممکن سازد، اصل آزادی فردی بوده است.»

« مجبور کردن ِافراد تنها زمانی پذیرفتنی ست که در خدمت ِخیر عمومی باشد، اما مساله اینجاست که تعریف دقیق ِخیر عمومی بسیار مشکل است و هرکس ممکن است آن را به نحوی تفسیر کند.»

« همواره آن کسی که در نظر جمع گراست، در عمل از عقل ِفردی ستایش می کند و می خواهد تمامی نیروهای جامعه تابع مدیریت ِیک روح ِواحد حاکم بشوند. در حالی که آن کسی که فردگراست به حقوق ِعقل ِفردی آگاهی دارد، از آزادی به عنوان وسیله ی تضمین ِهر چه کامل تر توسعه ی روابط متقابل ِمیان افراد حمایت می کند.»

فرازهایی از سخنان فریدریش فون هایک، فیلسوف و اقتصاد دان ِلیبرال

The Problem of God ” by John Courtney Murray , 1964 , pp.86-121

ترجمه توسط هدایت علوی تبار – فصلنامه ی فلسفی، ادبی، فرهنگی ارغنون – سال سوم – شماره ی 11 و 12 – پاییز و زمستان 1375- دوره مجلّد چاپ دوم 1383- ص 400-435

نام مقاله : انسان بی خدای عصر نوگرایی (مدرنیسم) و عصر فرانوگرایی (پست مدرنیسم) نوشته ی کشیش جان کورتنی موری

* ما در این عصر (مدرنیسم) با دو نوع انسان ِبی خدا مواجه می شویم. اولی انسان ِبی خدای ِآکادمی که می خواست جهان را بدون خدا بفهمد و تبیین کند و منظورش از «جهان» عبارت بود از طبیعت، انسان، تاریخ و جامعه. دومی انسان ِبی خدای ِبازار. محرک الحاد او این بود که می خواست بدون خدا به سعادت و رفاه ِدنیوی برسد. البته این تبیین بسیار ساده و ابتدایی ست که برای مثال جنبه ی سیاسی مساله را نادیده می گیرد.

* در دوره ی قرون وسطی، سنّت عقلی در واقع سنّتی عقلی – ایمانی بود (سنت آگوستینی) و فهم عقلی در صورت تایید مسیحیت اعتبار می یافت. در چنین سنّتی عقل از این که به نتایجی الحادی برسد خودداری می ورزید.

* در سنّت ِآگوستینی جهان چیزی از خدا دانسته می شد و ارزش آن در این ویژگی بود. اما در دیدگاه توماسی ِجدید، جهان نظامی کاملاً متمایز از خدا و خود مختار بود و باید بوسیله ی عقل و اصول فلسفی بررسی می شد.

* خیانت به سنت آگوستینی هنگامی روی داد که نوگرایی ، میان عقل و ایمان جدایی انداخت و سپس نتیجه گرفت که فقط یک نوع حقیقت عقلی و یک روش برای رسیدن به آن وجود دارد.

* از طریق روش شناسی ِعلمی نمی توان به چیزی که نشانه ی وجود خدا باشد رسید.

* مشکل ِالحاد جدید این مساله بود که چرا خدایی که در واقع وجود ندارد در ذهن بشر موجود است. در منطق نوگرایی به آسانی این مشکل حل شد. از آنجا که عقل و ایمان دو قلمرو ناسازگار روح اند، خدا نمی تواند هیچ ارتباطی با قلمرو عقل داشته باشد؛ بنابراین باید او را به قلمرو تخیل منتقل کرد.

* اگر ماده گرایی ِدیالکتیکی به معنای مارکسی آن به عقیده ای جزمی تبدیل نشود، می تواند به نتیجه ای خداپرستانه برسد و الزاماً به نتیجه ای الحادی منجر نمی شود.

* بت پرست در تایید وجود خدا درنگ به خود راه نمی دهد. بنا به شهادت ِحکیم قوم بنی اسراییل، بت پرست در جستجوی خداست و شکی ندارد که می تواند او را بیابد.

* لااَدری گری از روی یاس و ناامیدی ست. او می گوید جستجوی خدا بیش از اندازه پرمخاطره و خارج از توانایی من است.

* انسان ِتماشاخانه (توضیح مفصلش در کتاب آمده، منظور انسان از منظر سارتر و کامو)، جهان ِمصیبت بار را نه با بدبینی و بدگمانی نسبت به بشر، بلکه با همدردی و دلسوزی برای او مشاهده می کند. او دنبال فهم و تبیین ِجهان نیست بلکه صرفاً می خواهد آزاد باشد، خود را رهایی بخشد و بفهمد.

اینها فقط گزیده های بسیار مختصر و فشرده بود. اصل مقاله به صورت مفصل و منسجم و کاملاً بی طرفانه و بدون هیچگونه طعن، لعن و نفرین و ترغیب، تشویق و تمجید، توسط کشیش کاتولیک کورتنی موری نوشته شده. اگر علاقه مندید در دوره ی چاپ شده ی مجله ی ارغنون که در بالا ذکر شده موجود است. شاید در سایتها هم موجود باشد، بنده تلاشی برای پیدا کردنش انجام ندادم

----------------------------------------------------------

این هم لینک مطلب به لطف یکی از دوستان گرامی.

هوگو چاوز گفته که حقیقت در ونزوئلا پیروز شد. پس فرض می کنیم حقیقتی وجود دارد و در ونزوئلا پیروز شده. حالا بر علیه چه کسی و کدام ضد حقیقتی بر ما معلوم نیست. البته زیاد هم مهم نیست.

یکی از مهمترین عوامل پیدایش و مانایی ِآزادی و برابری در یک جامعه، وجود دموکراسی* ست. دموکراسی در ذات ِخود، دارای یک سری مبانی و اصول است. یکی از اصول ِآن مبارزه با استبداد فردی (اتوریته) ست. استبداد فردی یعنی حکومت یک شخص به مدت زمان نامحدود و دارای قدرت نامحدود و کلی چیزهای بی حد و مرز دیگر. دموکراسی با تعیین ِمدت ِحکمرانی، اصل تفکیک ِقوا، نظارت بر اجرای قوانین و تعیین ِحد و مرز قدرت ِحاکمه از پیدایش و شکل گیری و گسترش ِاستبداد تا حد زیادی جلوگیری می کند. البته این ها یک سری حرفهای کلی و سطحی ست ولی شاید تکرار آن خالی از لطف نباشد.

هوگو چاوز** در ونزوئلا قانونی را به رفراندوم گذاشت و با اکثریت 54% به تصویب(؟) رسانید که معنای کلی تصویب این قانون، برداشتن حد و مرز زمانی در کاندیداتوری ریاست جمهوری و باقی پست هایی ست که در آنها انتخابات نقش تعیین کننده دارد مثل شوراها، مجلس و غیره. با تصویب این قانون بود که وی گفت امروز حقیقت در ونزوئلا پیروز شده.

زمانی مارکس می گفت: «قدرتمندترین افکار در هر دورانی، افکار قدرتمندان است.» امروز در ونزوئلا هم حقیقی ترین حقیقت، همانی ست که چاوز می گوید.

اتفاقی که امروز در ونزوئلا افتاده لگد محکم دیگری بر پیکر نحیف ِدموکراسی در کشورهای نفت زده و نفت آلوده بود. متاسفانه تا سقط شدن این بیمار رنجور و بینوا دیر زمانی باقی نمانده.

_______________________________________________________________________

*دموکراسی واژه ایست که مردم دنیا از شنیدن آن دچار حالت تهوع می شوند. (به نقل از یکی از قدرتمندترین افراد در دوران ما)

**رییس جمهور کشور نفتی، دوست، برادر و هم پیمان ِما در برابر آمریکای جهانخوار پفیوز. ونزوئلا آن قدر کشور مهمی ست که در ایران هفته ای یک هواپیما به آنجا پرواز می کند و ما در آنجا تراکتور می سازیم.

نکاتی که در پست قبل مورد توجه بنده بود:

* نوشتن هر چیزی روی میز یک مکان عمومی، یک کار ضد اخلاقی ست. شخصاً متنفرم.

* لابد می شود برای امر دیگری به جز انتخاب همسر شماره نوشت که به مقدسات(؟) هم احترام گذاشت.

* نمی فهمم نوشتن شماره بر روی میز یعنی چه. آن چه ... ی ست که بخواهد با این شخص حتی همکلام شود.

* خوابیدن در کتابخانه. بی نظیر است. زیاد هم اتفاق می افتد. گاهی یواش آخر وقت می گویم «تهران جا نمونی.»

* گوشی بنده سه سال است روی حالت ویبره تنظیم شده. کمتر کسی صدایش را شنیده. برخی در کتابخانه حتی وقتی موبایلشان زنگ می خورد، همانجا حرف هم می زنند. اگر فکر می کنید با تذکر دادن چیزی را متوجه می شوند، اشتباه کرده اید. تا به حال ندیده ام شخصی در مکان عمومی دستگاه مشترک مورد نظرش را خاموش کند.

* بیشتر افراد (همه به جز من و شاید یک نفر دیگر) در کتابخانه ی شهر «درس» می خوانند. به کسانی مثل من مانند یک غریبه و مزاحم یا یک عقب مانده و خارج از موضوع و به قول ادوارد سعید Out of place نگاه می کنند. مجبورم کتابهایم را پنهان کنم تا کسی نفهمد من مطالعه ی غیر درسی می کنم.

* گیر سه پیچ دادن ِآن شخص محترم به شماره ی بنده. متوجه نشدم از کجا حس کرد که شاید من به نوعی لیاقت نقش آفرینی در زندگی آینده اش را می توانم داشته باشم.

* در محلی که کسی (تقریباً همه و من هم) نمی فهمند کتابخانه محلی ست برای... و نه برای ...(مثلاً شیطنت و شوخی) اخلاق کجا قرار دارد؟

 

پست مربوط:  یک آزمون ِاخلاقی واقعی و بغرنج اگر نظری دارید آنجا بنویسید.