تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی



* دُردانه ی یکی از ثروتمندان و البته نزول خواران و زمین خواران و همه چیزخواران ِشهرمان بر اثر ترکیدن ِمحموله ی پلاستیکی حاوی مقادیری شیشه و کراک درون امعا و احشایش در زندان فوت کرد. تشییع جنازه و ختم و یادبود و بزرگداشتی گرفتند این هوا. دارندگی و برازندگی و کور شود هر آنکه... فقط من نمی دانم این ملکوت چه گناهی کرده که آن مرجع والا مقام رفته آنجا، این دردانه هم دو روز است عروج کرده و آنجاست. اوضاع گروتسکی ست. شاید هم می خواستند بنویسند هپروت نوشتند ملکوت.

* برای جمعی کشاورز شالیکار و باغدار صحبت از کرامت انسانی، دانشجوی ستاره دار، حمایت سروش و عبدی و قضیه ی لقمانیان چه فایده ای دارد؟ دیدی از چهل و پنج دقیقه، سه دقیقه اش از اوضاع برنج و چای گفتی همه ی گوش ها تیز شد؟ چرا ادامه ندادی مهندس؟ کرامت انسانی کیلو چند؟ کود حیوانی را بچسب عزیزم.

* تاملات و لَغُز واره های کافکایی به اندازه ی یک برنامه ی چهار ساله موجود است نگران نباشید. شیره ی ملایر و عسل سبلان هم رسید.

* خودروی ِامداد خودروی سایپا، ساخت کارخانه ی پارس خودرو.

* در اسطوره ها بیشتر انتقام دیدم تا بخشش. آباء و اجداد ما اهل کرم نبودند، شاید اهل درم بودند. چرا سیمرغ که نشان خرد و عقل است به رستم نگفت برو آشتی کن یا اصلا نرو و نجنگ؟ دیگر چرا رسم کشتن اسفندیار را به او یاد داد؟ آن زمان که رستم بروی سهراب تیغ کشید سیمرغ خردمند کجا بود؟ اشتباه می گویم آقای جلال ستاری؟

* مردم سه دسته اند : کلاهبردارها، بی عقل ها و بدشانس ها. من ِبی عقل، فقط بدشانسم.

* هر یک از ادیان و مذاهب به تجربه ی دینی ِراستین در سنت ِخود معتقدند، حتی یوگی ها و دراویش آپارتمانی و شیطان پرست ها.

* صلاحیت دارند من را انتخاب کنند، صلاحیت ندارند من را عزل کنند.

* من می دانم که نمی دانم، ولی تو از کجا می دانی که من نمی دانم؟

* صلاح مملکت خویش را خسروان دانند و خسروان هنوز از مادر زاده نشده.

* مطمئنم تمام گناهانم فقط برای تحمل وجود اطرافیانم بخشوده خواهد شد. اطرافیانی که بر عکس صاعقه ، مصداق واقعی تازیانه ی خشم خداوندی هستند.

* آدم عاقل هیچ وقت نمی خندد. آره آدم عاقل یقه می گیرد، فحش می دهد، کتک کاری می کند و همه چیز را جدی می گیرد. آن دیوانه ست که گذشت می کند و می خندد.

* اگر روزی پیامبر اسلام را ببینم، دستش را می بوسم. حداقل با اختتام نبوت، جلوی پیامبر شدن چندین نفر را در همین وبلاگستان گرفت.

دوستم: من به موسوی رای می دم نه کروبی ، چون نمی خوام روحانی رییس جمهور بشه.

نگارنده: این هم دلیلیه، ولی اگه عبدالله نوری جلوی موسوی بود چی؟

دوستم: ...

نگارنده: آهان ببخشید، یادم نبود اون دیگه روحانی نیست جسمانیه. الان رییس دولت فعلی روحانی تره.


سالیان بسیار بود که آبای کلیسا و بیشتر مردان مذهبی صاعقه را نشانه ی مستقیم و قابل رویت خشم خداوندی می دانستند و چون کلیساهای جامع سقفشان از همه ی ساختمانها بلندتر بود لذا هنگامی که مورد اصابت صاعقه قرار می گرفتند و می سوختند، تقصیر بلافاصله متوجه ی مومنانی می شد که خالصانه دعا نکرده اند فلذا مستوجب خشم خداوندی شدند. تا این که در دوران روشنگری و رجوع به عقل بشر «بنجامین فرانکلین» متفکر، مخترع و سیاستمدار لیبرال و شهیر آمریکایی، برق گیر را اختراع کرد. یک میله ی باریک و بلند که به سادگی روی سقف خانه ها نصب می شد و به زمین متصل بود. با اختراع و همه گیر شدن استفاده از برق گیر این اعتقاد و باور که صاعقه نشانه ی اراده و خشم الهی ست زیر سئوال رفت. البته اطاله ی کلام است اگر بخواهیم برخورد اولیه ی کلیسا با این پدیده ها را کاملا شرح دهیم که یکی قصه ای ست پر آب چشم.

کاش گالیله ها و برونو ها و داروین ها زنده بودند وبرایمان می گفتند چه زحمتی و مصائبی کشیدند تا علم، این موجود نحیف و بینوا را که از همه سو آماج طعن و لعن و نفرین بود، به سر منزل مقصود رساندند و چه شکنجه ها و تهمت ها شنیدند، اما لحظه ای در درستی راهی که برگزیده بودند شک نداشتند. اگر امروز زندگی مان راحت تر شده، به عمر متوسط مان حداقل سی سال اضافه شده و با یک سرماخوردگی ساده نمی میریم و... اثرات همین تلاش هاست نه آن مخالفت ها. نگاه از روی دشمنی جایی برای شناخت، تامل و تفکر و مباحثه باقی نمی گذارد.

در دنیایی زندگی می کنیم که حتی دایناسورها با آن همه عظمتشان از بین رفتند و پسر عموهای مارمولکشان باقی ماندند.

 

یکی از بهترین کتابهایی که خوانده ام و همیشه در ذهنم است، کتاب ِمستطاب «سیری در جهان کافکا» نوشته ی سیاوش جمادی ست. به مولف این کتاب علاقه ی زیادی دارم. داستان آشنایی من با نوشته های او هم جالب است. آشنایی ای که باعث شد به این روز بیفتم.

سال 81 بود گمانم یا 82 در همین روزها یعنی اردیبهشت ماه، نمایشگاه کتابی توسط دوستان در دانشگاه برپا شده بود و کتابهایی را با بیست درصد تخفیف به نمایشگاه آورده بودند که تا به حال در هیچ نمایشگاه ِدانشگاهی ندیده بودیم؛ یعنی کتابهای خوب و البته جدید از ادبیات و فلسفه و تاریخ و... به همت و لطف یکی از کتابفروشی های بزرگ شهر.

آن روزها نگارنده زیاد در قید و بند مطالعه نبود و بیشتر علاقه اش به سمت فوتبال و طنز نویسی و البته ریشخند گویی(؟) بود. نه این که دست به کتاب نمی بردم اما هر از گاهی، دو ماهی یکبار آن هم بنا به تب و تاب و موج سیاسی زدگی ای که غالب بود، چیزکی از سروش و گنجی و چه می دانم شریعتی و باقی اینها.

در حین چرخ زدن در نمایشگاه چشمم به کتابی خورد و ایستادم و برداشتم و نگاهی به آن کردم. نام کتاب برایم بسیار غریب بود. «یادبود ایوب در جهان کافکا» . پیش تر از طریق نوشته های هدایت با کافکا اندکی آشنا بودم و در ذهنم وی را یک سیاه نما و نویسنده ای کم اهمیت می دانستم، حال بماند که فقط «مسخ» را خوانده بودم آن هم به طور سرسری. ناخودآگاه تصمیم گرفتم کتاب را بخرم. نکته ی جالب اینجا بود که قیمت کتاب هم با تخفیف چیز زیادی نمی شد و این مهمترین دلیل آن روز بود که تصمیمم را عملی کردم.

تا دو سه روزی هر بار به سراغ کتاب می رفتم پشیمان می شدم. تا این که یک شب همت کردم و خواندمش. شاید شصت الی هفتاد درصد حرفها را متوجه نشدم اما آن سی چهل درصد حرفهایی بود که تا به حال نشنیده بودم و به گوشم نا آشنا بود مام می فهمیدم. دوباره و سه باره خواندمش هربار چیزکی می فهمیدم و البته دانسته های قبلی ام رنگ دیگری می گرفت. به افراد و کتابها و تفکراتی که در آن آمده بود علاقه مند شدم و تصمیم گرفتم بالاخره بفهمم که جریان چیست؟**این بود که به وادی فلسفه و ادبیات افتادم و... شاید الان با برخی مواضع و تفکرات جمادی حتی مخالف باشم اما همو بود که در کتابهایش دستم بگرفت و پا به پا برد. اصلا مگر همه با هم موافق باشند کسی پیشرفت هم می کند؟

«سیری در جهان کافکا» ادامه ی همان کتاب است و جایزه ی کتاب سال ادبیات ایران را هم برده است. به خاطر نوشته های زیبا و پرمعنای آقای سیاوش جمادی عزیز است که بنده الان اینجا در خدمت شما هستم و اگر هم از دست نگارنده تا به حال خسته و عاصی و عصبی شده اید تقصیرش متوجه ی دستم نبود بلکه آستینم بود و آستین مالِ...

جمادی مرد نازنینی ست. مترجم و مولفی پرکار و کم ادعا. خوشبختانه ایشان هنوز در قید حیات هستند و ما را از رسم مرده پرستی معاف می دارند. امیدوارم سالهای سال زنده و پرتلاش بمانند که تا در دفتر زمانه نام میهنمان از قلم نیفتد.

«سیری در جهان کافکا» در 336 صفحه توسط انتشارات ققنوس به چاپ رسیده و قیمت اخیر آن حدود 4800 تومان است.

_______________________________________________

پی نوشت:

* شعر از فرّخی یزدی

** آخر هم نفهمیدم جریان چیست، چون پوپری شدم.

« من در قصه هایم سر پرنده ای را بریده و پنهان کرده ام تا خواننده به تحرک و تشنّج تشدید شده ی تن و بال و پاهایش خیره شود و پیش از آن که پرنده بمیرد و تحرکش به سکون تبدیل شود، شما تپش و تحرک و زنده بودن را در دردناک ترین شکل ِآن می بینید که دیگر زندگی نیست، مرگ هم نیست. زیرا حرکت ِتندتر شده ی اندامش وجود دارد و زندگی ِآمیخته با مرگ. و این همان لحظه ای ست پیش از مرگ، که پرنده شدیدترین پر و بال زدن ِسرتاسر زندگیش را انجام داده است. لحظه ای که بیشترین آمیختگی را با زندگی و طلب زندگی دارد. آنهم درست در همسایگی مرگ. به خاطر همین است که قصه های من شروع و پایان ندارد. »

مرحوم بیژن نجدی. معلم خوب شهرمان

کتابهای مرحوم نجدی در سایت آدینه بوک

نمایشگاه کتاب این روزها برپاست. نگارنده این بار توفیق نداشت سنّتِ یک سال در میان شرکت کردن را پاس بدارد و دومین سال پی در پی ای ست که نرفتم. نمایشگاه کتاب برای بنده از لحاظ خرید کتاب، آنچنان دستاوردی ندارد. ذاتاً در مکانهای شلوغ و پر رفت و آمد کار خاصی نمی توانم انجام دهم، مثل انتخاب و خرید کتاب. به خرید دو سه جلد آن هم با نقشه ی قبلی بسنده می کنم. بیشتر چرخ زدن در میدان انقلاب و هر کتابفروشی ای در هر جای کشور را آن هم در یک بعد از ظهر داغ و خلوت ترجیح می دهم. کمتر کسی هم می تواند در این ولچرخی (؟) ها تاب آورده و نگارنده را تحمل کند. البته امسال یک نماینده همراه با سفارشات لازم فرستاده ایم به تهران.

غرض از نوشتن این پست ارائه لیستی از کتابهایی ست که خرید آن را به جوانان توصیه می کنیم. نگران نباشید مواظب جیب شما هم هستیم. این روزها کتاب واقعا گران شده. نمی توانم کتابی که دوست ندارم را توصیه کنم و نیز نمی توانم کتابی را که خیلی دوست دارم ننویسم. پس این شما و این لیست بنده:

 

ارزان مایگان:

 

v       سری ِکتابهای قدم اول نشر شیرازه که بالغ که بر پنجاه و چند جلد است. کتابهای قدم اول یا با عنوان اصلی For Beginners در هر جلد به معرفی یکی از مکاتب فکری یا یکی از متفکران و فیلسوفان می پردازد. مزیت این کتابها این است که تماما با نقاشی و کاریکاتورهای زیبا و بصورت خیلی ساده و قابل فهم منظور خود را به خواننده منتقل می کند. قیمت هر کدام بین 2200تا2500 تومان است. از معروف ترین های آن می توان کانت- قدم اول، اخلاق- قدم اول، مدرنیسم- قدم اول و سارتر- قدم اول را نام برد.

v       ایمان یا بی ایمانی – مکاتبات اومبرتو اکو و کاردینال مارتینی – ترجمه ی علی اصغر بهرامی – نشر نی 1000 تومان (شاید قیمتها اندکی بیشتر باشد)

v       اولویت دموکراسی بر فلسفه – ریچارد رورتی – ترجمه ی خشایار دیهیمی – انتشارات طرح نو 1000 تومان

v       دین، معنویت و روشنفکری دینی – سه گفتگو با مصطفی ملکیان – نشر پایان 2000 تومان

v       انقلاب یا اصلاح – هربرت مارکوزه و کارل ریموند پوپر – نشر خوارزمی 1200 تومان

 

میان مایگان:

 

v       گور به گور – ویلیام فاکنر – ترجمه ی نجف دریابندری انتشارات خاطرم نیست.

v       در سنگر آزادی – فریدریش فون هایک – ترجمه ی عزت الله فولادوند – نشر لوح فکر 2500 تومان

v       حقیقت و آزادی – محمد مجتهد شبستری – انتشارات طرح نو 3000 تومان

v       تاسیان – مجموعه ی اشعار هوشنگ ابتهاج – 4000 تومان

v       زندگی سراسر حل مساله است – کارل ریموند پوپر – نشر مرکز 4200 تومان

 

گران مایه را هم به شما معرفی نمی کنیم. اما اگر کتاب مشروطه ی ایرانی را دیدید و علاقه مند به تاریخ بودید کتاب بدی نیست. نشر اختران نوشته ی دکتر ماشاء الله آجودانی.

شما را دعوت می کنم به دیدن غرفه های این مراکز نشر: طرح نو، مرکز، گام نو، ققنوس، نیلوفر، نشر نی، آگه، جامی، خوارزمی، نگاه و شیرازه.

 

تذکر جدی: هر کس کتابهای شوپنهاوئر را که رضا ترجمه کرده نخواند، نفرینش می کنیم که الهی یا در شب بمیرد یا در روز.

 

چوپان و سگ گله را برای این گذاشته اند که گله را گرگ نبرد. گرگ حیوان بدی ست. به گله حمله می کند و  یک تا چندتایی از گوسفندان را می خورد. بنابراین باید از گرگها ترسید، با آنها مبارزه کرد، از گله دفاع کرد و نگذاشت که دست گرگ به گوسفندان برسد؛ چون گرگ خیلی بد است. اگر گرگ نتواند حمله کند، گوسفندان سالم باقی می مانند و... آدمها همه ی آنها را می خورند.

 

هر گونه شباهت این داستان را به امور واقعی تکذیب، تهدید، توجیه، تمجید، تنقیح، اماله و ناشتا مصرف می کنم.

یک عمر با عزّت که می گویند همین است. یک عمر تلاش پرفایده که می گویند همین است. دیروز رضا سیّد حسینی مترجم و ادیب پرکار و نامدار ایرانی درگذشت. به چنین مرگی حسرت می خورم به چنین شور و شوقی برنایانه که تا آخرین لحظه ی حیات، دست به کار نوشتن و ترجمه کردن بود حسادت می کنم و دریغ که سرزمین مان از این نیک آدمیان چه قدر کم دارد و دردا که به جز مرگ نسنجند قدر مرد.

هربار آثار کامو را که می بینم یادی از او خواهم کرد با ترجمه ی های ماندگارش.

_________________________________________

·          این روزها مقیم جامعه ی مجازی فیس بوک شده ام. با عکس و نام واقعی.

·          دعوت می کنند بیا برای افتتاح ستاد. دعوت می کنند چیزکی بنویس. حساسم رد می کنم. نمی خواهم نمی آیم. به که؟ برای چه؟ به کجا؟ هیچ چیزی در این دنیا ارزش یک ارتباط اصیل و ناب انسانی را نخواهد داشت. پس متنفرم از نبودن در قالب خود و بیزارم از بودن در قالب یک... شما بخوانید اسب نجیب، بلبل خوش سخن.

به آنها گفته بودند که مستقیم به بهشت می روند. آنها حتی خود را عطرآگین کرده بودند تا وقتی به یکباره با هفتاد باکره ی بهشتی روبرو شوند، خوش بو باشند. به آنها گفته بودند اگر شک هم دارید این کار را انجام دهید، چون این عملیات ابزاری ست برای از بین بردن شک شما. باشد که رستگار شوید. البته به آنان گفته بودند که حتماً رستگار می شوید و در کنار شهدای احد و بدر و ... میان جویهای پر از شراب و عسل و شیر و حوری و قلمان و...

سئوال اینجاست که چگونه گفتند؟ این چه سیستمی ست که فردی را با رضایت کامل می نشاند پشت یک هواپیمای مسافربری و با تمامی مسافرانش آن را به یک برج پر از ساکنین آن می کوبد و همه را نابود می کند؟ این عملیات اولی نبود، آخری هم نیست.

سلاووی ژیژک در مقاله ای در این کتاب نوشته بود که خدا برای فعلیت بخشیدن به نیروهای خودش راهی بجز بازشناسایی توسط انسان نداشت. خدا را چگونه باید بازشناخت؟ باید مستقیم رفت به عرش. چگونه می توان مستقیم به عرش رفت؟

توبه ها را بشکنید

می خانه ها را وا کنید آمد بهاران

پیمانه را احیاء کنید ای مُل گساران

باده در ساغر کنید توبه ای دیگر کنید

خرقه از تن در کنید توبه ها را بشکنید آمد بهاران

یادی از آیین مستانی کنید

تا سحر پیمانه گردانی کنید

تا سحر معشوقه بازی های عرفانی کنید

مست پنهانی کنید همچون خماران

توبه ها را بشکنید آمد بهاران

عاشقان غوغا کنید در دل شیدا کنید

یک نفس گر می توان ساغر زدن

پس چرا اندیشه ی فردا کنیم؟

غصه از سر وا کنید پیمانه را احیاء کنید

ای بی قراران توبه ها را بشکنید آمد بهاران

شعر، آهنگ، تنظیم، آواز و سرپرست گروه : سعید جعفر زاده (همای)

کاری از گروه مستان

خیلی ها منتظرند امروز که استقلال پس از یک فصل پر فراز و نشیب قهرمان شده، پستی در رثای آن بنویسم. خیلی ها هم منتظرند بنویسم و بگویند اَه باز هم فوتبال. تو را چه به فوتبال تو که این قدر ...( چیزی در حد چه سری، چه دمی عجب پایی و دست و پای بلوری و قس علیهذا )

بنده که دل خوشی از این فوتبال ِایرانی که عصاره و آیینه ی تمام نمای جامعه ی ایرانی ست، ندارم. با چراغ همی گرد این فوتبال گشته ایم و البته یافته ایم نیک مردی که واجب می دانیم در پایان این فصل از او تشکر کنیم. آقا معلم فوتبال ما آقای مجید جلالی. مربی خوش قلب و محجوب و با سواد. به کنایه مجید کامپیوتر می نامندش اما همه می دانند آقا معلم کارش درست است. نه از ملایک و جن و پری کمک می گیرد نه به زمین و زمان ایراد می گیرد نه اهل پشت پرده و زد و بند است. خودش است و لپ تابش و سایتش و تاکتیک های به روزش. اگر امروز استقلال در روز آخر قهرمان شد، مدیون آقا معلم فوتبال ماست که تیمش فولاد خوزستان، رقیب استقلال یعنی ذوب آهن را با چهار گل شکست داد. آی استقلالی ها این قدر ژنرال ژنرال نکنید، بیایید از آقا معلم تشکر کنیم.

متاسفانه باید گفت اصلاحات در ایران نه به گفته ی سعید حجاریان مرد یا کشته شد بلکه از اول هم وجود نداشت. در کشوری که سی سال در بحران به سر می برد و واژگان و عبارات در طی مدتی کوتاه دستخوش تحریف شده و تمامی تعاریف و اصطلاحات اجتماعی سیاسی و فرهنگی به قول عوام به باد هوا بند است صحبت کردن از اصلاحاتی که خود دچار بحران معنا شده همانند تعریف یک لطیفه ی لوس و بی مزه و تکراری ست. هواداران اصلاحات در ایران به طور عام دو دسته اند. چسبیدگان یا دوستداران چسبندگی به قدرت که به دلایلی که هنوز بر نگارنده معلوم نیست اصرار بر اصلاح طلبی (یا طلبکاری؟) دارند و قسمت دوم که نیروی محرکه ی آنها هستند قشر جوان جامعه ست. قشری که با هزاران امید و آرزو و سری سودایی تلاش می کند که به هر نحوی اوضاع کشور را به کمک زعمای اصلاح طلب قوم بهبود بخشد. نفس کار ارزشمند است اما حقیر در مقام داوری اخلاقی و... نیستم. به قول فوتبالیستها مهم نتیجه ست. سخن کوتاه می کنم. آیا بازگشت به بیست سال قبل و اجماع روی فردی به زعم بنده معلوم الحال( بدون هیچ بار منفی یا مثبت در این واژه ی مظلوم ) نشانی از اصلاح طلبی دارد؟ آیا جناب مهندس هنوز هم بر گرد همان تفکرات سابقش که جای گفتن نیست می چرخد؟ کماکان این سئوالات در ذهنم است. چه چیزهای را می توان اصلاح کرد؟ آیا اصلاحات هم قابلیت اصلاح دارد؟ آیا برچسب اصلاح طلبی و این قبیل ژست ها...بی خیال بی خیال، پای ما لنگست و منزل بس دراز. روی سخنم با شخص خاصی نیست زیرا:

صحبت از زنبور بی حاصل بود / با یکی در عمر خود ناخورده نیش

____________________________________

امروز آخرین روز مسافرت دو هفته ای ست. فردا در منزلم. کامپیوترم شاید آماده باشد. سفر خوبی بود خیلی از دوستان را دوباره دیدم. شبهایی که از خنده نفسمان می برید و قفسه سینه مان درد می گرفت.