تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی



تامس هابز در کتاب معروفش «لویاتان»(Leviathan) حکومت را به ساختاری عظیم و پهن پیکر تشبیه کرده بود. این کتاب از اولین کتابهای علوم سیاسی دوران جدید است. هابز بیشتر به هماهنگی آحاد جامعه در یک دولت مقتدر توجه داشت. به راستی و درستی سخن هابز ما را کاری نیست، صلاحیت آن را هم نداریم. اما امروز می‌بینیم که این لویاتان (که در افسانه‌های قوم یهود نهنگی‌ست که گویا در آخر زمان پیدا می‌شود و الخ) در برابر تعداد قابل توجهی از اعضای تشکیل دهنده‌ی خود قرار گرفته.

هم نهنگ و هم مردم بر سر دوراهی قرار گرفته‌اند. سازش یا جدال. جدال هم خود راههای بسیار دارد. آیا می‌توان لویاتانی در برابر این هیولا ساخت؟ آیا در کام این نهنگ فرو می‌رویم. این نهنگ خوی‌اش را نشان داده. خشونتش عریان است.


دوستان عزیزی که در این چند مدت لطف کرده، بنده نوازی فرموده، ما را «روشنفکر» نامیده و بری از هر گونه خبط و خطایی،در حالی‌که اینجانب هیچ گونه تعریف ذات باورانه‌ای برای روشنفکر در ذهن ندارم و در این زمینه هم حرفهای ناگفته دارم و خواهم گفت، لطفاً به پیشنهادهای بنده توجه کنند.

من نمی‌دانم که نتیجه‌ی انتخابات چه خواهد شد. اما به لزوم بازسازی و بازگشایی سازمان های مردم نهاد و خودجوش(NGO) تاکید دارم. بنده خود عضو دو سازمان مردم نهاد در زمینه‌های اصلاح نظام آموزشی و ترویج مطالعه و تفکر هستم.

پیشنهاد بعدی من توجه دقیق به پرورش نسل آینده‌ست. این خود قصه‌ای‌ست مطول و مفصل.

و آخرین پیشنهادم تقویت راههای ارتباطی با همفکران است، از هر راهی که به ذهنتان می‌رسد این روزها همه به همدیگر نیازمندیم.

______________________________

ساکن شهری کویری شده‌ام. از یک سال بیکار بودن خسته شده بودم. در شهرکی صنعتی شغل کوچکی یافته‌ام. به تنهایی زندگی می‌کنم.«به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل.» پس از اسکان و انتقال وسایل و کتابخانه و رایانه‌ام به منزل جدید، فعال تر خواهم بود. ناامیدی را نمی‌فهمم از چیزی هم نمی‌هراسم. به قول شاملو دستان مرگ هم از ابتذال شکننده تر است. تغییری هم نکرده‌ام بلکه تغییر می‌دهم. عدم نگارش کامنت را برای وبلاگهایتان برمن ببخشید. فرصتش را ندارم هنوز. اما همه را به دقت می‌خوانم.

گویا این خانه ی مجازی فعلا کمرنگ خواهد بود. بنده در شهری دیگر زندگی نویی را شروع خواهم کرد. بسیار رنجور و غمگینم از حوادث پیش آمده.

به محض اسکان در مسکنی مناسب بزودی در خدمتتان خواهم بود.

می بینم و می خوانمتان

سوگواران تو امروز خموشند همه / که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستن رواست / زانکه وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه ازین قوم ریایی که درین شهر دروغ / روزها شحنه و شب باده فروشند همه

باغ را این تب رویین به کجا برد که باز / قمریان از همه سو خانه بدوشند همه

ای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر ببار / بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز / مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که "رندان" بلاکش فردا / جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

شعر از استاد شفیعی کدکنی با صدای دلنشین علیرضا قربانی

دوستی بنده را سکوت وبلاگی دعوت کرده. من سکوت نمی کنم و در بیت اول این شعر زیبا جای خموش و خروش را با کمک همه ی شما عوض می کنم. می خروشیم تا حرامیان خموش شوند. به امید پیروزی

در دو پست قبلی مانند همه ی آدمیزادگان اشتباه کردم. اول شتابزده شدم بعد مایوس. اما آدمیزاده ام آزاده ام اشتباهم را قبول می کنم و دست در دست این موج خروشان می نهم به امید سرکشیدن جام سلامت و پیروزی

درود بر همه ی دوستانی که من را خودشان را تنها نگذاشتند.

* در مورد پست قبلی، من مشاهدات خودم و دوستانم رو از حوزه‌های خودشون نوشتم. چی بگم؟ باور کردنی نیست که کروبی سیصدهزار تا رای بیاره. منتهی سی ساله توی این مملکت «باید» باور کرد. هر چند که من باوری به باورها ندارم.

* با بچه‌ها که دیروز حرف می‌زدیم به شوخی یا جدی دو راه پیش رو گذاشتیم. راه اول پیشنهاد یکی از بچه‌ها بود با گرایشات مذهبی و چپ، که مبارزه رو حتی به صورت خشونت آمیز مطرح کرد که با استقبال شدیدی روبرو شد و یک رای هم نیاورد. راه حل دوم رو من پیشنهاد کردم. جدی نگرفتن همه چیز، خود را به نفهمی زدن و ابتذال. نوعی کلبی مسلکی. جالب اینجاست که جماعت در عین حالی که با این روش هم مخالف بودن از لحاظ مسخرگی و ابتذال پا به پای من و حتی جلوتر بودند. ما که نفهمیدیم این قوم سرگردان و این قبیله ی وامانده چه می‌خواهند.

* مشاهدات، شنیده ها و... حاکی از اینه که اوضاع فعلاً ناآرامه. پیش بینی من پذیرش این شکسته. شما وقتی با کسی شطرنج بازی می‌کنی که در هر موقعی امکان داره صفحه‌ی شطرنج رو بریزه به هم و بگه من برنده‌ام چه کار می‌کنید؟ اتفاقاً بحث فقط این نیست. پشت این قضیه یک عقلانیت سازمان یافته و یک طرح دقیق و پیچیده که بیشتر ابعاد قضیه رو پیش بینی کرده و راه چاره براش گذاشته وجود داره.

* من دیگر در سیاست عملی حضور پیدا نمی‌کنم. این مدت دقیقاً «هرزگی» کردم. خودم رو فروختم به خاطر پیروزی جریانی که قرار بود بیاد. حتی در اوقات بیکاری در ستاد میرحسین هم فعالیتی هرچند ناچیز داشتم. خسته‌ام و خستگی به تنم موند. در این وبلاگ هم از این به بعد به موضوعاتی که علاقه دارم می‌پردازم. فلسفه، ادبیات و فوتبال. کتاب معرفی می‌کنم و...

* وقتی می‌بینم توی شهر گرد مرگ پاشیده اند، شک می کنم به اون رای‌ها...

* کودکی ِسیاهی داشتم. جوانی ِمن هم داره تموم می‌شه. سه سال دیگه وارد دهه‌ی چهارم زندگی می شم. از جوانی هم چیزی ندیدیم. احتمالاً آینده‌ی جالبی هم نخواهم داشت. اگر اتفاقی نیفتد و معجزه‌ای رخ ندهد. در این نیرنگستان ِآریایی-اسلامی هم اتفاقات عموماً ناگوارند. به معجزه هم اعتقاد ندارم.

* من خودم ناظر صندوق بودم. تقلبی نبود. با این که توی یکی از محلات قدیمی و مرکزی شهر بودیم بعد از شمارش، دکتر 80 رای بیشتر آورد. جو هم خیلی خوب بود. با این که 4 نفر از دست اندرکاران طرفدار دکتر بودند و حتی دائم ذکر می‌گفتند و تسبیح می‌گرفتند اما کوچکترین دخالتی که نکردند هیچ، بلکه اجازه‌ی تبلیغ هم ندادند. چقدر خندیدیم. اولهاش اون سه خانم و یک آقایی که من رو دیدند اخماشون رفت توی هم، اما معمولاً این شرایط با حضور کسی مثل من حداکثر نیم ساعت طول می‌کشه. دیگه تا ساعت 11 شب ما می‌خندیدیم. یکی از خانم ها می‌گفت خدا منو ببخشه توی مسجد این قدر خندیدم.

* اومدیم جلوی فرمانداری ایستادیم همین جوری الکی. هزار مدل شایعه بود از پیام تبریک خاتمی و... این میر حسینی ها جز قلم نیوز انگار هیچ سایت دیگه‌ای رو تو عمرشون ندیدن. اونجا هم سعی کردم بخندم البته زیاد موفق نشدم. یکی از دوستان رو دیدم که اون هم ناظر بود با کارت و کیف عین من. تا اومدیم حال و احوال کنیم 50 نفر دورمون جمع شدن فکر کردن الان ما می خوایم آخرین اخبار رو بدیم. اوضاع جالبی بود فکر کردم محاصره شدم.

* خب دموکراسی فعلاً همینه. شما چه انتظاری دارید؟ وقتی نوار سبز رو به گردن سگ هم می‌بندند انتظار دارید طرف مقابل... چهل سال باید روی این مردم و اول خودمون کار کرد. دنیا فقط وبلاگستان و روزنامه‌ها نیست. توی همین شهر به اصطلاح قدیمی و با فرهنگ هم اختلاف آراء فاحش بود. الکی زانوی غم بغل نگیرید. اوضاع اون قدر ها فرق نمی‌کرد.

* من اهل پیش‌بینی نبودم اما دیگه گند زدم پریروز. ولی سر صندوق گفتم دکتر 50 تا از میرحسین بیشتره که تقریباً همون شد. کروبی هم سه برابر پیش بینی‌ام رای آورد یعنی 15 تا که مساوی با تعداد آراء باطله بود.

* ناراحت نیستم. تعجب هم نداره. من مدتهاست فهمیدم چیزی به اسم اصلاحات توی ایران وجود خارجی نداره. یک ماه و خرده ای پیش هم گفتم اما همه شمشیر رو ...

* به قول عطا، مهم پیدا کردن چند تا دوست بود. من با حتی رییس حوزه‌ی انتخاباتی که شدید طرفدار دکتر بود دوست شدم. ببینیدش فرار می‌کنید با اون هیکل و ریشش. اما واقعاً این طورها هم که می‌گید بد نیستند. اختلاف عقیده هیچ وقت سیاه و سپید نیست. اونها دیو سیرت و ما فرشته خو نیستیم. منطق فازی رو از یاد نبرید برای 4 سال دیگه.

* احساس کردم دستی نشست روی شانه‌ام و بعدش گردنم یک لحظه داغ شد. برگشتم دیدم دود سیگار هم هست. تا بیایم بگویم چه می‌کنی؟ در گوشم گفت : «شماره‌ی مستقیم کروبی را داری؟» مار اگر نیشش می‌زد خودش یا به سرفه می‌افتاد یا از مسمومیت می‌مرد.

* دو خانم نوجوان ِچادری که عکس دکتر را به خودشان متصل کرده بودند آمدند، در حین ِجیک جیک هایشان متوجه شدم می‌گویند: «مواظب باشید آنهایی که سی دی تخریب(؟) دکتر را پخش می‌کنند دستگیر خواهند شد.» جلوی خنده‌ام را خوب گرفتم، اما نتوانستم نگویم «مواظب باشید موش نخوردتان.»

* بوی ِخیری از این اوضاع مشامم نمی‌رسد. خیلی‌ها آب گل آلود را فعلاً دوست دارند. ضد دولتی که به دولت تبدیل شده بود به اصل خودش دارد برمی‌گردد. اصلاً به من چه؟ به یکی از دوستانم می‌گفتم این کف ِمطالبات لیبرال‌ها است، سقفش را تونی بلر و مارگارت تاچر هم نمی‌توانند تامین کنند.

* در ستاد دانشجویی میرحسین، دوستان ِخیلی خیلی نازنینی یافته‌ام. اویس و عطا و مرمر و دو سه نفر که هنوز اسمشان را نمی‌دانم. کانکت شدنم هنوز سخت است. اما بهتر از قبل شده.

* دلم خون است. از محافظه کاری های اعضای حزب، از نبودن بودجه، از فاکتورهای روی دست مانده، از بی‌نظمی، از لمپن بازی های یک عده نوجوان درون ستاد، از روزنامه، از این که... یک رای بالای هفت میلیون حالم را جا می‌آورد.

* نمی‌خواستم که بگویم شاید سوء برداشت شود. اما اگر شیخ انتخاب نشود یکی از معدود فرصت های احقاق حقوق شهروندی به صورت خالص و ناب از بین می‌رود. فرصتی بسیار مناسب بود. شیخ گفته :« حتی بی‌خدایان هم باید از حقوق شهروندی برخوردار شوند.» این را کسی گفته بعد از خوردن ِنفس ِهمانها به او می‌رفت طهارت می‌کرد. ما چه قدر در افکارمان پیشرفت کردیم، شیخ چه قدر؟

* وقتی اسم زهرا بنی یعقوب را آورد از درون فریاد کشیدم. بر سر خودم که چه فراموشکار شده‌ام.

* یک کاندیدا حرف که می‌زند محیط زیست آلوده می‌شود احتیاجی به طرفداران ندارد. یک کاندیدا کلا یک کلمه در مورد محیط زیست حرف زد طرفدارانش چه غوغایی کردند، در حالی که خودشون محیط زیست رو در این مدت کم آلوده نکردند. 2500 سال تمدن این نیست که بگیم فرهنگ دموکراسی و زنده باد مخالف من، اینه که آشغال توی خیابون نریزیم. اگر ریختیم بدونیم یک روز هم تمدن نداشتیم.

* متعجبم که هنوز در سال 2009 میلادی یک سری دون کیشوت در این مملکت زندگی می‌کنند و کماکان به آسیابهای بادی حمله می‌کنند. چرا؟ واقعاً نمی‌دانم.


* دیروز آقای تقی رحمانی فعال ملی مذهبی و روزنامه نگار قدیمی به شهرمان آمد. سه نفره تمام کارهای سخنرانی و پذیرایی و فیلمبرداری و... را انجام دادیم. فرصت نشد یک گزارش از حرفهایش بنویسم. او هم حامی ِمنتقد ِمطالبه محور اما سرسخت کروبی‌ست. خیلی احساس خوبی داشت که دو بار به ما گفت خسته نباشید. تا حالا هیچ کس نگفته بود.

* این روزها من هم مچ بند سپید «تغییر» می‌بندم. سنجاق سینه‌ی با آرم «تغییر برای ایران» می‌زنم به قولی در Public Sphere حضور پررنگ دارم. تراکت پخش می‌کنم، گفتگو می‌کنم، رای جمع می‌کنم، بحث می‌کنم و دفاع می‌کنم و... از لاک بیرون آمدم. البته به زودی تمام می‌شود. این فضا فقط «بحرانی» ست. باز باید برگردم و اینجا تلاش کنم. تلاش برای هر چه وسیع تر کردن دایره‌ی کوچک دانایی و کوچک‌تر کردن اقیانوس ِبی پایان نادانی خود.

* سه روز است می‌خواهم یک مقاله درباره‌ی «همه چیزدانی و کارشناس ِکارشناس‌ها» بنویسم، نتوانسته‌ام. الان وقتش است.

* ما لیبرال های واقعی (و نه دفتر تحکیمی‌ها) هم از کروبی رسماً حمایت کردیم. گفته بودم که کروبی نزدیکترین فرد از بین این چهار نفر به مرام لیبرالیسم است. هم جبهه‌ای ها تایید کردند. کدام نامزد از کسانی حمایت می‌کند که ما می ترسیم بهشان فکر کنیم؟ حرف زدن از بهایی ها در این مملکت بیش از این که آراء را افزایش دهد، کاهش می‌دهد. مثلاً طرفداران رسمی و حزبی کروبی از این حرکتش کمی شاکی‌اند. محافظه کارهای...

* واقعاً نمی‌فهمم مناظره جای ِتدریس نرم‌افزار اکسله (Excel)؟

* رای این مردم رو نمی‌شه پیش‌بینی کرد، .ولی اگه ایران شیش امتیاز رو بگیره می‌ره جام جهانی.

* شیخ همونی بود که هست. با دستمال کشیدن روی لب و یک سری کاغذهای درهم و پریدن میان بحث. در این فقره‌ی آخری حریف شد.

* رییس دولت فعلی هم قابل پیش بینی بود. این دولت و رییسش «بی‌نظیر» است.

* چند نفر کاملاً راضی، چند نفر کاملاً ناراضی و من حیران که چه می‌شود؟

* برادر دوستم همشاگردی ِپسر دکتر در دانشگاه است. از عظمت ِبادیگاردهایش می‌گفت. خب من هر چه بگویم سند که ندارم.

* حد ِفاصل بین هشت ستادی که در مرکز شهر فعالند، سه خیابان خواب و فقیر دیدم. زجر‌آور است بین این همه شعار از این چهار نفر. آخر تا به کی؟ نمی‌شود درست، نمی‌شود.

* جایی که شتر بود به یک غاز / خر قیمت واقعی ندارد.

* شیخ مهدی کروبی درصدی برونگرایی دارد. تا حدّی احساساتش را بیان می‌کند. این از نظر من یک امتیاز نسبت به سایر کاندیداها‌ست. برونگرایی تا حدی آن قداستی را که از مرموز بودن قیافه و صحبتهای افراد بوجود می‌آید را تعدیل می‌کند و باعث می‌شود اندکی بهتر وی را بشناسیم. وقتی نطق های ایشان در مجلس را می‌دیدم متوجه می‌شدم وی شکایت و گله‌ی خود را با صدای ِبلند و با حرکت ِدست بیان می‌کند این به مخاطب کمک می‌کند که تا حدی دریابد وی در این راه پیگیر است و به حرف خود مطمئن.

* آزادی ِبیان سه مرحله است. قبل از بیان، هنگام بیان و بعد از بیان. هر چهار کاندیدا تا حد زیادی روی دو گزینه‌ی اولی نقاط مشترکی دارند؛ البته خیلی خودشان را به زحمت انداختند به نظرم. اما شیخ مهدی کروبی تا حدی قابل قبول از آزادی بعد از بیان هم دفاع می‌کند. من آزادی بعد از بیان را خیلی مهم‌تر می‌دانم. این دلیلی دیگر است مبنی بر انتخاب کروبی. به دلایل شخصی و سلیقه ای توجه کنید.

* در این سالهایی که همه دنبال بنزین و اتم و سهام عدالت و برنامه ریزی برای عزل وزیر و... بودند شیخ مهدی کروبی با نوشتن چند نامه به جنتی، فیروز آبادی و شریعتمداری، کمی وجدان ِپوسیده‌ی ما را بیدار کرد. انگیزه‌هایش را نمی دانم، اما خیلی‌ها با همان انگیزه‌ها ساکت ماندند و ما را نا‌امید کردند مثل محمد خاتمی.

* شیخ شوخ طبع است و اندکی رند. حاضر‌جواب است و حافظه‌ی قوی‌ای دارد. پر‌تحرک است. یاد دوران جوانی‌ام می‌افتم. البته آستانه‌ی تحملش بالاست و مخالفانش را هم جذب کرده، مثل زیدآبادی و بقیه‌ی تحکیمی‌ها و حتی من را که خیلی‌ها داخلِ آدمیزاد حساب نمی‌کنندشان.

* شیخ روزنامه دارد. دوستان ِدورم در آن مشغولند، من هم با آنها همکاری ِدورادوری دارم.

* شیخ به تحزب معتقد است، مقتضیات ِسیاست ورزی ِمدرن را اندکی درک کرده. آپدیت شده. دولت ِحزبی مزیت‌های زیادی دارد که نوشتن آن در این مقال نمی‌گنجد. مهم‌ترین مزیتش امکان ِپیگیری رای دهنده ست.

* شیخ دست ِخیلی‌ها را گرفته و از گرفتاری نجات داده. این دلیل ِمحکمی نیست، حتی ضعیف است اما مزیتی‌ست بر دیگر کاندیداها. شیخ از رنج و آلام ِخیلی‌ها کاسته و حداقلش ملالت افزون نبوده.

* دور و بری های ِشیخ تا حدّ زیادی پیشرو تر از شیخ هستند. کسانی هستند که مطمئنم اهل ِریسک و قمار بر روی شخصیت و اعتبار و آبرویی که در این سالها جمع کرده‌اند نیستند. در سمت ِآقای موسوی هم عده‌ای هستند که من به آنها ارادت دارم. آقایان استاد ملکیان، خشایار دیهیمی و محسن کدیور که مثل میردامادی و محمدرضا خاتمی موج سوار نیستند، اعتبارشان از روی آثار و تفکراتشان است. سلیقه‌ست مثلاً من که شاگرد کوچک و از راه دور آقای دکتر بهشتی معز هستم، نظرم با این عزیز فرق می‌کند.

* انتخاب ِشیخ می‌تواند احترام ِلباس روحانیت را برگرداند. ناراحت می‌شوم که به برخی فقط بخاطر لباس فحش می‌دهند. این ظالمانه‌ست. عینک سواد نمی‌آورد، عبا هم روحانیت و تقدس، اما این هم دلیل نمی‌شود که...

* شیخ با رساندن ِپول نفت به دست مردم به صورت ِمستقیم، می‌تواند درصد زیادی از فساد مالی و اداری را به صورت خودکار کم کند. طرحش خوب است اما اجرایش خیلی سخت.

* نازنینی تو ولی در حدّ خویش / الله الله پا منه ز اندازه بیش

شیخ گاهی فضایی حرف می‌زند. این را نمی‌پسندم. برخی نظراتش بیرون از حیطه‌ی اختیارات ِعرفی رییس جمهور است. شیخ با کسانی رفت و آمد می‌کند و از حقوق ِالبته حقه‌ی کسانی دفاع می‌کند که فعلاً گویا محال است حقشان پایمال نشود. این شاید ترفند است که خب به هر حال می‌شود ترفند هم بکار برد. یک نفر سیب زمینی توزیع می‌کند و سکه، یک نفر هم بازیگر استخدام می‌کند و یک نفر از حقوق بهایی‌ها و زرتشتیها می‌گوید. اگر بتواند از حقوق ِآنها به طور عملی دفاع کند کار بزرگی انجام داده. مثل تهیه‌ی دوغ با یک سطل ماست و آب دریا.

* شیخ ابایی ندارد که خطوط زرد و نارنجی را در صدا و سیما به بازی بگیرد. مزیت‌هایی دارد اما برخی هم ناراحت می‌شوند. کسی جایی ندیده شیخ توهین کند. عصبانیتش هم مثل عصبانیت ِهمه‌ی ماست. ما که فرشته نیستیم، شیخ هم نیست.

*شاید نوعی فرصت‌طلبی باشد اما وی بعد از سال‌ها اسم مرحوم استاد سعیدی سیرجانی را آورد. هرگاه جایی اسمش را می‌شنوم و می‌بینم ناخودآگاه دچار احساسات می شوم. یاد استاد به خیر.


من به شیخ مهدی کروبی رای می‌دهم و این دلایل ِخودم است. دنبال ِقانع کردن کسی نیستم، از این هنرها ندارم، به حال ِکسی هم شب و روز تاسف نمی‌خورم. رایم یک رای ِسلبی‌ست و از روی نفی. نفی ِاصولگرایی و عدم کار حزبی و تاکتیک‌های روزمره و کلی گویی و نادیده گرفتن ِبرخی حقوق به خاطر برخی مسائل ِدیگر. تقریباً می‌دانم که شیخ رای نمی‌آورد ولی رایم را با حداقلی از رضایت به صندوق انداخته‌ام، بدون تاکتیک و تکنیک. از نظر من زیاد فرقی ندارد دولت ِفعلی حفظ شود یا عوض شود. شاید فضای فرهنگی اندکی باز شود. من از هر کسی که فضای ِفرهنگی را باز کند طرفداری می کنم. از صمیم قلب امیدوارم میرحسین این کار را بکند. ولی خیلی باید تلاش کند. من از سهم خواهان ِدور و برش هراسانم.

نکته‌ی پایانی ِمن در مورد «اخلاق» است. لغتی که این روزها خیلی روی آن تاکید می‌شود. اخلاق در حداقلی‌ترین تعریفش یعنی «قبول ِدیگری». آیا اخلاقی نبود که به شیخ هم پیشنهاد شود بیا و ... یعنی اخلاق این که فقط شیخ حرف گوش کند؟ این قبول که اقبال به سمت ِموسوی زیاد است اما در «اخلاق»ethics این صحبت‌ها نیست، آن «فایده گرایی» ستutilitarianism. الفاظ و معانی را به خاطر تاکتیک ها به مسلخ نبریم. دوستی ها را حفظ کنیم.


از هزاران قصه‌ی کامل به ناقص نکته‌ای

اکتفا کردم، تو جو زین نکته، کامل قصه‌ها

صد بار تخریب کردی و دیدی ثمرش را / مچ بند چه کم داشت که یک بار نبستی؟

من اگر به نامزد مورد حمایت ِشما رای بدهم یا می‌دادم، به قول دوست ِعزیزی زندگی شیرین می‌شد؟ تصورم بر این است که می‌شد. یعنی اینجا کارناوال به راه می‌افتاد، حلقه های ِگل بود بر گردنم و ماچ و بغل و بوسه. به خاطر روشنفکر بودنم و مستقل بودنم و انتخاب آگاهانه‌ام به من لوح تقدیر می‌دادند و مجسمه‌ام در سر در بلاگستان، کنار دیگر قهرمانان ِ عرصه ی تفکر، نصب می‌شد و در عوض ِدو رکعت روزانه نماز تاسف خواندن برایم و گوجه مالی شدن ِصفحه‌ی مانیتور، همه‌گان برایم دعا و سجده‌ی شکر به جا می‌آوردند و به این انتخاب آگاهانه ام می بالیدند. کاش این اشتباه ِلعنتی را نمی‌کردم و گل به خودی نمی‌زدم و گول آن مردک ِدزد کرباسچی و سروش روشنفکر ِزندیق ِدهری ِبابی و آن عیاش مهاجرانی و آن کچل ِبی خاصیت عبدی را نمی‌خوردم و به موسوی رای می‌دادم. چرا روی ِاسب ِبازنده شرط بندی کردم؟ این هم تقاصش. مثل سگ ِاصحاب کهف پشیمانم. بدتر از پسر نوح شده روزگارم. مثل خولی ِصحرای کربلا روسیاهم. فرصت ِ«حر» بودن هم ندارم، چون نقطه‌ای بالای آن گذاشته «خر» شده‌ام. نه فقط پشت کردم به لشکر اوصیاء، بلکه شمشیر هم کشیدم. «مختار برقی» ها هم ذره ای فقط توانستند انتقام بگیرند، باقی هنوز مانده ست.

واقعاً این رنگ ِسبز چه بدی داشت؟ مگر نه این که در بهار استان زیبایم مملو از این رنگ می شد؟ کور بودم و ندیدم حقانیتش را. دیگر دیر است، ویلٌ للمکذبین. وای بر تکذیب کنندگان. این دنیا را به سلامت رد کنم آن دنیا چه می‌شود؟ خاک بر سرت. برایت متاسفم محمدرضا. روز پنجاه هزار سال را چه می‌کنی؟ مگر سی‌دی ِسیاحت غرب را ندیدی که می گفت از کسانی پیروی کن که مسئولیت امامان بر دوششان است؟ کر بودی؟ کور بودی؟ یک مچ بند بستن این قدر زحمت داشت؟ مام و اسپری ِمیهن تو را نخواهد بخشید. تو ایرانی نیستی ای محمدرضا. نه قدرت تحلیل داری، نه تفکر، نه به وحدت فکر می کنی، نه انسجام. برو با همان یهودی هایت کافکا و پوپر و کالوینو و فون هایک در ضلالت بمیر.

با همه‌ی یزیدی بودنم خوشحالم، از ته دلم هم خوشحالم که کسی در بین این همه کامنت، فرصت نکرد (نمی‌گویم نتوانست) چیزکی در راستای آنچه که نوشته‌ام بنویسد. انذار و تبشیر را خوب آمدید. پیش بینی هایتان همه قریب به یقین است. خب من از غار بیرون آمده‌ام بعد از بیست و هفت سال و طرز صحبت کردنم همچو اصحاب کهف و شاید سگش برای شما عجیب و نافهمیدنی‌ست. دوستان! نفی ِکسی دلیل ِبر اثبات ِدیگری نیست و هر سخنی را هم نمی‌توان تخریب تلقی کرد. همین طور که در کشور عزیزمان مصداق ِ«جرم سیاسی» هنوز تعریف نشده، تخریب هم همان وضعیت را دارد. در این مورد هم فکر کنم توضیح کاملی دادم و مثال مرحوم بازرگان را آوردم. اما گویا این روزها چشم‌ها هم گزینشی عمل می‌کنند. پس به نظارت استصوابی خرده نگیرید که چرا؟ چون گزمگان نیز همان طور عمل می‌کنند که اربابان.

بر ساخته ام نهاده کوری / انگشت، که عیب هاست در آن

دارد به عتاب کور ِدیگر / پرسش، که چراست این؟ چرا آن؟ "نیما یوشیج"


این را نوشتم گویا ... هر کو شنید گفتا...

و اکنون پس از مراسم آتش زدن پرچم وبلاگ کرکس پیر، گوش فرا می دهیم به ...


   «این شال سبزی که روی دوش من است مسئولیت و وظیفه‌ی ائمه را به دوش من نهاده.»* اگر کسی مسئولیتی در حدّ ِامامان دارد دیگر چه احتیاجی به دموکراسی و مجلس و ... دارد؟ مردم خودشان بیعت می‌کنند و تمام. بازی با اعتقادات دینی ِمردم حدّ و مرزش کجاست؟ نوع ِطرفداری‌ای که از یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری می‌شود، به وی چهره‌ای فرهمندانه (کاریزماتیک) داده و می‌رود تا زبانم لال معصوم پانزدهمی شکل بگیرد. آیا این به نوعی کیش ِشخصیت نیست؟ تا کی می‌خواهیم از یک شخص بت بتراشیم؟

    

   دعوت کردن مردم به رعایت اخلاق یعنی چه؟ «اقتصاد اخلاقی» چه معنایی دارد؟ فکر نمی‌کنیم با کتمان ِواقعیت‌های زندگی ِروزمره و قُلب ِمعانی، اشتباهی بس بزرگتر از آنچه می‌گوییم شده، می‌کنیم؟ چگونه‌ست کسی که بیست سال در خانه‌اش نشسته و نقاشی کشیده و از جریان مسائل دور بوده و دخالتی نه لفظی نه قدمی و نه قلمی در هیچکدام از مسائل حاد و وحشتناکی که در این سالها اتفاق افتاده انجام نداده، صلاحیتش احراز می‌شود و به دهها تن از فعالان سیاسی و اجتماعی با کارنامه‌ی مشخص از قبیل نمایندگی مجلس و وزارت اجازه‌ی شرکت نمی‌دهند؟

 

   می‌گویند و می‌گوید که در این بیست سال مشاور روسای جمهور سابق بوده. طبق کدام تخصص؟ مطابق کدام روش و متد؟ از روی کدام مدرک و منبع؟ داشتن مدرک در معماری و گرافیک و هفت سال نخست وزیری آیا دلیلی می‌شود که یک نفر بیست سال مشاوره بدهد؟ البته نتایج درخشان این مشاوره ها را دیدیم. لابد آنکه گوش کرد موفق بود و آنکه گوش نکرد ناموفق. یک نفر به من توضیح بدهد من اگر دندانم درد کرد بروم سراغ یک صافکار یا یک متخصص دندانپزشکی؟ وقتی یک گروه اقتصادی به رهبری فردی که دارای مدرک دکترای مدیریت از دانشگاه MIT است و چندین اقتصاددان بزرگ کشور از وی حمایت می کنند؛ چگونه می توان این‌ها را کنار گذاشت آن حرف‌ها را باور کرد؟

 

   نوستالژی ِسالهای ِزیبا و به یادماندنی دهه‌ی شصت هم از آن حرف‌هاست. مردمی که حتی شوینده‌ها و همه نوع خوراکشان، حتی سیگارشان کوپنی بود و در صف‌های طولانی. بله جنگ بود، تنگنای امنیتی هم بود. کتاب‌های شریعتی را هم باید زیر پتو می‌خواندی، نوار شجریان هم ممنوع بود و شرح این قصه‌ی پرغصه را آنان که دیدند می‌دانند. تعجبم از نوستالژی ِآنان است. یک نفر توضیح بدهد به آقای دولت آبادی توضیح بدهد کسی که از او حمایت می‌کند خودش از فعال‌ترین و دیرپاترین افراد در «انقلاب فرهنگی» بود. این روزها چه قدر ساده‌لوح فرض می‌شویم.

 

      ایشان من و کسانی را که مثل من فکر می‌کنند و می‌نویسند و حرف می‌زنند را نه تحویل می‌گیرد، نه می‌شناسد دستش هم برسد مثل دانشگاه زنجان از خجالتشان خیلی خوب در می‌آید. به چه امیدی به او و اطرافیانش رای بدهم؟ معجزه‌گر است؟ معجزه‌گر و منجی احتیاج به رای ندارد، این را دیگر هر مسلمانی می‌داند. اندیشه‌های در سر وی با من و امثال من در تضاد و تقابل کامل است؛ راهی برای همسویی هم نمانده. ایشان از مستضعفان و گذشته‌ی طلایی و اقتصاد اخلاقی می‌گویند ما از توسعه‌ی سیاسی و اصلاح کامل ساختارهای غیر شفاف و موازی با دولت و بیرون کشیدن دست دولت از اقتصاد و نفت. ایشان طرح های‌‌شان از آسمان آمده، ما از درون آنچه می‌خوانیم و خوانده ایم و فهمیده‌ایم. ما می‌دانیم که هیچ نمی‌دانیم ولی ایشان می‌داند که مسئولیت دارد و همه چیز را می‌داند. ما را با اینها چه کار؟

 

   من ساده و احمق نیستم. شاید راه راه و چهارخانه و احمق باشم، اما ساده و احمق نیستم. آنچه را که یادم است، آنچه را که دیده و می‌بینم و آنچه را که نتیجه گرفته‌ام نمی‌توانم فراموش کنم. فراموش نمی‌کنم و به این اصولگرایی با پوسته‌ی بی‌زرق و برق و نخ نمای اصلاح طلبی، به این شال و دستبند بازی‌ها رای نداده و نخواهم داد. هنرمندی دلیل محکمی بر شایستگی و لطافت طبع و مدیریت نیست. هیتلر نقاش بود و ناصرالدین شاه هم شاعر و تیمورلنگ هم حافظ قرآن.

 

   این حرفهای ناتمام را با دلایلی که باعث شد به شیخ مهدی کروبی رای بدهم تمام خواهم کرد. می گویند شما لطف کن افراط نکن. شما بزرگ شدی، الان چند جا می‌نویسی، شما روشنفکری، از شما بعید است تخریب شخصیت کنی. بله بله گلاب به روی مبارکتان روشنفکریم، چشم.

 

کاووس کیانی که کی اش نام نهادند / کی بود؟ کجا بود؟ کی اش نام نهادند؟

دل گرمی و دم سردی ما بود که گاهی / مرداد مه و گاه دی اش نام نهادند


 

* نقل به مضمون. از فیلم تبلیغاتی ایشان.

** و اکنون پس از پخش سرود ملی و یار دبستانی گوش فرا می‌دهیم به سخنان ِدوستان ِزنده باد مخالف من. گردن ما از مو نازکتر.


احمد زید آبادی دیروز آمده بود برای مناظره. بنده‌ی خدا هر چه از دولت نهم انتقاد کرد برایش هورا کشیدند، هر چه از موسوی انتقاد کرد هو شد. مِی بر ما حرام بر آنها حلال. تا بوده همین بوده.

دلم خیلی سوخت برای امثال زید آبادی که خسر الدنیا و الاخره شده اند؛ هر چه چاله و چاه و سیاهچال بود اینان دیدند چرا؟ چون نخواستند آنی باشند که نیستند. در این مملکت می‌گویند «زنده باد مخالف من» اما اگر سر سوزنی مخالفشان باشی خشتکت را کراوات می‌کنند و یک گره‌ی ملوانی هم رویش می‌زنند. هنوز هم بهترین راهکار سیاسی تکفیر است. تا بوده همین بوده.

خوشم آمد آنجا که با گفتن از آپارتاید اعتقادی شروع کرد، آنجا که با گفتن این جمله که من شخصاً به […]* اعتقاد ندارم ادامه داد و آنجا که گفت سال دیگر می‌بینمتان و تمام کرد.

 

* مرحبا به شجاعتش که گفت و همه شنیدند و ضبط کردند و لعنت به من که جرات ندارم بنویسم که به […] نه اعتقاد داشت نه التزام. بماند که من و علی و آرمین فقط کف زدیم و پانصد نفر رنگ از روی رخسار سبزشان پرید و برنگشت.


* عشق به اصلاحات هم مثل هر عشق دیگری سرکش و خونی بود تا گریزد هر که بیرونی بود.

* دموکراسی بدون لیبرالیسم فقط قدرتی را که بر سر کار است قوی و قوی تر می کند.

* یک وزارت بگذاریم به اسم وزارت امور متفرقه. خیلی هم مهم است.

* وجدان امری ست انتزاعی مثل عدالت و آزادی. افسانه هایی مربوط به دوران ِماقبل تاریخ. دورانی که بشر میوه ی فاسد دانایی را نخورده بود. وجدان حشره ای ست که در اتیوپی می روید و بوسیله ی پشم آن شتر می بافند و از پوست آن نوعی مار گران بها تهیه می شود.

* جذام که نگرفته ام. سرطان هم که نیست. رایم کروبی ست. چرا این قدر تاسف می خورید یا نگرانید؟


* تحریمی های دوره ی پیش، فعالان این دوره و رای دهنده های دوره ی پیش، تحریمی های این دوره. مشارکت چه لغت مزخرفی ست.


* این چیه پرچم عربستانه؟ نه بابا مال ستاده مهندسه.


* کسانی هستند مثل برادرم برایشان فرق نمی کند گارسیا مارکز بالاسرشان باشد یا استالین یا چاوز یا موسوی. مهم ترین مساله ی بیرونی برایشان جومونگ است. امثال حمیدرضای ما کم نیستند.


* دکتر شعار داده : «بین ما فاصله ای نیست» بنده هم می گویم «اگرم هست زیاده»


* نشستن چند جوان ِسودازده (ان شاء الله که گربه است) و دل و قلوه دادن و تحویل گرفتن هم برای خودش دنیایی ست ها. مخصوصا اگر شال ِسبزی هم فضا را کل یوم معنوی کند.


بارسلونا همین الان قهرمان اروپا شد. مهدی و مهندس رو ولش لیونل مسی رو بچسب. تبریک به بارسلونایی های بلاگستان.





یاران آمدندی و از شیخ پرسیدندی: «کای شیخ ِکرکسان! گاه ِانتخابات است، به که رای می دهی؟» شیخ سر در جیب تفکر برد و بیرون نیامد. یاران منتظر بماندند. بعد از هشت ساعت و اندی، شجاع مردی گفت : « جوانمردا! گرسنه مان شده، آخر نگفتی» شیخ گفت : « من که گفتم» یاران گفتند: « زکی» شیخ گفت : « آه ببخشید حواسم نبود» یاران نالیدند: « استاذنا و مولانا باز هم رندیت گل کرد؟ سر کاریم؟» شیخ خندید و گفت که : « نه رای من به هم سلک و هم رتبتم، شیخ اصلاحات است.» یاران نعره ها زدندی با ریتم هللیوس.


 

بعد از پیوستن بابک احمدی به گروه حامیان کروبی اندک تردیدی هم که داشتم رفع شد. روش و منش بابک احمدی را به عنوان یک روشنفکر اصیل و همیشه حاضر و فعال در متن جامعه ی فرهنگی و سیاسی می پسندم.  احساس می کنم و برداشتم از حرفهای یاران و خود مهدی کروبی این است که وی کمتر عوام فریبی می کند و حرفهایی می زند که از دید من نشان از نزدیکی بیشتر او در بین دیگر نامزدها به اصول دموکراسی ِلیبرال است. از بین مدیران کشور هم علاقه ی خاصی به محمدعلی نجفی دارم که او نیز به کروبی پیوسته. یک متخصص در برنامه ریزی با شخصیت و سابقه ی مشخص.

خیلی ببخشید، خیلی معذرت می خوام، خلاف ادب اما گوشه ای از حقیقت است. رای من و انتخاب بین موسوی و کروبی مثل قضیه ی The Buridan`s Ass Complex شده. این طوری اگه برای بقیه هم پیش بیاد شاید رای ندن. این هم یکی از معضلات ِ فلسفه. اصلا به قول لسان الغیب:


رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش




سایت فیس بوک به ملکوت اعلی رفت. تسلیت به تمامی بازماندگان. در میخانه ببستند خدایا مپسند.


* مرغ ها دو دسته اند : گوشتی و تخمی.

* در آغاز کلمه بود، اواسطش دعوا بود و در آخر چیزی نمانده بود.

* خوش کافرکی بود، اما صافی و روحانی بود این سهروردی.

* فرق ما با قرون وسطی اینترنت، تلفن همراه و تلویزیون است.

* البته شما استثنایید و گرنه بقیه...


مرده شور این بلاگفا با این مشکلات هر روزه ش. نمی شه برای هیچ کس کامنت گذاشت. خطا در سرور نه از میهن بلاگ خیری دیدیم نه از بلاگر نه از وردپرس این هم بلاگفا