تبليغاتX
نوشته های یک رند لیبرال دموکرات

درباره وبلاگ

نوشتن بیرون جهیدن از صفِ مردگان است «فرانتس کافکا» جنگ با کلام، نه با شمشیر برکشیده از نیام«کارل ریموند پوپر»
«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند.»
فریدریش نیچه – دانش طربناک
اینجا خرابات ِرندان است نه مغان. می‌زدگان ِنیمه هشیار، غرق‌شدگان در اکنون ِخویش. گرچه به جبر روزگار در این وادی افتاده‌ایم اما نمی‌هراسیم از شب زدگان و حرامیان. تیغ ِتیز و پولادی ِ«اندیشه ی انتقادی و فلسفه ی تحلیلی» را به‌همراه داریم. نکته‌هایی که در آگاهی و بیداری و هشیاری شاید نتوان دید در مالیخولیای ِخود می‌بینیم. ما همان کودک ِنشسته بر روی درختیم که می‌بینیم پادشاه لباس ندارد و فریاد می‌زنیم. فریادی البته مبهم و نارسا. زحمت ِرفع ابهام و پالایشش با شما. بلد نیستیم که آن قدر خوب بنویسیم که «همه» بفهمند. اما با «همه» دوستیم.

پیوندها

تا فرداها
یک اندیشگر انتقادی (محمدجواد شکری)
نوستالژیک
موج سبز آزادی
سایت تحلیلی ایران لیبرالیسم
شهدای سبز
مدینه‌ی جاهله (رضا اسدآبادی)
همنوا با سوز نی (عطا نویدی)
موسیقی و زندگی (ناهید)
1988 (علیرضا)
محمد قائد
نوایش (علی روستایی)
دنیای زیبای من (فرزانه پارسایی)
یادداشت های یک دیوانه (حامد)
قرمه سبزی
من هم یک آقا زاده هستم (محسن بیات)
دوره گرد
با اینا خستگی مو در می کنم
کوچ (حامد)
زجر مدام
قبسات (ابوالفضل فیضی خواه)
نوشته های پراکنده
مسعود صادقی
پدرام
شاد ولی آرام (ایمان)
مجتهد شبستری
رضا بهشتی معز
چشم در تاریکی (جواد خراسانی)
تراژدی
سخن آهسته (علی)
رندانه (علیرضا مازاریان)
زورق مست (رضا ولی یاری)
نامه های دلتنگی (مرمر مشفقی)
ورگ (امین حسن پور)
محصور (اویس)
از نفس افتاده (پیمان)
اعترافات راسویی
ساز مخالف
نفسی در قفسی (محمد)
از هیچ تا هیچ(عبدالحسین دهقانی)
سکوت واحه
اندیشه ی پویا(امید)
حضور خلوت انس (عباس معروفی)
بین خودمون بمونه (فرزاد)
میمون بی مغز
مرد خاکی (هومن)
من، خودم و نیما
م.چکاد (ارباب سخن)
مهندسی آبخیز (مهران)
دمادم (محبوبه موسوی)
لحظه هایی از بودن (الهام)
مهدی آریان
رانیتیدین
لومیر (مجتبی لچینانی)
هوس مبهم
دختر ایرانی
آلوچه
کارمن
اورانوس
خران دو عالم
شلخت
با کویر
تاریخ و جغرافیا (عبدالطیف عبادی)
نیلوفر (مصطفی ملکیان)
محمد سعید حنایی کاشانی
آزموسیس
سید عباس سید محمدی
بچه های قاجار
اکنون (فاضل قاسم فام)
قصه های عامه پسند
گاه باره ی سیاست (عفیفه عابدی)
واگویه های یک لیبرال غمگین (علیرضا کیانی)
گوریل فهیم
ایستاده زیر باران
دل قوی دار
بدون شرح (لیلا مهرگان)
فرزاد
مهر دل (مصطفی ستاریان)
وبلاگ سابقم (هفت رنگ)
سالوادر دالی وبلاگستان
خاکراه (محمدرضا)
مسلمان عقلگرا (مقداد)
دیوارهای تنهایی
طنز نوشته های رویا صدر
فرانک در آستانه (عالمه میرشفیعی)
حرفهاتو راست و دروغ (فرزاد)

...

موج سبز آزادی




* روش‌های علمی‌ای که با انتقاد مخالفند به طور غیر مستقیمی از وضع موجود دفاع می‌کنند.

* کلیسا گویا مایل بود نظرات علمی جدید را بپذیرد؛ مشکلش این بود که افرادی غیر مسیحی و خارج از کلیسا به آن دست یافته بودند. می‌دانید که دیگری همیشه اَخ و یا به قول سارتر، دوزخ است.

* معمولا رذایل فردی ما فضیلتی‌ست جمعی و برعکس.

* کسی می‌داند سوکارنو نیم میلیون انسان را در اندونزی کشت؟ کسی می‌داند گروه کمونیست راه درخشان در پرو در ده سال 25000 نفر را کشت؟

* ساعت حدوداً ده صبح بود که برای سر و گوش آب دادن(؟) به میدان مطهری رفتم. بلندگویی قار قار کنان، چیزهایی برای جمعیت بصورت نواله پرتاب می‌کرد. در همین اثنا متوجه شدم که حدیثی فوق جعلی هم گویا در همان لحظه ساخت و تحویل جماعت داد بدین مضمون که، امام علی هزار و چهارصد سال قبل به مردم شهر قم سلام فرستاده. عجبا که دودی از جمعیت هم برنخاست. شاید اینان دیگر گوش هم نمی‌دهند. داشتم برای دل خودم غرغر می‌کردم و به بلاهت این قوم بدو بیراه می‌گفتم که ناگاه شنیدم حضرت بوقچی این بار پیام داد که امروز ثابت می‌کنیم که قم جای منافقان نیست. فحشی از ته دل نثار روح هفت جد و اقوام سببی و نسبی‌اش کرده اندکی سبک و ایضاً خنک شده و برگشتم. قیافه‌ام گویا دیدنی بوده.

* چند جایی کودتاچیان نگاههای مشکوکی به بنده کردند که البته با خونسردی آنها را رد کردم. به واقع در آن جمعیت، وصله‌ای ناجور بودم. پیراهن رنگی آستین کوتاه ِچسبان و شلوار کتان راسته و کفش اسپرت با آرایش صورتی به قول برخی دانشجویی. نکته‌ی جالب اینجا، خالی بودن تمام صندوق‌های اعانه‌ای بود که برای کمک به ارض مقدس آورده بودند. جمعیت هم غالبا دو گروه بودند. (نا) بسیجی‌های خردسال و نوجوان که مشخص است در چنین روزهایی کیفشان کوک است که آنها را هم داخل آدمیزاد حساب می‌کنند و پیرمرد و پیرزن‌هایی که با هزار ترفند و حیل تمثالکی دستشان داده و به این مکان آورده‌اند. البته واضح و مبرهن است که پیری و خردسالی در بسیاری نقاط مشترکند و ذکر آن هم تکرار مکررات.

* روغن کوهان شتر برای رفع کمر درد و گیاه تعفن النساء را هم در یکی از عطاری‌ها دیدم و بر معلوماتم افزوده شد. آرایش نظامی کودتاچیان هم این بار برایم قابل توجه بود. از تهران خبرهای جالبی می‌رسید. دوستان حضور فعالی داشتند.

* اینترنت و شبکه‌ی تلفن همراه همان وضعیت 22 خرداد را داشت. نفرت‌انگیز است با این همه ادعا. واقعا چه رویی دارند. کدام پرده بود که دردیده نشد؟ ببخشید، عذر می‌خواهم، ولی به نظر شخص بنده به دیوثی افتاده‌اند این جماعت.

* پنج شنبه میزبان ناقابل سید بزرگوار بودم. بنده را قابل دانسته دو سه ساعتی گام بر دیدگانم نهادند. یکی از قدیمی ترین یاران وبلاگی را هم بالاخره زیارت کردیم. بسی جالب و نیکو بود این دیدار.

* باید برون کشید از این ورطه رخت خویش. به احتمال خیلی زیاد به وردپرس نقل مکان خواهم کرد. یک سال و نیمی‌ست که در آن سرویس دهنده کلبه‌ای فراهم کرده‌ام. بلاگفا دیگر مکان امن و آسایشی نیست. متاسفم از دروغگویی‌های حیرت انگیز مدیرش البته جای شکرش نیز در کنار شکایت، که به هر حال در این وانفسا فرصتی فراهم کرد برای خیل وبلاگ نویسان؛ ولی ای کاش این روزها سکوت می‌کرد و دروغ نمی‌گفت. چه قدر این روزها حرف زدن و حرف نزدن هر دو سخت شده.

گفتگوی اس ام اسی بنده با یک دوست چند روز قبل

دوست: ... راستی اون لینکی که گذاشتی دانلود نمی‌شه.

من: اوکی. لینک مستقیمش رو برات می‌فرستم از سایتش.

دوست: مرسی

دقایقی بعد

Check ur Gmailمن:

دوست: انگلیسی کپتل فرمودین؟ باریکلا گوز!

من: مِن ته فِدا. وِ ِلّا مِن چه دومبه انگریزی چی چی هسته؟ یحتمل خط تو خط بیَه.*

دوست: گه به قبرت که این قدر عزیزی.

من: بعله! محمدیاش صلوات

دوست: بی‌شرف!

حدس زدنش مشکل است که این چه مدل دوستی‌ای است. اما نخواهند فهمید و اگر بفهمند نتوانند درک کنند و اگر درک کنند از حسادت وامی‌ترقند. بلی رسم روزگار چنین است. به دوست و دوستی‌ای اینچنین افتخار می‌کنم.

______________________________________________________________

*مازندرانی‌ست. ترجمه به فارسی : من فدات بشم. والا من چه می‌دونم انگلیسی چی چی هست؟ یحتمل خط تو خط شده.

* این ره که تو می‌روی به ترکستان هم نیست.

* مسخره کردن بیش از همه‌ی افعال به عقل و منطق نیاز دارد.

* نقد امثال ِمن به روشنفکری دینی در حکم متلک انداختن یک بیکار ولگرد به دختری دبیرستانی‌ست و نقد رسمی و دولتی از آنان، مانند توبیخی از جانب ناظم یا مدیر همان دبیرستان است.

* امروزه انسانها را می‌توان حیواناتی نامید که یکدیگر را صرفاً به خاطر صدایشان می‌کشند.

هزاران سال است و به گفته‌ی مورخان، بیش از دوهزار و پانصد سال است که این سرزمین ِبلاخیز هماره تحت سلطه‌ی شیخ و شاه بوده. این جمله‌ی شوپنهاوئر که «جهان آونگی‌ست که میان رنج و ملال در نوسان است»؛ در ایران مصداق پیدا می‌کند. چه حتی قبل از پیدایش اسلام هم دیکتاتوری مذهبی وجود داشته و علت اصلی زوال ساسانیان را می‌توان ظلم و فسادی دانست که مغ‌های زرتشتی برپا کردند. مشکلی که گویا ناف آن را با سرنوشت ِآدمیان ِفلات ِایران بریده‌اند.

کار به جایی رسیده بود که عده‌ای حمله‌ی دهشتناک و جنون آمیز و جنایات بی‌سابقه‌ی چنگیزخان مغول را باد استغنای خداوند نامیدند که از سمت خوارزم وزیده و اگر نبود این بی‌اعتنایی و خوش‌باشی و درویش مسلکی که ترجمان و نتیجه‌ی آن همه سابقه در ظلم پذیری، شاید جلال الدین خوارزمشاه، آن شاهزاده‌ی شجاع، بر مغولان پیروز می‌شد. البته که در تاریخ ما همیشه شکست‌خوردگان و دولتهای مستعجل، محبوب قلبها هستند. کسی چه می‌داند لطفعلی‌خان زند، اگر حکومتش به اندازه‌ی نادر دوام می‌یافت، فرجامی نیک‌تر از او داشت؟

بخت ِایرانیان به قول حافظ همیشه «گمراه» بوده، ورنه ایشان نیز آیین تقوا دانند. البته که حافظ هم در ادامه افاضه فرموده که در کوی آن ماه گردن به تیغ خواهد نهاد اگر حکمش الهی باشد و کدام حکومت است در این سرزمین که خود را الهی نداند؟ رضاشاه هم روز عاشورا کاه و گل بر سرش می‌مالید، مغولان هم اسلام آوردند، شاه عباس خود از سلاله‌ی نظرکردگان و نورچشمی‌های عالم بالا بود و این شاه آخری هم در مقابل بروجردی، تاج از سر و کفش از پا درآورده روی مخدّه به زمین می‌نشست و گل‌های قالی را می‌نگریست.

این که در یکی از تاملات ِپست قبل گفتم مغولان به مردمان این سرزمین نشان دادند که زندگی بدون خلیفه هم امکان‌پذیر است نه بیرون آوردن مغولان از گور بود و شستشویی دوباره و نه این که بگویم وجود همچو خلفایی بایسته و شایسته‌ست. قلم نمی‌گریانم و به درازا نمی‌کشانم. می‌ترسم این آونگ کماکان در نوسان باشد ...همین.

 

راست گویند این‌که من دیوانه‌ام  /  در پی اوهام یا افسانه‌ام

زانکه بر ضد جهان گویم سخن  /  یا جهان دیوانه باشد یا که من

بلکه از دیوانگان هم بدترم  /  زانکه مردم دیگر و من دیگرم

"نیما یوشیج"

* چگونه می‌توان گفت یک انسان خوب است؟ از دیگری خوب‌تر است؟ از آن یکی کمی خوب‌تر و از آن کمی بدتر؟

* هزار بار اگر فرصت زندگی داشت بهتر از اینی که هست نمی‌شد. بل‌که بدتر هم می‌شد. اصلاً «شدن» خودش شانسش یک به چند میلیارد است. شدن که می‌گویم یعنی شانس رسیدن یک اسپرم به یک اوول.

* فکر می‌کنید اولین کسانی که به دنیای اسلام نشان دادند زندگی بدون خلیفه هم امکان‌پذیر بود چه کسانی بودند؟ مغول‌ها.

* جهان و حقایقش به شرط وجود، جزم‌گراست. پست مدرنیسم و نسبی‌گرایی بیشتر یک قرتی‌بازی ِانسانی‌ست تا یک حقیقت ِقدرتمند. چه کنیم که زمانه‌ی مد‌گرایی‌ست.

* آب آشامیدنی را مثل بنزین باید بوسیله‌ی کارت الکترونیکی از دستگاه ویژه‌ی این کار تهیه کرد. سالهاست که می‌گویند اواخر امسال مشکل حل می‌شود. حل این مشکل خودش در آب حل می‌شود و نقشه ها بر آب.

* هوای ِغیرقابل تحملی دارد؛ یا گرم است یا کثیف یا هردو. می‌گویند زمستانش هم سخت و جان‌فرساست. پروردگارا جای دیگری نمی‌توانستی منجی‌ات را بفرستی؟ مثلاً جواهرده یا دوهزار یا کلاردشت؟ بهتر نبود؟ هنوز وقت هست.

* اگر یک‌هو از آسمان بیفتی اینجا و ندانی اینجا کجاست، یا فکر می‌کنی مزارشریف است یا سامراء یا یکی از شهرهای آذربایجان.

* عیب ِمی جمله بگفتی هنرش نیز بگوی / نفی ِحکمت مکن از بهر دل ِعامی چند. آری از برخی لحاظ خوب است. نسبت به باقی مراکز استانها زندگی در آن ارزانتر است. گویا قرار است منوریل هم ساخته شود. شاید یک‌دفعه اینجا شد پایتخت و من هم به یک «بچه تهرون» استحاله شدم. به قول ابراهیم نبوی مملکت امام زمانی‌ست، هیچ چیز بعید نیست.

* حقوق دو ماه را البته بدون مزایا (که گرفته بودم) و اضافه کاری (که گویا قرار است بر مزار ما بگذارندش) گرفتم. آخرین حقوقی را که نقداً دریافت کردم یادم نیست کی؟ کجا؟ و چگونه بود. شما این بار را شاهد باشید بالاغیرتاً.

* خوبی‌های ِدیگرش، وجود یک دوست و همکار عزیز است، دو سه کتاب فروشی ِخوب و تنهایی‌ای که فعلاً می‌چسبد. البته اگر والده بیشتر مهلت دهد.

* قربان شما


آنهایی که وب‌سایت رادیوزمانه را می‌خوانند به احتمال زیاد، محمدرضا نیکفر را می‌شناسند. دکتر محمدرضا نیکفر فیلسوف پدیدارشناس(فنومنولوژیست) مقیم آلمان است که در باب فلسفه‌ی غرب و فلسفه‌ی سیاست و هرمنوتیک، مقالات وزین و عالمانه‌ای دارد. نوشتار خاص او باعث تمایز وی از باقی اندیشمندان و متفکران دیگر شده و جدال قلمی او با سروش، و اشکالات عمده‌ای که به شبستری و سیدجواد طباطبایی گرفته‌است خواندنی و البته آموختنی‌ست. از سبک نوشتاری او بسیار آموخته‌ام و از آثارش خیلی بیشتر.

این جدیدترین مقاله‌ی نیکفر است که در دو قسمت پی در پی در رادیوزمانه منتشر شده که بنده آن را به صورت فایل پی دی اف برای کسانی که دسترسی ندارند در فضای شخصی خود بارگذاری کردم.

مقاله‌ای یازده صفحه‌ایست که برخلاف دیگر مقالات نیکفر زبانش گویاتر و متنش روانتر است و عامه فهم‌تر. شاید هم به این دلیل که این روزها درد مشترکمان را فریاد می‌زند.

مقاله‌ی الهیات شکنجه یا چه کسی مسئول این خداست؟ نوشته‌ی محمدرضا نیکفر

نمی‌شود خواند و تعریف نکرد. نهایت بی‌انصافی‌ست که او را دید و نادیده گرفت. نمی‌دانم خودش چرا این قدر کم‌های و هوی که نه حتی بی‌های و هوی است. یک وب‌سایت دارد و هر از گاهی ترجمه‌ای، مقاله‌ای، سرمقاله‌ای و کتابی.

دو تا از کتابهایی را که نوشته و پنج تا از کتابهایی را که ترجمه کرده و تا دستم آمده هرچه مقاله و سرمقاله را که نوشته خوانده‌ام. نمی‌دانم چه‌قدر مدیون اویم. چه‌قدر از او یاد گرفته‌ام. آیا اصلا یاد گرفته‌ام؟ اصطلاحات بدیعش، نکات ظریفش، تکیه کلام های خاص و روایتهای تاریخی که کاملا با متن و هدف متن همخوانی دارد و قلم شیوایش و دوری جستن از هرگونه رمانتیسم و احساسات.

قائد را می‌گویم. استاد محمد قائد. وب سایت ساده و پرمحتوایش را اگر یک سال تمام هم بگردی باز هم چیزکی دارد که بخوانی و تامل کنی، بخندی، تعجب کنی و... شاید بتوان گفت یکی از ده کتاب خوبی که در این سالها خوانده‌ام، «دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی» باشد که خوانندگان قدیمی می‌دانند چندباری هم معرفی‌اش کرده‌ام. محمد قائد این قدر سخاوتمند است که چند کتابش را که در بازار به چاپ چندم رسیده و موجود است و حتی یکی را که وارد بازار نشده با سعه‌ی صدر بصورت فایل پی‌دی‌اف در وب سایتش گذاشته.

به معنای درست کلمه او یک مقاله نویس حرفه‌ای‌ست. در ترجمه دستی دارد و پاکیزه و روان ترجمه می‌کند که این حاصل زحمات وی در چندین سال گذشته و مدرک دکترای او در زبان و ادبیات انگلیسی‌ست.

اگر مراد فرهادپور و بابک احمدی و سیاوش جمادی و محمدرضا نیکفر و... را اندیشمند بنامیم امثال محمد قائد را می‌توان در ردیف «بینشمندان» قرار داد. کسانی که بینش و بصیرت خاص آنها باعث می‌شود وقایع گذشته و کنونی را بسیار دقیق موشکافی کنند و از زوایایی به قضیه بنگرند که برای امثال ما گاه ناشدنی‌ست و با نور بینش خود زوایای تاریک را مانند روز روشن کنند.


شاید برعکس استاد، احساسات بر من غالب شده ولی اگر نمی‌شناسیدش به سایتش سرکی بزنید و یکی دو مقاله از او را مخصوصا این یکی را که گویای این روزهاست بخوانید. آنهایی را که قائد را به ایشان معرفی کرده‌ام حتی بیشتر از من دوستش دارند. من هم این آشنایی را مدیون یک دوست قدیمی هستم که مدتهاست خبری از او ندارم. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش. قدیمی ها بانو ئه‌سرین را یادشان هست؟

بده بد بد

چه امیدی؟ چه ایمانی؟

کرک جان خوب می‌خوانی

من این آواز پاکت را در این غمگین خراب‌آباد

چو بوی بالهای سوخته‌ت پرواز خواهم داد

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش

بخوان آواز تلخت را

ولیکن دل به غم مسپار

کرک جان بنده‌ی دم باش

بده بد بد

ره هر پیک و پیغام و خبر بسته‌ست

نه تنها بال و پر، بال نظر بسته‌ست

قفس تنگ‌ست و در بسته‌ست

کرک جان راست گفتی خوب خواندی

ناز آوازت

من این آواز تلخت را

بده بد بد

دروغین بود هم لبخند و هم سوگند

دروغین است هر سوگند و هر لبخند

و حتی دلنشین آواز جفت تشنه‌ی پیوند

من این غمگین سرودت را هم‌آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد

به شهر آواز خواهم داد

بده بد بد

چه پیوندی؟ چه پیمانی؟

کرک جان خوب می‌خوانی

خوشا با خود نشستن نرم‌نرمک اشکی افشاندن

خوشا پیمانه‌ای دور از حریفان گران جانی

کرک جان خوب می‌خوانی

----------------------------

* کرک بر وزن فلج مرغی ست با نوایی زیبا. شبیه صدای گفتن بد بده. در برخی مناطق بدبده هم نامیده می‌شود.

شعر از اخوان ثالث و با صدای گرم و دلنشین علیرضا قربانی

از اینجا می‌توانید دانلود کنید


« جستجوی حقیقت هرگز نباید متوقف شود و فقط دانش به عقل امکان انجام وظیفه می‌دهد و تنها عقلمان می‌تواند ما را از موهبت ِآزادی ِبیشتر برخوردار سازد.»

« اگر چه ممکن است اصرار داشته باشیم که عقل ِآدمی نسبت به غرایزش ضعیف است و حق هم به جانب ما باشد اما این ضعف دارای خاصیت عجیبی‌ست. عقل به آوای ِنرم سخن می‌گوید اما تا به سخنش گوش ندهند آرام نمی‌گیرد و عاقبت پس از آنکه به دفعات ِبی‌پایان بی اعتنایی دید و رد شد، موفق می‌شود... تا تقدم یافتن ِعقل یقیناً راهی دور و دراز درپیش است، ولی نه احتمالاً راهی بی‌نهایت.»

زیگموند فروید – آینده‌ی یک توهم

گویا نسبت به علوم انسانی هم در کیفرخواست ِبیدادگاه ِنمایشی- گالیله‌ای در نیرنگستان ِآریایی- اسلامی ، اتهامی وارد شده و پشمینه پوشان تندخو برعلیه آن هم برخاسته‌اند. گذشته از صحت و سقم و حجیت ِمدعایشان و نیز اعترافات متهمان (کذا)، این نکته هماره بر نگارنده واضح و معلوم بوده که این مدعیان در بدبینانه‌ترین حالت هیچ و در خوش‌بینانه‌ترین حالت، اندکی از این علوم را آموخته‌اند یا حداقل مروری بر منابع آن داشته‌اند. همیشه هم دم از آن می‌زنند که در اسلام ما (توجه بفرمایید اسلام ما) همه‌ی اینها بطور کامل و خالص آمده و با اندکی غور و تفسیر می‌توان... و نیز باید این علوم را نقادانه خواند. علمی که منابعش همین‌هاست بر طبق کدام پایه باید آن را نقد کرد؟ در تاریخ اسلام کدام جامعه‌شناس، زیبایی‌شناس، روان‌کاو یا منتقد ادبی داشتیم؟ البته اگر عین‌القضات و ابن‌خلدون را نادیده بگیریم و نگوییم بر سر اولی چه رفت و دومی را بعد از چه زمانی و چه کسانی شناختند.

جملات بالایی از فروید است، دانشمندی که روانکاو هم بوده و در ایران به اشتباه او را تنها واضع و مبدع تئوری‌های زیرشکمی و جنسی می‌دانند و جنس مخالفت‌شان با او هم از همین دست است. علوم انسانی متشکل از هنر، ادبیات، فلسفه، جامعه شناسی و... با این وضعیت پاشنه‌ی آشیل جامعه‌ی علمی ما خواهد بود جامعه‌ای که ادعای اول بودن در منطقه و حتی دنیا را دارد و البته تاب تحمل انتقاد نفر اول المپیادش را هم ندارد و قاضی‌اش برعلیه‌ی جامعه شناسی که قریب هشتاد سال پیش فوت کرده حکم صادر می‌کند.

البته که علوم انسانی مخصوص انسان‌هاست.


اگر نویسنده یا خواننده‌ی‌ وبلاگ هستید و اگر بخش نظرات این وبلاگها را مرور می‌کنید این روزها شاهد هنرنمایی و نقش‌آفرینی عده‌ای معدود هستید که خود را منصف، آزاد اندیش، متعادل و حامی حق و حقیقت می‌دانند و تصمیم گرفته‌اند با شایعات مبارزه کنند. هر آنچه که به مذاقشان جور درنیاید اعم از عکس و فیلم و خبر و گزارش و مصاحبه و... را کذب و شایعه خوانده و هر آنچه را که خوششان آید سند و مدرکی می‌دانند برعلیه‌ی دیگران.

چماقی ساخته‌اند به نام «قانون» و مدام دم از آن می‌زنند. گفته‌اند قانون بدی که رعایت شود بهتر از قانون خوبی‌ست که رعایت نشود. اما در کشوری زندگی می‌کنیم که گویا قانون بدش هم رعایت نمی‌شود. روزی نیست که در این روزها نبینیم و نشنویم که چه شده و چه کرده‌اند. نقل آن از حوصله‌ی این قلم خارج است و ملالت افزون و البته مثنوی هفتاد من کاغذ.

بنده به شخصه احساس می‌کنم این گونه افراد یا معنای «بی‌طرفی» را نمی‌دانند یا این که به هر قیمتی با متفاوت بودنشان می‌خواهند جلب توجه کنند. حساب این دسته از نان به نرخ روز خورهایی که جیب‌شان مالامال از دلارهای نفتی و پول خون این ملت بیچاره است جداست. حداقل آن دسته انگیزه‌ای برای دفاع از این جنایات و ستم پیشگی‌ها دارند. اما این دسته‌ی اخیر را...

هنگامی که شرایط به گونه‌ایست که آن قدر سند و مدرک درباره‌ی این وقایع ( و نه یک واقعه ) وجود دارد که هر نابینایی قادر به دیدن و احساس کردن است؛ این بی‌طرفی کذایی به سمت «بی‌شرفی» میل پیدا می‌کند. هنگامی که هر انسانی که ذره ای از عقل و منطق و علی‌الخصوص انسانیت و انصاف بهره‌ای برده باشد، نیک درمی‌یابد چه ظلمی بر انسان‌های این سرزمین بلاخیز روا داشته شده و می‌شود با نادیده گرفتن آنها قصد گفتن حرف به اصطلاح تازه‌ای دارد و بر متفاوت بودنش پافشاری می‌کند چه می‌توان کرد؟

من از شما سئوال می‌کنم آیا این بی‌طرفی و تعادل است؟ اکنون کاملا متوجه و بهتر بگویم توجیه شده‌ام که چرا در بلاد غرب صحبت از «انکار هالوکاست» خطای حقوقی و جرم شمرده می‌شود. کوهی از مستندات و مشاهدات در این زمینه هرگونه انکاری را انکار می‌کند.